تبليغاتX
فرياد ياران سهند
همه داستان زندگی ما، تغییر زندگی انسان است! منصور حکمت
+ نوشته شده توسط سهند در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 13:48 |

حقوق زن در اسلام

به بهانه روز جهانی زن

 

هنوز عده ای سعی دارند نواقصی که در اسلام وجود دارد از جمله تبعیض هایی که در حقوق اسلامی نسبت به زن روا داشته شده به عاملین اسلام نسبت دهند.غافل از اینکه خود اسلام منشاء و سرچشمه همه این ظلمهاست. دوستی در وبلاگی سعی کرده اند همه مشکلات جاری را گردن ملاها انداخته و اسلام را به طریقی توجیه کنند.

بهتر است به نمونه آیاتی که درمورد زنان گفته شده توجه کنید تا متوجه شوید چقدر اسلام به زنان بها داده است

آیه 222 سوره بقره:

زنان شما کشتزار شمایند پس برای کشت به آنها نزدیک شوید. هرگاه مباشرت آنها را خواهانید و برای ثواب ابدی چیزی پیش فرستید.....(فرستادن پیش کش چه مفهومی به جز خرید سکس از زن می دهد)

آیه 227 سوره بقره:

......زنان را بر شوهران حقوق مشروعی است چنانچه شوهران بر زنان لیکن مردان را بر زنان فزونی و برتری است.....

آیه 281 سوره بقره:

..... اگر مدیون سفیه و فقیر است و صلاحیت امضا ندارد ولی او به عدل و درستی امضا کند و دو تن از مردان را به گواه آرید و اگر دو مرد نیابید یک تن مرد و دو زن هر که را طرفین راضی شوند گواه گیرند...(توجه کنید که حتی گواهی دادن زنان مشروط بر این است که دو مرد یافت نشود)

آیه 2 سوره نساء

اگر بترسید که مبادا درباره یتیمان مراعات عدل وداد کنید پس آن کس از زنان را به نکاح خود آرید که شما را نیکو و مناسب با عدالت است.دو یا سه یا 4

آیه 10 سوره نساء

حکم خدا در حق فرزندان شما این است که پسران دو برابر دختران ارث برند

آیه 11 سوره نساء

سهم ارث شما مردان ازترکه زنان نصف است در صورتی که آنان را فرزند نباشد.... و سهم ارث زنان ربع ترکه شما مردان است

آیه 18 سوره نسا

ای اهل ایمان برای شما حلال نیست که زنان را به اکراه و به جبر به میراث گیرید(یعنی اگر اکراهی در کار نبود آنان را نظیر یک کالا می توانید به ارث ببرید)

آیه 34 سوره نسا

مردان را بر زنان حق تسلط و نگهبانی است به واسطه آن برتری که خدا بعضی را بر بعضی مقرر داشته و هم به واسطه آنکه مردان از مال خود باید به زنان نفقه دهند. پس زنان شایسته و مطیع انهایند که در غیبت آنها حافظ حقوق شوهراتشان باشند و آنچه را که خدا به حفظ آن امر فرموده تگه دارند و زنانی که از مخالفت و نافرمانی آنان بیمناکید باید نخست آنها را موعظه کنید . اگر مطیع نشدند ار خوابگاه آنها دوری گزینید باز مطیع نشدند آنها را به زدن تنبیه کنید .....

اینها نمونه هایی از آیاتی بودند که درباره ارج قرب زنان در قرآن آورده شده است. اگر شمار احادیثی که زن را جزو مایملک مرد می داند و بدون اجازه او حق بیرون رفتن از خانه ندارد و اگر چنین کند تا وقتی به خانه بر می گردد مورد لعن و نفرین فرشتگان قرار می گیرد ،به این آیه های قرآنی اضافه کنیم متوجه خواهید شد که ریشه این تبعیض در اسلام است نه در آخوندها

این دوست عزیز در وبلاگ خود یاد آور شده اند که اگر حضرت فاطمه مطیع شوهر بوده شوهری مثل علی داشته نه همانند شما آخوندهای چند زنی. حتماً این دوست عزیز اطلاع ندارند که تعداد زنهای حضرت علی از تعداد زنهای آخوندهای بیشتر بوده است. از حضرت علی فقط 48 پسر به جا مانده است. پسر علی امام حسن کثیر الطلاق نامیده شده بود و حضرت علی از مردم خواست که به او زن ندهند.کم امامی پیدا می شود که زنان آنها از 5 تجاوز نکند. فکر می کنم اگر امام زمان غایب نشده بود الآن مرا هم پارمیس بنت یکی از امامها می نامیدند.

چند زنی بعضی از مردان هم در دوره اسلامی با پذیرفتن اینکه تعداد زنان از مردان بیشتر بوده به هیچ وجه توجیه پذیر نیست. زیرا ممکن است شرایطی در جامعه بوجود بیاید که تعداد زنان بر تعداد مردان فزونی یابد . آیا این توجیه پذیر است که زنان نیز چند شوهر داشته باشند.؟ از طرفی اگر باور دارید که عرب دوره جاهلیت دختران خود را زنده به گور میکرده پس چگونه تعداد زنان از مردان بیشتر بوده است؟

در اصل موضوع زنده به گور شدن دختران در زمان جاهلیت دروغی بیش نیست. تنها قبیله بنی تمیم بود که به این عمل ننگین دست می زد. آن هم به این دلیل که وقتی دختر رئیس این قبیله در یکی از جنگها به اسارت میرود وقتی شرایط آزادی فراهم می شود به این دلیل که عاشق یکی از پسران قبیله غالب می شود حاضر به بازگشت به قبیله خود نمی شود و پدر هم آنچنان خشمگین می شود که تصمیم می گیرد فرزندان دختر خود را از این پس زنده به گور کند.

در ضمن جنگ هم در آن زمان تنها منحصر به مردان نبوده است. تعدادی از شهدا در جنگ احد زنان بودند.زنان قبیله کلب نیز با مسلمانان جنگیدند و تعدادی از آنها را مقطوع النسل کردند.

زنان هم در آن زمان کم عقل تر و عقب افتاده تر از مردان نبودند که حضرت علی فرمایش دادند هرگز با زنان مشورت نکنید.زنان چیش از اسلام منزلتی بیشتر از پس از اسلام داشتند . چنانچه اگر مردی از حق جار زنی استفاده می کرد و فقط دستش به چادر زنی می رسید از هر گونه آسیبی در امان بود. همانطور که دختر پیغمبر از این حق استفاده کرد و به شوهر خویش امان داد. خدیجه خودش به راحتی وارد کار تجارت شده بود. به واسطه همو بود که محمد توانست دین خود را گسترش دهد. زنان شاعر نیز در آن جامعه کم نبودند.در جامعه ایرانی که وضع زنان بهتر از عربستان بود. زنانی چون آزرمیدخت به پادشاهی رسیدند. . زنانی چون پاریزاتیس ، زن داریوش دوم اگر چه پادشاه نبود اما در عمل او بود که فرمانروایی می کرد.

پس گناه را به گردن این آخوندها نیندازید که آنها کاری به جز پیروی از دستورات قرآن نمی کنند.

به پیروی از همین قوانین الهی است شورای نگهبان درقانونی که برای رفع کودک آزاری توسط مجلس وضع شده بود پدر را با توجه به قوانین فقهی از این قانون مستثنی دانست. و گفت چون پدر حق سرپرستی دارد از این قانون مستثی است. یعنی اگر مادری فرزند خود را بکشد یا شکنجه کند مجازات می شود اما اگر پدری این کار را با فرزند خود بکند قانون توسط فقه از او حمایت می کند.همانطور که چندی پیش در جراید خواندیم که کودکی زیر ضربات زنجیر پدر خود جان سپرد.اما حکم قصاص برای او صادر نشد.این قوانین الهی است که به آخوند ها اجازه سؤاستفاده می دهد.آنچه ما می کشیم از اسلام است نه از آخوند.

امیدوارم دوست عزیز از خواب خرگوشی بیرون بیایند و کمی علمی تر و موشکافانه تر به قضیه حقوق زن در اسلام نظاره کند.

 

 

زنده باد آزادی زن

زنده باد 8 مارس

+ نوشته شده توسط سهند در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 1:23 |
+ نوشته شده توسط سهند در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 1:47 |
همه داستان زندگی ما، تغییر زندگی انسان است! منصور حکمت
+ نوشته شده توسط سهند در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 20:0 |
تحولات ايران، آيا کمونيسم ميتواند پيروز شود؟" تيتر بحث امروز است. بگذاريد بگويم اين بحث بر سر چى نيست! لااقل بلاواسطه و مستقيما بر سر اين چيزهائى که ميگويم نيست، ولى ميتواند در بحث مطرح شود و راجع به آن اظهار نظر شود. اول بگويم که واضح است جوابى که من به اين سئوال ميدهم مثبت است. يعنى ميگويم کمونيسم ميتواند پيروز بشود، چون اگر اينطور نبود اصلا سمينار نميگذاشتم. خوشم نمى‌آيد از کسانى که کتاب مفصل مينويسند تا بگويند نميشود هيچ کارى کرد. اگر هيچ کارى نميشود کرد اين کار را هم نميکردى و ميرفتى خانه ات ديگر! در نتيجه اگر کسى فکر ميکند هيچ کارى نميشود کرد، به نظر من واضح است که سمينار هم نميگذارد. جواب من از ابتدا معلوم است. به نظر من کمونيسم ميتواند در ايران پيروز بشود. بحثى که هست بر سر مشکلات اين ماجرا و استراتژى براى رسيدن به يک چنين هدفى است. بحث بايد بتواند اين نکات را روشن کند. محدوديتهاى اين موقعيت را توضيح دهد و فى‌الواقع شرايطى که در آن ميتواند اين پيروزى متحقق شود را ذکر کند و روى آنها متمرکز شود. اين بحثى در مورد دورنما و افق کمونيسم جهانى نيست. بحث من بحثى از جنس تئورى دوران نيست که آيا اين عصر انقلاب پرولترى است؟ کمونيسم در دوران ما چه جايگاهى دارد، آيا ميتواند پيروز شود؟ بحثهائى که کسانى که تئورى سوسياليسم را دنبال ميکنند با موارد بسيارى از آن آشنا هستند، مثلا لنين اين عصر را عصر انقلابهاى پرولترى ميداند. آيا به جامعه پسا امپرياليستى رسيده‌ايم؟ سوسياليستها ميتوانند در چنين جامعه اى قدرت را بگيرند؟ بحث من در اين سطح تجريد نيست. بحثى در باره تئورى دوران نيست. اين بحث هم چنين راجع به مدل اقتصادى سوسياليسم نيست. يعنى من نميخواهم اينجا راجع به اينکه آيا ما ميتوانيم جامعه سوسياليستى را برقرار کنيم، يا در باره مشکلات اقتصادى ايجاد يک ساختار سوسياليستى در جامعه، صحبت کنم. (گفتم ميرسيم به اينکه اينها ميتواند مربوط باشند به بحثى که من دارم، ولى محور بحث من در اين جلسه اين نيست که مدل اقتصادى سوسياليسم چيست و آيا ميشود پياده اش کرد يا نه؟ در باره اقتصاديات سوسياليسم، در نتيجه زياد ربطى به بحث من ندارد.)اين بحثى است راجع به اوضاع سياسى ايران و نيروهاى سياسى ايران. کمونيسمى که من اينجا در مورد پيروزيش بحث ميکنم، دارم بعنوان يک نيروى سياسى در جامعه امروز ايران از آن صحبت ميکنم. آيا اين نيروى سياسى ميتواند پيروز شود؟ در نتيجه اين پيروزى قاعدتا يک پيروزى سياسى است. از آنجا سئوالهاى بعدى مطرح ميشود. آيا ميتواند پيروزيش را نگهدارد؟ چگونه ميتواند جامعه را دگرگون کند و غيره؟ که ميتوانيم به آنها بپردازيم. ولى سئوالى که من دارم و ميخواهم در اين سمينار به آن بپردازم اين است که آيا کمونيسم بعنوان يک نيروى سياسى در تحولات جارى ايران شانس قدرت گيرى دارد؟ بحث من در اين چارچوب محدود است. بحثهاى تئوريک‌تر و تجريدى تر را تا جائى که به اين بحث مربوط باشد به آن ميپردازم.

واضح است اين سئوال که آيا ميشود کمونيسم را سر پا نگهداشت يک وجه مهم اقتصادى و ساختارى دارد، در اين شکى نيست و به اين اندازه به آن ميپردازم و اينکه بر فرض اگر قدرت سياسى را گرفتيد بعد از دو سال آيا هنوز سرکار هستيد، تا اين درجه به بحث من مربوط است اما محدوده اش همين است. و بالاخره در اين بحث يک سرى سئوالاتى که به روى ما پرتاب ميشود را سعى ميکنم جواب بدهم. من سئوالات را سعى ميکنم مطرح کنم و جواب بدهم اما اگر سئوالى از قلم بيفتد انتظار من اين است که در جلسه احتمالا کسانى که ابهامى دارند يا مشکلى مى‌بينند مطرح کنند. مثلا با اين مشخصات جامعه، يا اين مشخصات جنبش، يا اين اوضاع بين‌المللى، کمونيسم چگونه ميتواند از اين موانع مشخص رد شود؟ از مانع پذيرش آن توسط غرب، از مسئله تروريسم اسلامى، و از چگونگى ايجاد ساختمان اقتصادى سوسياليسم، اينها سئوالاتى است که از ما ميپرسند و من سعى ميکنم به آنها جواب بدهم.

در مورد کل اين مبحث با يک مقدمه اى راجع به اوضاع سياسى امروز ايران بحثم را شروع ميکنم. اين تحولاتى که در ايران از آن صحبت ميکنيم، ماهيتاًً چيست؟ همه قبول دارند که در ايران دارد يک اتفاقاتى مى‌افتد. برداشت ما چيست؟ چه اتفاقى دارد مى‌افتد؟ به نظر من در کل دو ديدگاه در جامعه ايران، در تبيين شان از اتفاقى که در ايران دارد مى افتد، رو در روى هم هستند. يکى تبينى است که کل بنياد جنبش دوم خرداد و طرفدارانش روى آن بنا شده و آنهم اين است که جمهورى اسلامى بعد از ٢٠ سال دارد ميرود که خودش را سازگار کند با زيست اقتصادى، سياسى و فرهنگى جامعه و به يک دولت متعارف و يک جامعه مدنى در ايران شکل دهد و اين تحولات پروسه تبديل شدن جمهورى اسلامى به حکومت ايران به معنى نرمال و روتين و روزمره کلمه است. اين تز دو خردادى ها است. تز حجاريان است. تز اکثريتى ها، توده اى ها و تز همه کسانى است که به يک معنى سرنگونى را رد ميکنند. پتانسيل تحولات انقلابى را در ايران رد ميکنند و ميگويند بايد بدون خشونت جلو رفت. "خشونت گريزى" يا اصلاح طلبى اسلامى يا غير اسلامى همه در چارچوب اين تز عمومى است که بحث بر سر تغيير نظام نيست، اگر هم باشد انتهاى پروسه اى است که در آن دولت متعارف دارد تشکيل ميشود و جمهورى اسلامى خودش پرچمدار اصلاح خودش شده است و اين روندى است که دارد اتفاق مى‌افتد. و از اين طريق جمهورى اسلامى جايگاه خودش را در ايران پيدا ميکند، در مناسبات بين المللى پيدا ميکند، در اقتصاد جهانى پيدا ميکند و غيره. يعنى کسانى که ميخواهند سرنگونى را رد کنند ميروند روى اين چارچوب که جمهورى اسلامى دارد به حکومت بورژوازى ايران تحول پيدا ميکند. روبناى سياسى و رژيم سياسى ناظر بر توسعه کاپيتاليسم در ايران و مدل اقتصادى‌اش هم چنين و چنان خواهد شد. در نتيجه قطب اول بحران جمهورى اسلامى را بحران جناحى آن ميداند. معضل‌اش را معضل بخشى از حکومت ميداند. در اين سيستم فکرى کليت جمهورى اسلامى زير سئوال نيست بلکه بخشى از آن که با اين رشد ناسازگار است زير سئوال است و بايد عقب بنشيند. در نتيجه "انحصار طلبى"، "تماميت خواهى"، کلماتى است که براى توصيف بخش نامناسب و عقب مانده حکومت مطرح ميکنند. اين توصيف ها براى آن بخشى استفاده ميشود که از قرار جلوى روند پيدايش جامعه مدنى زير چتر اصلاح طلبى اسلامى را گرفته و از نظر قطب اول اين اشکال است. اما باقى رژيم و حتى قانون اساسى چيزهائى است که ميتواند بعدا تعديل شود. اين قطب حکومت جمهورى اسلامى را در بحران نمى‌بيند، راست را در بحران مى‌بيند. راست را مايه بدبختى اين حکومت ميداند و فکر ميکند راست عقب بنشيند اوضاع روى غلطک مى‌افتد.

اين ديدگاه، به نظرم يک قطب عمومى است که اصلاح طلبان ملى‌-‌اسلامى و حکومتى‌ها، دو خردادى ها و اپوزيسيون پرو رژيم همه تقريبا به يک درجه در آن جا مى‌گيرند و در نتيجه يک احساس خويشاوندى بين اپوزيسيون داخل و خارج حکومت در اين قطب وجود دارد. اين قطب رئيس دانا را، بطور مثال، بخشى از جنبش عمومى خود براى اصلاح جمهورى اسلامى ميداند و ميگويد ما هر کدام بخشى از يک جنبش وسيع سياسى هستيم. يا اينکه اين دوره تاريخى دارد به کمک اين آدمها وارد يک دوره جديد ديگر ميشود که جمهورى اسلامى تعديل شده و وضعيت اقتصادى ايران درست شده و غيره. در مقابل، ديدگاهى است که ميگويد اين بحران کليت جمهورى اسلامى است و جمهورى اسلامى کلاًً با روند تاريخى که در ايران دارد اتفاق مى افتد، ناسازگار است و سرنگون ميشود. اين بحران، بحران سرنگونى است. بحران کليت جمهورى اسلامى است. جمهورى اسلامى رفتنى است. اين سيستم هم مبانى و مقدمات خود را دارد. قرار نيست جمهورى اسلامى حکومت متعارف بورژوازى در ايران بشود و يک دوره از انباشت سرمايه در اين شرايط صورت گيرد. روند اوضاع اين است که نيروهايى اينها را بيندازند. در اين ديدگاه بحث اين است که روند اوضاع سياسى به اين سمت ميرود که رژيم اسلامى بيفتد. نه فقط ((جمهورى اسلامى)) يک تناقض است، بلکه پروسه رفع آن از نظر تاريخى شروع شده است. روند اوضاع اين است که نيروهايى اينها را بيندازند. اين آن چارچوبى است که بحث من در آن قرار ميگيرد. من به اين کمپ تعلق دارم و فکر ميکنم بخش اعظم يا شايد همه کسانى که اينجا نشسته اند هم به اين کمپ تعلق دارند که اين بحران کليت جمهورى اسلامى است. جمهورى اسلامى در تناقض با يک واقعيت تاريخى است و بايد برود و روند رفتنش هم شروع شده است. در اين چارچوب ميرسيم به اينکه در اين پروسه کمونيسم چه شانسى دارد و چطور از دل اين قضيه بيرون مى آيد؟ من راجع به بنياد بحران جمهورى اسلامى و نيروهايى که مطرح هستند، چند کلمه اى صحبت ميکنم. سپس سعى ميکنم شانس کمونيسم را در چارچوب اين وضعيت بحرانى، در چارچوب معادلات سياسى، اقتصادى فرهنگى به نسبت بقيه نيروهائى که در ميدان هستند و مبارزه ميکنند و براى رسيدن به قدرت مبارزه ميکنند، بررسى کنم و ملزوماتش را بشمارم.

اولين ريشه بحران جمهورى اسلامى اقتصاد است. مشکل اقتصاد ايران بد سياستى رفسنجانى يا فلان اقدام و سياست غلط دولت يا فلان اشتباه در رابطه با صنايع و مديريت نيست. اقتصاد ايران اقتصاد يک کشور ٧٠ ميليونى است که در جهان سرمايه دارى امروز از حوزه عمومى انباشت سرمايه در مقياس بين المللى بيرون افتاده است. هر کشورى را در اين موقعيت قرار دهيد از نظر اقتصادى بدبخت ميشود. اينطور نيست که گويا کسى سياست غلطى را اتخاذ کرده و اقتصاد ايران خراب شده است، فقر زياد شده و يا ثروت بايد تعديل شود. سرمايه دارى بايد سرمايه دارى باشد و رشد کند تا بتواند حداقل رفاهى که شرط پا برجا بودن آن است را تامين کند. بايد بتواند نيازهاى سرمايه و نيازهاى تکنولوژيک جامعه را رفع کند و بتواند به صاحبان وسائل توليد سودى را برگرداند و به بخش توليد کننده جامعه نيز معاشى را تا اين سيستم بتواند ادامه پيدا کند. سرمايه دارى ايران و سرمايه دارى اگر بخواهد اينکار را بکند بايد در بازار جهانى کار کند و در مقياس بين‌المللى جاى خود را پيدا کند. به عينه مى بينيم که جمهورى اسلامى و اقتصادى که جمهورى اسلامى بالاى سر آن است بيرون از حيطه انباشت جهانى سرمايه قرار گرفته است. نه به اين عنوان که انباشت نميکند و يا حتى رشد نميکند، رشد جزئى هم ميکند، ولى به اين عنوان که اينجا جائى نيست که سرمايه بيايد با يک شتاب کافى با توجه به رشد جمعيت، با توجه به توقعات مردم آنجا، با توجه به نيازهاى اقتصادى، سياسى و فرهنگى جامعه، با يک شتاب کافى نيازهاى جامعه را برآورده کند. چون مقدار سرمايه اى که بايد اينجا بريزد و اشتغالى که بايد ايجاد کند و تکنولوژى‌اى که بايد مصرف شود براى يک چنين شکوفائى اقتصادى و يا به راه افتادن اقتصاد ايران، به ميزانى است، که سرمايه دار بومى از طريق اضافه محصولى که بدست مى آورد، نميتواند تامين کند. ارزش اضافه اى که بايد در ايران ريخته شود، بايد بخشى از يک تقسيم کار جهانى باشد. ((ايران)) بايد منشاء و جائى براى صدور سرمايه باشد. بتوان در آنجا توليد کرد، کارى که کشورهائى که يک دوره شکوفائى اقتصادى دارند، انجام داده اند. جمهورى اسلامى شانس رشد اقتصادى ندارد. چون يک اقتصاد منزوى سرمايه دارى که با منابع خود تنها مانده باشد، بخصوص در شرايط دنياى امروز که تکنولوژى خيلى تعيين کننده است، نميتواند شکوفا شود (تکنولوژى مقدار زياد پول ميخواهد. رشد اقتصادى به جاى پابرجائى در جهان سرمايه دارى معطوف به غرب احتياج دارد.) جمهورى اسلامى جواب مسائل اقتصادى مملکت را نميدهد. اينکه حالا نفت اين هفته بالا رفته يا ده روز بعد پائين آمده يا غيره دردى را دوا نميکند. حتى اگر نفت را بشکه اى ٣٥ دلار و از حالا تا ٥ سال ديگر هم بفروشند، جامعه ٧٠ ميليونى را با اين درآمد نفت نميشود اداره کرد. در نتيجه جمهورى اسلامى مشکل دارد. ريشه اصلى مشکلات جمهورى اسلامى اين اقتصاد، بحران اقتصادى، و ناتوانى از پاسخگوئى به مسائل اقتصادى است. ميشود فرض کرد که اگر اينها اقتصاد شکوفائى داشتند، اگر وضع مالى شان خيلى خوب بود، ميتوانستند نيروهاى طرفدارشان را بسيج کنند، از نظر سياسى مخالفين خود را ساکت کنند، و از نظر فرهنگى يک درجه اختناق فرهنگى را بقا دهند. ولى اين اقتصاد به آنها اجازه نميدهد که اختناق و سرکوب فرهنگى را با سوبسيد اقتصادى به جامعه تحميل کنند. ممکن است عربستان سعودى اينطور دارد طبقه متوسط خود و حتى کارگران مهاجر را راضى نگهميدارد. و مثلا بگويد که: خوب بالاخره وضع حقوق اينطور است و طب مجانى است، حالا چکار دارى که شيخ اينطورى است؟ چکار دارى که حق راى ندارى، برو زندگيت را بکن. ولى ايران با ٦٠ ميليون آدمى که در گرسنگى زندگى ميکنند و جامعه اى است که ميداند دنيا چطور است، جامعه در بسته اى نيست، با اين شرايط نميتواند به بقا خودش ادامه دهد.

نکته دوم و منشا دوم بحران، سياسى است. بنظر من مسئله سياسى در ايران يک مسئله نسلى است. مسئله سازمانى و فردى نيست. به اين معنى نيست که اين نارضايتى افرادى از حکومت است. يا بحث حقوق مدنى افراد است يا بحث اين است که سازمانهاى اپوزيسيونى هستند که گردن به حکومت نميگذارند. بحث نسلى است. يک نسل جديدى است که اين چارچوب سياسى را نميخواهد. علت اينکه نميخواهد هيچ دليل سياسى ندارد جز اينکه ميداند دنيا جور ديگرى است. يک جوان بيست ساله در ايران هيچ دليلى نمى‌بيند که بنا به تعريف بايد بدبخت‌تر، محروم‌تر و عقب مانده تر از کسى باشد که در يونان، ترکيه يا فرانسه يا انگلستان زندگى ميکند. اين نسل اينترنت است. اين نسل قرن ٢١ است. اين نسل نمى‌پذيرد. مسئله اين نيست که اکثريت نمى‌پذيرد، سازمان حزب توده نمى‌پذيرد، کومه‌له نمى‌پذيرد، حزب کمونيست کارگرى نمى‌پذيرد، سلطنت طلبها نمى‌پذيرند، دمکراسى ميخواهند. مسئله اين است که اين نسل نمى‌پذيرد. بيحقوقى سياسى را از جمهورى اسلامى نمى‌پذيرد. اين مشکل اينها است.

در اين چارچوب است که تاکتيک سازمانهاى سياسى براى آزاديخواهى معنى و برد وسيع پيدا ميکند. به نظر من اگر حکومت مسئله حق راى و سکولاريسم را تامين نکند (سکولاريسم سياسى، يعنى اينکه هر کسى بنا به تعريف بعنوان شهروند حق راى، آزادى فعاليت سياسى، آزادى مطبوعات و آزادى بيان داشته باشد)، مردم سرشان را مى‌برند، مهم نيست با چه ايدئولوژى‌اى. اين نسل را يا بايد شکست بدهند و يا اين (نسل) آنها را شکست ميدهد. براى اينکه اين نسل را شکست بدهند ابعاد اختناقى که حاکم ميکنند بايد خيلى وسيع باشد. اينکه نسل قبلى تان را ما سرکوب کرديم ديديد، جواب نسل جديد نميشود. ميگويد کردى که کردى من چيزى حس نميکنم.

اگر شما با ايران سر و کار داشته باشيد و نوع تصورى که اين نسل جديد از سياست دارد را تجربه کرده باشيد اين را مى‌بينيد: ميگويد من خانه‌ام اين است، آدرسم اين است، اسمم اين است، کارمند فلان يا رئيس فلان بخش دانشکده هستم، لطفا بگوئيد فلان کس از رهبرى حزب کمونيست کارگرى به من زنگ بزنند. يا من ميخواهم با ايکس و واى صحبت کنم و پاى تلفن ميگويد آقا اين چه مملکتى است يا ميگويد خامنه‌اى الدنگ فلان و فلان ميکند. اين آدم هيچ تصورى از اينکه ٢٠ سال پيش، يا ١٢‌-١٠‌سال پيش اينها کرور کرور اعدام کرده‌اند، ندارد. ميداند اعدام کرده اند ولى ميگويد اينها لابد طى پروسه اى بوده است. چطور ممکن است آدمى عادى مثل من را، از دانشگاه بردارند و ببرند کارى با من بکنند. يا مثلا چطور ممکن است در کارخانه در اين مقياس (چنين کارى) کنند. حق خودش ميداند حرف بزند. به يک درجه فرقش با زمان شاه اين است. زمان شاه يک شهروند آدم محسوب نميشد. يعنى شما فرض ميکرديد که زير دست و پاى سلطنت و ساواک هستيد. ميدانستيد نبايد حرف بزنيد، در اين قضايا دخالت کنيد. شهروند امروز ايرانى اينطورى نيست. فکر ميکند حکومت بدون او سر پا نمى‌ماند. فکر ميکند با عراق جنگ کرده است. قربانى داده‌اند. فکر ميکند تصميم سياسى با او است و بالاخره خود حکومت هم معلوم است مجبور است مدام روى بسيج مردم کار کند. يک شهروند ايران امروز آن آدم تو سرى خورده زمان شاه نيست. هرچقدر هم رژيم استبدادى و عقب مانده است ولى او براى خودش شخصيت قائل است. اين يک فضاى ديگر است. اين نسل اينطورى است. نسل قبلى همچنان دارد يواشکى جزوه رد ميکند، نسل ما هنوز دارد آسته ميرود و آسته مى‌آيد و يواشکى از اين سوراخ به آن سوراخ ميرود. جوانهاى اين دوره دارند رسماًً عليه حکومت شعار ميدهند، فحش ميدهند، حرفشان را ميزنند و فکر ميکنند وسط فرانسه زندگى ميکنند. فکر ميکنند قاعدتا کوفى عنان اگر آنجا شلوغ شود به دادشان ميرسد. واقعا اينطورى فکر ميکنند. تصورى از اختناق ندارد چون تصورى از يک شکست سياسى ندارد. بايد او را شکست دهند. به نظر من حکومتى ميتواند به جنگ اين نسل برود و او را شکست بدهد که يکپارچه باشد و از دل يک جنبش در آمده باشد، به طورى که اينها ٢٠ سال پيش بودند. يک حکومت متفرقى که مشروعيت خودش براى خودش زير سوال است با اولين هجومى که به مردم ببرد و اولين دفاع مردم بکنند از درون متلاشى ميشود. بيشتر اينها، اگر بخواهند به مردم حمله کنند کرور کرور صف حکومت را ترک ميکنند و پيش مردم استغفار ميکنند و ميگويند که ما نيستيم. براى اينکه ميدانند اين بحث را باخته‌اند. با سپاه پاسداران و بسيج نميشود در يک کشور ٧٠ ميليونى با يک جامعه بيدار و پر توقع روبرو شد. اين را فهميده اند. درنتيجه اين مسئله سياسى بايد جواب بگيرد.

سئوال: آيا جمهورى اسلامى ميتواند جواب سياسى کافى به اين مسئله بدهد؟ آيا ميتوانيم يک جمهورى اسلامى داشته باشيم که آن حرمت سياسى و اختيار عمل و حقوق مدنى که يک شهروند ايرانى امروز فکر ميکند بايد داشته باشد را به او بدهد و هنوز جمهورى اسلامى بماند؟ جواب من به اين سوال نه است! جمهورى اسلامى اگر حقوق مدنى را به رسميت بشناسد اولين تصميم آن شهروندان نسبتا آزاد انحلال جمهورى اسلامى است. ميگويند بيائيد راى بدهيد. ميگويند باشد راى ميدهيم به آنهائى که طرفدار سرنگونى هستند، حالا چه ميگوئيد؟ در نتيجه جمهورى اسلامى پاسخ سياسى ندارد.

کسانى که فکر ميکنند، آخوند خاتمى مى‌آيد و با لبخند و مسامحه و تساهل و غيره مسئله را ساکت ميکند، اين شکاف نسلى را نمى‌بينند. طرف خودش ٥٦-٥٥ سالش است، چند دفعه زير دست ساواک و بعد جمهورى اسلامى شلاق خورده و سرکوب شده و اعدامى داده، الان ديگر ذله از زندگى است. فکر ميکند اين مقدار از اصلاحات راه نجاتى است. تاکتيک او اين است که يواش يواش برويم. خود و حزب و سازمان و گروهش را ميبيند که تا چند وقت پيش زندان بودند يا تا چند وقت پيش زير دست و پاى حکومت بودند، تو سرى ميخوردند و موتور سوارها ميزدند در صف تظاهراتشان.

اما کى گفته نسل امروز بايد به اين آخوندى که حالا مى آيد و ميخواهد نو انديشى کند رضايت بدهد؟ چرا و از کجا اين را در آورده ايم که آرمانهاى يک نسل ١٨ تا ٣٥ ساله امروز ايران با آخوند جواب ميگيرد؟ اين را نميخواهد. تلويزيون را که روشن ميکند مى‌بيند که آمريکا چه خبر است. مى‌بيند که ژاپن چه خبر است و مى‌بيند فرانسه چه خبر است و فکر نميکنم احد الناسى چيزى کمتر از اين بخواهد. ممکن است مردم اين را يک پروسه ببينند و بگويند از آخوندها هزار و يک جنايت بر مى آيد، بايد طورى برويم که ضربه نخوريم و آهسته و يواش يواش برويم. ولى کسى اگر از آنها بپرسد شما چه ميخواهيد، جالب است خبرنگارهاى جدى تر غربى که ميروند و ميپرسند شما چى ميخواهيد جواب ميگيرند، اينها بروند. از دست اينها ديگر خسته شده ايم. يک زندگى مثل زندگى شما ميخواهيم. تمام گزارشهاى واقع بينانه از خانه هاى مردم ايران نشان ميدهد که اينها اصلاً اسلام سرشان نميشود. اينها اصلاً اين حکومت را يک اپسيلون قبول ندارند. هيچکس را نمى‌بينيد که مثلا مثل ١٥ سال پيش بگويد بله امام خمينى را من خيلى قبول دارم، و انقلاب کرديم که امام خمينى بيايد سرکار. هيچکس اينرا نميگويد. ميگويند نافرمانى ميکنيم، قبول نداريم، آقا پينک فلويد، ما بايد پينک فلويد گوش بدهيم. نميدانم گزارش بى بى سى را ديده ايد؟ طرف ميگويد آقا ما مردم پينک فلويد گوش ميدهيم. آقا با اين يارو راه نرو اين "الدنگه". چرا رفتى با اين مصاحبه ميکنى، اين طرفدار حکومت است؟ مردم اينطورند و علناًً هم اينطورند. در نتيجه بحث دمکراسى يک بحث نسلى است. سازمان شش در چهار اپوزيسيون دو نسل قبل، يک نسل قبل، که تاکتيک ميزند براى اصلاحاتى در حکومت، طورى که حالا قانون اساسى خودشان را اجرا کنند، يادش ميرود که اين نسل هيچ تعهدى به اين پروسه ندارد. آن چيزى که ميخواهد را ميخواهد، نه يک کمى بهتر شدن اوضاعش را. اصلا صورت مسئله از اپوزيسيون شروع نشده است. صورت مسئله از مردم عليه حکومت شروع شده و اپوزيسيون دوباره فعال شده است. در نتيجه استراتژى اکثريت يا حزب توده يا سازمان زحمتکشان هيچ است، پوچ است، هر چى ميخواهند بخواهند. درست به همين خاطر است که در چار چوب چنين سيستمى کسانى که با وجود اينکه اصلاحات ميخواهند و ميخواهند حکومت را تعديل کنند، در کمپ ارتجاع قرار ميگيرند. براى اينکه اهالى چيز ديگرى ميخواهند و عملاً دفاع از اصلاح جمهورى اسلامى، دفاع از تعديل جمهورى اسلامى، بيشتر وجه حفظ جمهورى اسلاميش به چشم مى آيد که اين ميخواهد تعديلش کند و نگهش دارد و ما نميخواهيم و اين نخواستن خيلى وسيعتر از اين است.

در بعد فرهنگى، ارزشهائى که جامعه با آن زندگى ميکند و تصويرى که از شان خود دارد و تصويرى که از رفتار و روش خود دارد با اين حکومت در تناقض است. سيستم ارزشى جمعيت و اهالى با اين حکومت در تناقض است. طرف خودش را موجود ديگرى ميداند، تصويرى که از زندگى دارد تصوير متفاوتى است با آن چيزى که اين حکومت ميخواهد اعمال کند. در نتيجه مردم زندگيشان را، پشت پرده، بيرون از دست حکومت به محيطهاى خانوادگى برده اند. بيرون دست حکومت دارند آن زندگى را ادامه ميدهند. اين مثل موقعيت زن در جامعه است. در قوانين جمهورى اسلامى موقعيت زن اصلاً تطابقى با موقعيت زن در جامعه ايران ندارد. زن در جامعه ايران آنقدر تو سرى خور نيست که در قانون جمهورى اسلامى تو سرى خور تصوير ميشود. اينقدر در خانواده بى‌حقوق نيست که در قانون جمهورى اسلامى بى حقوق تصور ميشود، اينقدر در عرصه سياسى بيحقوق نيست که در قانون جمهورى اسلامى در سطح فرمال بى‌حقوق است. جامعه زن را آنجا ميداند ((بالا)) و جمهورى اسلامى اينجا ((پايين)). مردم هم دارند زندگيشان را ميکنند. ميگويند ما که ميدانيم شکاف آنجا است. اين تصوير از شان و حرمت خود، ارزش خود، و نحوه زندگى فرهنگى خود، اين تصوير در تناقض است با جمهورى اسلامى. اينهم تعديل بر نميدارد. به نظر من اجزا آنرا ميشود شمرد: حکومت غير مذهبى و جامعه مدرن غربى الگوهاى اين است. به نظرم اگر برويد و از مردم بخواهيد تصوير کنند در چه شرايطى ميخواهند زندگى کنند، ٩٠ درصدشان ميگويند: ما براى تعطيلات رفته بوديم يونان يا فلان کشور يا ترکيه، ميخواهيم مثل آنها زندگى کنيم. کسى را بخاطر لباسش اذيت نميکنند، آدم ميتواند آهنگ گوش بدهد، سينما ميشود رفت، شبيه اروپا و آمريکا. کسى نميگويد من خيلى دوست دارم ايران شبيه عربستان سعودى بشود، خوب شد پرسيديد! هيچکس اين تصوير را نميدهد. همه ميگويند دوست داريم اينجا جور ديگرى بشود. اين تناقض واقعى است. اين تناقض در ذهن حزب کمونيست کارگرى نيست. اين تناقض در زندگى روزمره مردم و کشمکش بيست ساله جمهورى اسلامى با مردم است. اگر مجموعه اينها را کنار هم بگذاريد، تصويرى که از اين روند بدست مى آيد اين است که رفع اين بحران جمهورى اسلامى با حفظ و بقاء جمهورى اسلامى تناقض دارد. اين بحران تا وقتيکه جمهورى اسلامى هست، رفع نميشود. تا جمهورى اسلامى سرجايش هست اين بحران سرجايش خواهد بود. به اين معنى ما از بحران آخر صحبت کرديم. خيلى ها ميگويند شما خيلى وقت است از بحران آخر صحبت ميکنيد، پس کى؟ به نظر من جامعه روى پله آخر مانده و بايد اين پله را بالاخره طى کند. پله ديگرى بعد از اين پله نيست. پله بعدى نبود جمهورى اسلامى است وگرنه رو همين پله ايم. بحث بحران آخر يعنى اين. يعنى اين يک وضعيت سياسى است، راه حل سياسى دارد، به مردم عقب نشينى فرهنگى نميتوانند تحميل کنند. راه حل اقتصادى نميتوانند داشته باشند و در نتيجه شرايطى که جمهورى اسلامى برگردد به يک ثبات اقتصادى با مردمى که به آن رضايت داده اند، بدون يک تحول سياسى ممکن نيست. يا بايد اين تحول سياسى يک يورش ارتجاعى به مردم را با خودش بياورد و بزنند و اين نسل را هم مثل نسل ما شکست بدهند، که اين يک حرکت عظيم در جامعه ميخواهد و حکومت اين توان را در خود ندارد و يا بايد بروند. به اين معنى اين بحران آخر است. ٥ سال ديگر هم طول بکشد اين بحران آخر جمهورى اسلامى است. خاتمى ميگويد هر ٩ روز يکبار براى من يک بحران درست کرده اند. ما هم همين را گفته ايم. طرف هر ٩ روز يکبار حس کرده يک بحرانى هست. اين موقعيت جمهورى اسلامى است و به نظر من اين پروسه قابل ادامه نيست. چارچوبى که ميتوانيم راجع به آن صحبت کنيم اين است که اين رفتن جمهورى اسلامى در چه پروسه‌اى اتفاق مى افتد. و اينجا من ميخواهم توجهتان را به دو مقوله جلب کنم يکى سرنگونى و يکى انقلاب. آيا عليه جمهورى اسلامى انقلاب ميشود؟ و آيا اگر عليه جمهورى اسلامى انقلاب نشود به معنى اين است که جمهورى اسلامى سرنگون نميشود؟ به نظر من الان ديگر احتمال دارد خيزشى که مردم عليه جمهورى اسلامى ميکنند آنقدر وسيع باشد که بشود اسم آنرا يک انقلاب گذاشت. ولى حتى بدون آنهم به نظر من جمهورى اسلامى سقوط ميکند. سقوط جمهورى اسلامى در مقابل نارضايتى عمومى محتمل است به اين خاطر که بورژوازى ميگويد چرا ما اين وزنه را به پا و گردن خودمان آويزان نگهداشته ايم! ولش کنيم، از شرش خلاص شويم و تا مردم انقلاب نکرده اند اين حکومت را عوض کنيم. اين عملى است. يعنى مبارزه مردم ميتواند منجر به شرايطى شود که بخشهاى مختلفى از هيات حاکمه بگويند از شر اين حکومت خلاص شويم و گرنه يک ٥٧ ديگر ميشود و اين دفعه ديگر چپ ها سرکار مى آيند. در نتيجه اگر ميخواهيم حکومت دست بورژوازى بماند، بايد کودتا کرد. بايد کنار گذاشت، بايد خودمان برويم کنار، بايد بدهيم دست کسى، بايد پايه را وسيع کنيم. بعد از سه حلقه حکومت جمهورى اسلامى که ائتلافى تر شده ممکن است جاى خود را به چيز رابعى بدهد. برعکس ممکن است اينها کودتا کنند و ضد کودتا بشود عليه شان از طرف کسانى که کاملا بيرون از جمهورى اسلامى هستند. اگر اينها کودتا کنند ممکن است به فاصله ٦ ماه ارتش به طرفدارى از راست غربى کودتا کند. آيه نيامده که حتما اگر ارتشى باشى طرفدار جمهورى اسلامى هستى. هزار و يک پروسه محتمل است که در آن اينها بروند، بدون اينکه مردم انقلاب کرده باشند. در نتيجه اين دو حالت هر دو باز است. بحث من اين نيست که مردم انقلاب ميکنند و اينها را سرنگون ميکنند. بحث من اين است که مردم اينها را سرنگون ميکنند. بهتر است انقلاب بشود چون پروسه اى که طى ميشود خيلى راديکالتر و عميق‌تر در جامعه ريشه ميدواند ولى بهرحال مردم اينها را سرنگون ميکنند.

اين دو قطب در ديدگاه ها هست. من ديدگاه حجاريان را گذاشتم بعدا خودش باز کند (خنده حضار). من ديدگاه خودمان را توضيح دادم. آن ديدگاه دوم خردادى هم در نشريات مختلف هست (کتاب در آمده، ٥ فصل کتاب در آمده و بحث خودش را دارد). و ديدگاه مقابل هم بحث خودش را دارد و ميخواهد به من و شما و خيلى از مردم ايران بقبولاند که بله شما در يک جمهورى اسلامى تعديل شده، گردن ميگذاريد و دست از فعاليت سياسى ميکشيد و جامعه نرمال ميشود. پاسخ ما اين است که نه! خيلى ممنون! ما قبول نميکنيم. حرف ما را حداقل از خود ما قبول کنيد که عده زيادى از مردم اين راه حل را نميپذيرند. اين دو قطبى هست، اين دو ديدگاه هست.

در بحثهائى که کرديم چه نيروهائى هستند که ميتوانند از اين بحران و سرنگونى به اصطلاح منتفع شوند؟ خيلى ساده، تحت چه شرايطى چه کسانى سرکار مى آيند؟ الان بطور مشخص به نظر من سه نيرو در جامعه ايران مطرح است. يکى جنبش اصلاح طلبى دينى است. همين اصلاح طلبى دو خردادى، بعضاً نو انديشان دينى، همين که به آن مى‌گويند جنبش ملى -‌مذهبى و اين اواخر فعالينش را گرفته اند. هر کس در ايران مجاز است که مخالفت بکند اسمش هست جنبش ملى - مذهبى. و هر کس که در خارج ميخواهد جلوى اعتراض ما را بگيرد او هم به نظر من بخشى از جنبش ملى - مذهبى است. ميگويند آن اعتراض حقانيت دارد، آن اعتراض داخلى خود حکومتيها و بخشهاى مجاز حکومت حقانيت دارد و کسانيکه بيرون اين پروسه دارند شلوغ مى کنند، دارند مملکت را به قهقرا مى برند. آن پروسه که در داخل شروع شده و رهبرش خاتمى و غيره است بايد به نتيجه برسد و اين جنبش ملى - اسلامى الان يک قطب واقعى در جامعه است. فقط به اين نگاه نکنيد که خاتمى رفت مجلس خراب کرد، نيروهايش پراکنده شدند، از او عبور شد و غيره. به اين فکر کنيد که سر و ته اين جنبش کجاست، چه کسانى هستند؟ به نظرم هر کس ميگويد آقاى دکتر فريبرز رئيس دانا متعلق به اين جنبش است. کسى که منتظر است، اميد به اين پروسه تحول بسته است، متعلق به اين جنبش است. بخش اعظم نويسنده ها، شعرا و ادباى مملکت متعلق به اين جنبش هستند. تمام سازمانهاى چپ سنتى به نظر من متعلق به اين جنبش اند. من الان فکر ميکنم فقط اتحاديه کمونيستها و شايد فدائيان اقليت، از چپ سنتى، توانسته اند خودشان را از اين دايره بيرون بيندازند. مابقى متعلق به اين سنت هستند. باقى سازمانهائى مثل راه کارگر، اکثريت و طيفهاى مختلفى که وجود دارند، حال کارى به طول و عرضشان ندارم، اينها همه بخشهاى مختلف سنت ملى - اسلامى، اپوزيسيون ضد سلطنتى و اپوزيسيون ضد غربى ايرانند. اينها از قديم فعال بودند و الان هم هستند. با هم فاميلند. به هم از نظر سياسى نزديکند. به هم نان قرض ميدهند. هواى همديگر را دارند و غيره و غيره.

اين جنبش وسيع است. منتهى وسعتش و يکپارچگى اش را مديون يک فاکتور تعين کننده است و آن اينکه در حکومت شريک است. بخشهايى از اين جنبش در حکومت شريکند. در نتيجه تريبون و امکاناتى دارد که جنبش هاى ديگر ندارند. و همينطور از نظر کل جامعه بالاخره تا آنجائى که جنبشى براى اصلاحات و تعديل جامعه در هر لحظه وجود دارد، اينها پرچمش هستند. اينها کسانى‌اند که مى‌توانند وعده بدهند که چيزى را عوض ميکنيم. براى مثال قانون کار را فردا عوض ميکنيم يا لايحه مطبوعات را عوض ميکنيم يا اجازه سفر زن به خارج را مى گيريم. اينها هستند که ميتوانند در مورد فردا و پس فردا به مردم وعده بدهند. اينها هستند که در جامعه به عنوان دولتمرد ظاهر ميشوند. در نتيجه جنبش ملى - اسلامى تا وقتى که جمهورى اسلامى سر کار است يک نيروى نسبتا" يک پارچه و نسبتا" قوى است. وزنه جدى است. بعلاوه، سيستم فکرى ديپلماسى غربى مبتنى بر اين است که اپوزيسيون دربارى و دستگاهى هر حکومتى را که نمى‌خواهند را تقويت کنند. اول اپوزيسيون دربارى - دستگاهى را تقويت کنيم. سراغ اپوزيسيون هاى بيرون حکومت نرويم. در خود شوروى اين کار را کردند، در ليبى اين کار را ميکنند و در عراق اگر فردا معلوم شود پسر دومى صدام حسين به باباش انتقاد دارد همه غرب ميروند پشت پسر دومى صدام. اينطورى است. در چين همينطور است، در روسيه همينطور است و در جاهاى ديگر، در نتيجه در ايران هم همينطور است. در ايران هم غرب فعلا پشت اينهاست. سيستم غرب پراگماتيک است. نگاه ميکند ببيند کى دارد فردا اوضاع را به نفع غرب تغيير ميدهد. اينها مى دانند، پس هر چقدر هم بيرون اين حکومت يک اپوزيسيون مقتدر و نظامى و غير نظامى وجود داشته باشد، آنها فعلا روى اپوزيسيون داخلى حکومت شرط مى بندند و به آن اميد مى بندند. در نتيجه اين شرايط به اينها کمک ميکند که مطرح باشند. من بعدا" که سه تا جنبش را گفتم، نقاط ضعف و قدرت اينها را مقدارى بيشتر و دقيق تر بر ميشمارم.

جنبش بعدى به نظر من جنبش محافظه کار طرفدار غرب است. کسانى که اينها به آنها مى گفتند "طاغوتى ها"، شاهى ها، طرفداران رژيم سابق. و اين جنبش وسيع تر از اين حرفها است. بيشتر از طرفداران رژيم سابق است. در واقع به يک معنى شاهى ها و مصدقى ها در يک ابعادى با هم وحدت کرده اند. بخشى از جنبش مصدقيون رفتند با اين حکومت ولى بخشى هم رفتند با شاهى ها. بختيار يک نمونه اش بود. بختيار نمونه يک جبهه ملى چى بود که رفت کنار سلطنت ايستاد. بجاى اينکه کنار اپوزيسيون ملى - اسلامى بايستد، کنار سلطنت ايستاد. و تيپ هاى وسيعترى دارند. اينها هم نقطه قدرتهاى زيادى دارند و هم نقطه ضعفهاى که باز اينها را مى شمارم. ولى اينها نيروئى هستند که متعلق به فرداى بعد از جمهورى اسلامى و يا حتى در پروسه انداختن جمهورى اسلامى هستند. اينها نيروئى نيستند که در دل جمهورى اسلامى به قدرت نزديک بشوند. اينها نيروئى هستند که با فرض سرنگونى جمهورى اسلامى شانس دارند. و بالاخره کمونيسم. که موضوع بحثمان هم همين است، بعدا" کمى بيشتر روى کمونيسم مکث ميکنم.

راجع به نقطه قدرت و ضعف هاى اينها من فقط چند نکته را اشاره بکنم. جنبش ملى - اسلامى تا وقتى که جمهورى اسلامى هست مورد توجه است. هر چقدر هم اشتباه بکنند و پوست خربزه زير پاى خودشان بگذارند و شرايط را از دست بدهند و فرصت را از دست بدهند، باز همچنان مطرح اند. چون در حکومت هستند، و حکومت در بحران است، و اينها ميتوانند هر لحظه يک آرايش جديد به خود بگيرند و از اين سوراخ بيرون بيايند. اگر جمهورى اسلامى سقوط کند اينها هم متلاشى ميشوند. ديگر هيچ لزومى ندارد که دور هم بمانند. تاريخا" هم دور هم نبوده اند. خاتمى و مقوله دوم خردادى اين جنبش را متحد کرد. قبل از اين چندين فرقه بودند، با هم نبودند. اين جنبش که الان حول خاتمى و پديده اصلاح طلبى متحد شده است، اگر جمهورى اسلامى سرنگون شود صفر نميشوند. به اصطلاح به صفر تجزيه نميشوند که مثل اتم هائى از بين بروند ولى متلاشى شده و به سازمانهاى مختلفى تبديل ميشوند که مجبور ميشوند خودشان را باز تعريف کنند. اينطور نيست که با همين مواضع وارد تحولات بعدى بشوند. کسى که امروز سکولاريست نيست و اصرار هم دارد که به شعائر مذهبى مردم بايد احترام گذاشت، در آن شرايط سکولاريست ميشود. کارى برايش ندارد. يعنى ميخواهم بگويم بايد فرض کنيد که وقتى اين جنبش تجزيه شد ديدگاهايشان نيز عوض مى شود و سازمانهاى مختلف از آنها بيرون مى آيد ولى به نطر من شانس شان را در قدرت از دست مى دهند. يعنى اينها ائتلافشان مهم است. تک تک، هيچکدامشان مهم نيستند. قرار نيست سازمان اکثريت به تنهائى نقشى در تاريخ آن مملکت بازى کند. به عنوان بخشى از آن جنبش اصلاح طلبى دينى آرى، ولى به عنوان سازمان فدائيان اکثريت، بود و نبودش از نظر سياسى بعد از سرنگونى جمهورى اسلامى على السويه است. من فکر ميکنم در يک چنين شرايطى بخش اعظمشان جذب کنسرواتيوهاى طرفدار غرب ميشوند. بالاخره اينها بايد بروند بسمت بورژوازى و اگر نيروى اصلى بورژوازى آنها باشند، اينها هم ميروند بسمت غربيها.نقطه قوت اين جنبش اين است که در ساختار قدرت دست دارند. قانونى هستند. دسترسى دارند به مردم. و به عناصر محافظه کار و پاسيفيسم در جامعه. و کسانى که از تحولات ناگهانى مى‌ترسند بالاخره به اينها روى مى آورند. اينها کسانى هستند که از ترس مردم براى قدرتشان استفاده مى‌کنند. ميگويند اگر ما نباشيم، تحولات تدريجى و خشونت گريزانه نباشد، در مملکت خشونت عجيبى ميشود، شير تو شير ميشود و جنگ داخلى ميشود و نمى‌خواهيم اينها تکرار شوند. اين يکى از خطهاى اصلى استدلالشان است. پايه اين بخش را محافظه‌کارترها و کسانى که اهل تغييرات فاحش نيستند تشکيل ميدهند. از طرف ديگر اينها از نظر مردم بخشى از قدرت مستبد هستند. يعنى در شرايطى که جنبش بالا بگيرد اينها نميتوانند به راحتى رنگ عوض کنند. بگويد که درست است که من نماينده پنجم، ششم، هفتم و غيره بودم و در شوراى تشخيص مصلحت و يا مثلاً در روزنامه فلان و سپاه پاسداران شرکت داشتم، ولى الان ملت من به شما پيوستم. همانجا ((مردم)) ميگيرند و ميبرند. در نتيجه مشکلى که اينها دارند اين است که دارند محدوديت تاريخيشان را رقم ميزنند. اگر جنبش بالا بگيرد اينها از شخصيتهاى مورد توجه به شخصيتهاى مورد نفرت تبديل ميشوند و کسانى ميشوند که فرار ميکنند، در نتيجه مضمحل ميشوند و ميروند. پرو رژيمى هاى خارج کشور حکومت هنوز شانس دارند که خودشان را باز تعريف کنند ولى سران اصلى اين قضيه، با هجوم عليه حکومت، همه از نظر سياسى در به در و بى خانمان ميشوند.

اما طرفدار غربيها نقطه قدرتشان چيست؟ اولاً در مقياس وسيعتر تاريخى، يک جريان اصلى در بستر سياست هستند. يک جريان حاشيه اى نيستند. نماينده نوعى ناسيوناليسم اند در ايران هستند. نماينده نوعى بوروکراتيسم و سکولاريسم در ايران بودند. اينها کسانى هستند که مدارس را آوردند، دانشگاهها را ساختند، جاده کشيدند، آسفالت کردند. اينها کسانى‌اند که جامعه را از سيستم فئودالى به سيستم سرمايه دارى منتقل کردند. مردم همين را هم از اينها يادشان است. بعلاوه اينها از نظر غرب بستر اصلى سياست هستند. هيچ چيز حاشيه اى و فرقه اى در مورد اينها وجود ندارد. سازمانهاى کاپيتاليست طرفدار بيزنس و طرفدار بانکها، طرفدار غرب و طرفدار آمريکا هستند. همين ها هستند که هر روز در کشور هاى ديگر دارند حکومت ميکنند. اينها هم پالگى هاى واقعى امثال تونى بلير و سران حکومتهاى غربى‌اند. رفقاى ايرانى اينها هستند. در نتيجه اين نقطه قدرت را دارند که از پيش نوعى حالت ولايتعهدى را خودشان روى پيشانيشان نوشته اند. و فکر ميکنند که قدرت اگر در دست جمهورى اسلامى نباشد، در دست اينها است. کما اينکه قبلاً هم بوده است. از نظر خودشان سياستمدارند. دولتمردند. از نظر خودشان در عالم سياست جونيور نيستند، سينيور هستند. هيچ جنبه حاشيه اى، کوچک و خرد در خود نمى‌بينند. يک جنبش‌اند که فکر ميکنند بايد جوامع را اداره کنند. بقيه هم در بورژوازى غرب و بورژوازى ايران به همين چشم به آنها نگاه ميکنند. به منابع بيکران حمايتى از طرف غرب دسترسى دارند و از نظر غربيها حزب طبيعى کسب قدرت در ايران‌اند. حزب طبيعى کسب قدرت در ايران اينها هستند. مجاهد با آن همه تلاشى که کرده هيچوقت در چشم دولتهاى غربى آن جريانى که دولت طبيعى بعدى در ايران باشد، نشد. در صورتى که اينها هستند. اينها بطور طبيعى کسانى‌اند که اگر حکومت جمهورى اسلامى شکست بخورد، اينها بايد بروند و "کشورشان" را از آنها پس بگيرند. منابع زيادى در اختيار اينها است. از نظر حمايت مادى‌اى که غرب از اينها ميکند، بى حد حصر منابع دارند. خودشان امکانات دارند. پول مملکت را با خودشان برداشتند، رفتند. و امکانات وسيع به عنوان افراد دارند. يک قشر متمول بورژوازى ايران در داخل و خارج کشور با اينهاست. اينها هم به مردم دسترسى دارند. اگر به شيوه اى که اينها به سراغ ميديا رفتند، راديو درست کردند، تلويزيون درست کردند، روزنامه راه مى اندازند و در رسانه ها ظاهر ميشوند، دقت کرده باشيد، عقايدشان را به عنوان اخبار در سى ان ان ميگويند. نظرات ايدئولوژيکشان ميشود خبر ابژکتيو و ميرود در بى بى سى. اينها کسانى اند که دسترسى وسيع به مردم دارند. براحتى بى بى سى و راديو اسرائيل در يک غروب ميشود سنگر اينها. به سادگى و در يک لحظه سى ان ان ميرود پشت اينها. در نتيجه دسترسى وسيع به گوش و فکر مردم دارند. يک اقليت کوچک ولى واقعى در جامعه طرفدار اينهاست. يعنى پايه اجتماعى داخل کشورى دارند و يک قشرى از بورژوازى ايران با اينهاست. فعال با اينهاست و اينها را حکومت خودش ميداند. اينها روبناى وسيع فرهنگى دوره قبل از انقلاب را با خودشان دارند. وقتى گوگوش ميايد خارج کشور و ميخواند، به نظر مى آيد که موضوعى مربوط به اينهاست. تيم فوتبال که يک گل به آمريکا ميزند، يک موضوع مربوط به اينهاست. آن شير و خورشيد و پرچم و عکس گربه و غيره، انگار همه بنا به تعريف اينها هستند. در نتيجه همه اين فرهنگ و آموزش و پرورش و ايران، و کلمه ايران انگار مال اينها است. در نتيجه راه طولانى را طى کرده و از ما خيلى جلوتر در صحنه سياسى بوده و اينها را از پيش بدست آورده اند.

ولى نقاط منفى شان چيست؟ يک بار مردم اينها را انداخته اند. در خاطره و حافظه زنده مردم ايران است که ما يکبار اينها را انداخته ايم. دوره اى که نميشد کسى با رفيقش در مدرسه حرف بزند، کارگر اجازه نداشت اتحاديه تشکيل بدهد، جاى شکنجه روى پاى جوانان مملکت بود و اينکه روز آخر هم بطرف مردم شليک کردند. بعد هم يک بابائى تاج ميگذاشت سرش و از اين خيابان ميرفت به آن خيابان و از آن خيابان ميرفت به اين خيابان و بايد کنار خيابان براى او دست ميزديم (خنده حضار). مردم ديگر زير بار اين وضعيت نميروند. بنظرم خيلى بلاهت ميخواهد اگر فکر کنيم به همين سادگى مردم ممکن است به سيستم سلطنتى - "طاغوتى" قبلى، (طاغوتى را در گيومه بکار ميبرم)، تن بدهند. اين مردم ديگر آن وضع را نميخواهند. از آن پديده عبور کرده اند. تاريخاًً عبور کرده اند، برايش جنگيدند. بگذريم که بعداً ماحصلش جمهورى اسلامى شد ولى مردم وقتى شاه و حکومت سلطنت را مى انداختند به جمهورى اسلامى فکر نميکردند. داشتند شاه را مى انداختند و انداختند و يادشان هم هست که انداخته‌اند.

عده اى ممکن است که بخواهند احياء بکنند، مشکل اينها در نتيجه سر کار آمدن نيست، مشکلشان اعاده است و اعاده قدرت ساقط، وقتى اين قدرت به شيوه توده اى ساقط شده است، کار بسيار سختى است. انقلابى پديده اى را ساقط کرده و اينها ميخواهند اعاده کنند. راه اينها خيلى پر پيچ و تاب تر از حزبى است که سابقه‌اى حتى در آن تاريخ ندارد و از نو پلاتفرمى را آورده و دارد بحثش را مطرح ميکند و يا قشرى از اجتماع را نمايندگى ميکند. براى اينها اعاده سلطنت و نه فقط سلطنت بلکه اعاده قدرت اين قشر کار سختى است. اينها سازمان ندارند. واقعا سازمان ندارند. يک عده آدم اند که با چسب عمومى اجتماع به هم وصلند. يک سازمان به اصطلاح مبارزين حرفه اى حزبى که شالوده سياسى - عملى اين خط را نمايندگى کند، وجود ندارد. سعى کردند بوجود بياورند ولى تا اين لحظه چيزى بدست نياوردند و کنار همين سازمان نداشتن است که رهبر هم ندارند. اينها رهبر ندارند. نتوانستند پشت پرچم محفل و يا شخصى قرار بگيرند. رضا پهلوى را التماس کردند که بيايد به اصطلاح رهبريشان را بعهده بگيرد و او هم بعد از مقدارى ناز و غيره آمده است.

منتهى به نظر من رهبر سياسى شان اگر بنا باشد ادعاى سلطنت داشته باشد، از حالا باخته‌اند. اينها با گره زدن جنبش طرفدار غرب محافظه کارى به شکل سلطنتى بزرگترين خدمتى است که دارند به چپ ميکنند. چون اگر بگويد من دست از سلطنت برداشته‌ام و سلطنت نميخواهم، من رضا پهلوى هستم، بابام را ميشناسيد ولى من کس ديگرى هستم، آن سيستم را قبول ندارم، شاه هم نميخواهم بشوم، رئيس حزب دمکرات ايرانم که در واشنگتن تشکيل شده و شروع کرده به عضو گيرى، بنظر من بعد از مدتى وضعش بد نميشود. ولى اگر بگويد من رضا پهلوى ام، به آن سيستم انتقادى ندارم و خودم ميخواهم شاه شوم، اين يک وزنه گنده است به دست و پاى جنبش محافظه کارى غربى و اين يک نقطه ضعفشان است. رضا پهوى به عنوان پسر شاه سابق که ميخواهد خودش هم شاه بشود، نقطه ضعف اينها است نه نقطه قدرتشان. اگر يک آدمى را داشتند که سابقه جمهورى خواهانه داشت و به اندازه رضا پهلوى شناخته شده بود، شانس شان بيشتر بود. اگر حتى بختيار زنده بود شانس‌شان خيلى بيشتر بود تا با رضا پهلوى.

اين موارد مجموع مشکلات اينهاست که کارشان را سخت ميکند. منتهى همانطور که گفتم شيوه اى که اينها سر کار مى‌آيند با شيوه اى که ما سرکار ميائيم، متفاوت است. در صورت وجود يک خلاء، غرب با تمام قوا ميرود پشت اين جريان و ميخواهد که آنها را سر کار بياورد. اينها يک چنين پديده اى هستند. اينها در يک انتخابات دمکراتيک راى نمى آورند. در يک انتخابات آزاد در ايران راى نمى آورند. در شرايطى راى مياورند که اتفاقاًًً انتخابات نشود، کودتا بعد از کودتا، شلوغى و هرج و مرج، اينکه يکى از افسران خودشان کودتا کند و غرب با تمام قوا برود پشت آنها و يک دستور کار براى مجلس موسسان بگذارند. بخشهاى معترض جامعه را سرکوب کنند. با يک عده بسازند با يک عده نسازند، و يواش يواش کشور را در دست بگيرند. اين راه حل اينهاست.

همانطور که گفتم ملى - اسلامى ها بدون جمهورى اسلامى سرکار نمى مانند و اينها با پروسه دمکراتيک سر کار نمى‌آيند و با پروسه دمکراتيک نيز سر کار نمى مانند. اينها نه با انقلاب سر کار مى‌آيند و نه با دمکراسى. اينها با سيستم کودتائى، در صورتى که مردم دخالتشان محدود مانده باشد و جمهورى اسلامى در حال رفتن باشد، شانس‌شان از همه بيشتر است. وقتى خلاء قدرت باشد و مردم نتوانند، رهبرى نداشته باشند که چپ در مملکت سرکار بيايد، راست سر کار مى‌آيد. بهر حال خواستم بگويم که به احتمال قوى ما اين دو جريان بورژوائى را در آن واحد رو بروى خودمان پيدا نخواهيم کرد، مگر در آن مراحل آخر. فعلاً مشکلى که جلوى ما (ما را به عنوان حزب کمونيست کارگرى نمى گويم) است، مشکلى که جلوى مردم ايران است، جمهورى اسلامى است با تلاشش براى بقا. و جريان اصلى که دارد وعده ميدهد صبر کنيد، نيندازيدش، ميتوانيم تغييرش بدهيم. در غياب اين وضعيت بنظر من پديده بعدى بورژوازى، پديده اى که ظاهر خواهد شد اساساً در جنبش راست محافظه کار طرفدار غرب است. البته واضح است که در حال حاضر حرف از دمکراسى و حقوق بشر ميزنند. الان که نمى توانند بگويند مى خواهيم در ايران ديکتاتورى راه بياندازيم. ولى حداکثر همانقدر به موازين دمکراسى و غيره وفادار خواهند بود که مثلا حکومتهاى مثل فيليپين، ترکيه يا مصر ممکن است به موازين دمکراسى وفا دار باشند. اين پديده اگر خودش را اصلاح کند مثل آنها ميشود. در غير اين صورت تجربه شان اين بوده که ميزنيم، ميگيريم و با کمک صاحبان سرمايه نيروى کار را به انقياد ميکشيم.

کسانى مثل مجاهدين چى؟ بنظرم مجاهدين بخشى از يا به اصطلاح فرزند ناخلف جنبش ملى - اسلامى است. کارهايى کرده که پسر عموهايش و فک و فاميلش قبولش ندارند. خيلى خود خواه است. حاضر نيست با اينها سهيم شود. ميخواهد خودش رئيس شود. رئيس جمهورش را هم تعريف کرده است. کيش راه انداخته است. راه و رسم خودش را دارد. جشن اينها را جشن نميگيرد و جشنهاى خودش را درست کرده است. فقط خودش را ميخواهد و مى بيند. در نتيجه راه کارگر، اکثريت، حزب توده و نهضت آزادى که به نظر من هيچ مشکلى با پديده اى مثل مجاهدين ندارند، اساساًً بخاطر سکتاريسم مجاهدين آن را قبول ندارند و نگرانند که اگر مجاهد قدرت را بگيرد با ما شريک نمى شود. مجاهد هم کس ديگرى است مثل خامنه‌اى.، سر کار بيايد ما را کنار ميزند. قدرت را با ما سهيم نخواهد شد. سايرين در جنبش ملى اسلامى ميگويند که قدرت را من سهيم ميشوم. نهضت آزادى ميگويد باز ميشود و همه مى آيند. خاتمى ميگويد دشمنان را بکنيم دوست و دوست را بکنيم فلان. ولى به نظر نميايد اگر مجاهدين سر کار بيايند، کسى فردا انتخابات کند. رئيس جمهورشان را دارند، لچکشان را دارند، ايدئولوژى شان را دارند. و صحبت از دخالت هيچ کس ديگرى نيست. اين به نظر من جنبش ملى - اسلامى را خيلى ميترساند. بعلاوه، اينکه مجاهد در متن جنگ ايران و عراق رفته عراق کنار صدام حسين نشسته، خودش را از اين خاندان جدا کرده است. مسعود رجوى بنظرم يک استراتژى محتوم به شکست را در پيش گرفته است. وقتى مجاهدين با بنى صدر از کشور رفتند، همه اين آدمهائى که امروز دوخردادى‌اند صف کشيده بودند که بروند در شوراى ملى مقاومت، از جمله آقاى بهمن نيرومند و خانبابا تهرانى و همه اينها. مجاهد به سرعت با فالانژيسم‌اش اينها را از دست داد و الان تبديل شده به چيزى که اگر به کسى بگويند مجاهد فحش محسوب ميشود. الان فضا اينطور است. مجاهدين به نظر من به عنوان يک جريان با ديسيپلين ميتواند هزار و يک کار بکند ولى يک جريان اجتماعى نيست و شانس قدرت به آن صورت ندارد.

راجع به دو جريان ديگر يعنى جريان ملى‌-‌اسلامى و جريان غربى، يعنى همان ناسيوناليستهاى محافظه کار صحبت کردم. نيروى ديگرى که در صحنه است به نظر من کمونيسم کارگرى است. حالا برايتان مى‌گويم که چرا اصلاً در اين قضيه هيچ رگه اى از تهييج و خود بزرگ بينى وجود ندارد. چرا کمونيسم کارگرى و نه کمونيسم؟ چرا کلمه کمونيسم کارگرى را ما در بحثمان به کار مى‌بريم؟ چرا من اصرارم اين است که نيروى بعدى کمونيسم کارگرى است و نه کمونيسم؟ و يا چرا نه چپ؟ به چند دليل! چرا مثلاً نمى گويم آلترناتيو بعدى چپ است؟ يا کمونيسم است؟ و چرا اصرار دارم که بگويم آلترناتيو بعدى کمونيسم کارگرى است. به اين دليل که اولاً همانطور که گفتم چپ به معنى چپ در ايران الان در کمپ ملى - اسلامى است. آن چيزى که به آن ميگفتند چپ، در کمپ اپوزيسيون ملى (اسلامى) است. شما ليست کنيد ببينيد به چه کسانى ميگفتيد چپ، نگاه کنيد، ببينيد کجا هستند و از چه دفاع ميکنند. مى‌بينيد که در اردوى نهضت ملى - اسلامى هستند. افقشان هم تا حد زيادى مشترک است. و ثانيا اضافه کنم اين چپ با ما به عنوان کمونيستهاى ميليتانت بطور مشخص مشکل دارد. البته به ما نميگويند که کمونيست ميليتانت با تو مخالفيم. ميگويند مستبد، پل‌پتى و هزار و يک چيز ديگر، بدون آنکه مسئله اش را بگويد و آن اين است که اينها کمونيستهاى سرنگونى طلبند. به سناريوى جمهورى اسلامى را يواش يواش تغيير بدهيم گردن نگذاشتند و دارند کار خودشان را ميکنند. در نتيجه حتى اين چپى که من از آن دارم صحبت ميکنم، نقطه مقابل کمونيسمى است که اينجا به عنوان آلترناتيو و نيروى سوم در جامعه مطرح ميکنم، قرار ميگيرد.نکته بعد اينکه کمونيسم اگر چه در مقياس تاريخى جنبش تعريف شده‌اى است ولى در هر دوره اى با يک جريان از کمونيستها در يک کشور تداعى شده است. اينطور نيست که براى مثال در انقلاب روسيه به بلشويکها و منشويکها يکسان بگويند که کمونيستها آمدند. يک جائى بالاخره بلشويکها ميشوند نماينده تحول کمونيستى و منشويکها ميشوند نماينده دولت موقت انقلابى، کسانيکه ميخواهند وضع موجود را نگهدارند. کمونيسم با چيزى در هر دوره تداعى ميشود. در تاريخ ايران هم با حزب توده تداعى شده، هم با چريکهاى فدائى خلق و خط مشى چريکى تداعى شده و بعضاًً و بعدش در يک دوره کوتاهى با سازمان سياسى - تشکيلاتى مثل پيکار و رزمندگان و غيره تداعى شده است.کمونيسم در هر کشورى هميشه يک بستر اصلى و خط اصلى دارد، و آن سازمانى است که به اصطلاح به پرچمدار و نيروى اصلى اپوزيسيون ((کمونيست)) تبديل شده است. کمونيسم در يک کشور بطور کلى نيست. آن جريانى است که جامعه على العموم، نه متخصصين در دانشگاهها يا مورخها، به عنوان کمونيسم مد نظر دارند. به اين اعتبار يکى گرفتن کمونيسم با کمونيسم کارگرى بنظرم موجه است. چون الان در چارچوب جامعه ايران کمونيسم اشاره‌اش به حزب کمونيست کارگرى و کمونيسم کارگرى است. وقتى ميگويند کمونيستها منظورشان راه کارگر نيست، منظورشان بچه هاى سابق رزمندگانى نيست، منظورشان کسانى که در روزنامه فلان بخودشان ميگويند چپهاى سابق نيست. منظورشان حزب کمونيست کارگرى است و بطور روز افزونى دارد اينطور ميشود. کمونيستها را مردم به عنوان يک عبارت مشخص در هر دوره بکار ميبرند، بورژوازى در هر دوره اى به بکار ميبرد. الان سلطنت طلبها وقتى مى‌گويند کمونيستها، به هيچ کس به جزء ما اشاره نمى‌کنند. هيچ کس جز ما منظورشان نيست. به آنهاى ديگر ميگويند چپها. به ما ميگويند کمونيستها. در نتيجه کمونيسم به عنوان يک آلترناتيو ميرود که بيشتر از اين هم حتى با پديده کمونيسم کارگرى و حزب کمونيست کارگرى گره بخورد، بيشتر از اينکه به يک چپ على العموم بگويند. کما اينکه در انقلاب ٥٧ ديگر به حزب توده نمى‌گفتند کمونيستها. بخاطر اينکه چريک فدائى و بعداًً به يک درجه ترکيب پيکار - فدائى تعريف کمونيسم شده بودند. اگر کسى را مى‌گرفتند ميبردند زندان مى‌گفتند توده اى هستى يا کمونيست؟ کدامش؟ کمونيست بودن مقوله مشخصى از نظر سياسى ميشود. همانطور که گفتم يک مورخ جنبش چپ ميتواند بگويد اينها شاخه هاى مختلف تروتسکيسم، حزب کمونيست طرفدار مسکو، ارو کمونيست و غيره و اينها جنبش کمونيستى‌اند. ولى کمونيسم فرانسه در يک مقطع مشخص، ممکن است با حزب کمونيست فرانسه تداعى شود. و کسى که ميگويد کمونيستها مى‌آيند سر کار، اتوماتيک بايد منظورش اين باشد که حزب کمونيست فرانسه مى‌آيد سر کار، انتظار ندارد که فلان گروه تروتسکيست هم سر کار بيايد.

اين موقعيت بنظر من دارد به يک درجه، بخصوص در سالهاى اخير در ايران بوجود مى‌آيد. کمونيسم را با حزب کمونيست کارگرى دارند تداعى ميکنند. به يک معنى از نظر نظرى هم حزب کمونيست کارگرى پرچم دار کمونيسم شده است. به عنوان يک انديشه، به عنوان يک آلترناتيو و به عنوان يک نوع جامعه. بيرون ما کسى معتقد نيست که بايد جامعه کمونيستى آورد. در تبليغات جريانى اين نيست که بايد جامعه کمونيستى و يا سوسياليستى آورد و خط کمونيسم کارگرى است که با آن تداعى ميشود. اما آيا کمونيسم کارگرى که من ميگويم در جامعيت کلمه مترادف است با حزب کمونيست کارگرى؟ به نظر من اينطور نيست. کمونيسم کارگرى که من به عنوان يک جنبش در مقابل ملى - اسلامى ها، در مقابل راستهاى غربى بکار ميبرم، پديده وسيعترى از حزب کمونيست کارگرى است. همين خط است ولى پديده وسيعترى است. من در اين جنبش کل حرکات شورايى کارگرى و جنبشهاى مجمع عمومى کارگرى و جنبشهاى اعتراضى کارگرى که زير چتر اپوزيسيون رفرميست نمى روند را مى‌گنجانم. حتى طرف ممکن است خودش را آنارشيست بداند. اين زياد مهم نيست. مهم اين است که در صحنه سياسى جامعه، شعارهائى که اين دو کمپ ميدهند، جنبش کارگرى، جنبش شورائى، جنبش مجامع عمومى، رهبران عملى، و خط مشى که در جامعه دنبال ميکنند خودشان انطباقشان را با کدام يک از احزاب سياسى در اپوزيسيون پيدا مى‌کنند. اگر در جنبش کارگرى مثلاً کارگران طرفدار سنديکا و حزب توده و اکثريت دست بالا پيدا بکنند، شما ميتوانيد اين جنبش را حتى اگر نگويد که توده‌ايستى است، کنار آنها قرار دهيد. حال آنکه نتوانيد رابطه فيزيکى - حزبى بين آنها نشان دهيد، با اين وجود ميتوانيد بگوئيد اينها جنبش سنديکائى‌اند و مال اينها هستند. بنابراين بنظر من، جنبش شورائى و اعتراضات توده اى کارگريى که زير چتر رهبرى ملى - اسلامى نرود، بخشى از اين جنبش کمونيسم کارگرى است. بعلاوه محافل، سازمانها و گروه هاى کوچک زيادى ميتواند تشکيل شود که با وجوديکه قطب بودن و محورى بودن حزب کمونيست کارگرى را قبول ميکند، به دلايل مختلفى به اين حزب نمى‌پيوندند. بعضاً تماس ندارند، در شهرهاى مختلف تشکيل ميشوند، حوزه فعاليت معينى دارند، اختلافاتى حس مى‌کنند، نظرات حزب را صد در صد نمى پذيرند و در نتيجه مجموعه اى از محافل و شبکه هاى چپى هم مى‌تواند وجود داشته باشد که معتقدند که بايد حول حزب کمونيست کارگرى کار کنند و به عنوان گروه فشار روى حزب کمونيست کارگرى کار کنند، در مجموع توسط اين حزب کمونيست کارگرى هدايت شود. اينها بخش عمومى جنبش کمونيسم کارگرى ميتوانند باشند.

من مى‌خواهم نقطه قدرتها و ضعفهاى اين جنبش را هم برشمارم. مال بقيه را شمردم ميخواهم چند فاکتورى که به اصطلاح نقاط قدرت و ضعف جنبش کمونيسم کارگرى است را برايتان بر شمارم. به نظرم مهمترين نقطه قدرت اين جنبش اين است که اميال و آرزوهاى نسلى که از آن صحبت کردم را بدون کم و کاست نمايندگى ميکند. شما يک لحظه از اين که کمونيستها کمونيستند و آمريکا با آنها بد است و نمى گذارد بيايند سر کار صرف نظر کنيد. فرض کنيد اسم ما حزب نارنجى است. يا مثلاً هر چيزى مانند حزب سبز ايران، حزب قرمز ايران، حزب سرخ ايران، حزب ايرانيان آزاد و غيره. آنوقت مقايسه کنيد اين حزب را با تبليغاتش، با جامعه اى که مى خواهد، کارهائى که براى آن جامعه ميکند و مى‌بينيد مردم خوانائى شان با کدام يک از اين طيف احزاب است. مى بينيد سکولاريسم شان با اين حزب است. اينها سکولاريست ترند، آنها نيستند. تنها جريانى که ميخواهد ريشه دين را از آن مملکت بر بيندازد اينها هستند و اين جزء آرمانهاى اصلى اين نسل است. برابرى زن و مرد. لغو کار مزدى و جامعه اى که در آن آدمها از نظر اقتصادى برابر باشند. از طبقات کارگر و زحمتکش کيست که اگر ميکرفون را جلوى دهانش بگيرى و بگوئى يک حزبى هست که ميگويد بيمه بيکارى بايد داد، مزد و قضيه نان در آوردن را بايد از بازار بيرون کشيد و هر کس برود کار کند و هر چه ميخواهد مصرف کند (راهش اين است، اينکه حالا عملى شدنى است يا نه کار نداريم) تو نظرت چيست؟ ميگويد آرزوى من است.

اين بحث که شما حرفهاى قشنگ ميزنيد ولى حيف که عملى نيست، دارد ميگويد ما حرف دل مردم را ميزنيم ولى هنوز باور به قدرت پياده کردنش موجود نيست. وگرنه ما حرف دلشان را داريم ميزنيم. مدرنيسم، سکولاريسم، برابرى زن و مرد، مبارزه با تبعيض، آزادى بى قيد و شرط سياسى، لغو کار مزدى، برابرى اقتصادى و رفاه اجتماعى، وقتى اينها را کنار هم ميگذاريم، ما داريم اميال اين نسل و اساساً ٩٠ در صد مردم را که بايد کار کنند و زحمت بکشند تا زندگى بکنند را نمايندگى ميکنيم. اين نقطه مثبت ماست. هر کس ديگرى چيزى بر خلاف اميال مردم دارد که ميخواهد به آنها بفروشد. سلطنت طلبها مى‌خواهند سلطنت را بهشان بفروشند و بعد بازار آزاد را هم به آنها بفروشند. و بايد توضيح دهد و بگويد که من فردا شما را در بازار عرضه و تقاضاى نيروى کار رها ميکنم. بگذاريد من سر کار بيايم، از فردا بايد برويد بازار کار و براى خودتان کار گير بياوريد. در ضمن اين آقا را مى‌بينيد، ايشان قرار است که شاه بشوند. چيزهائى که بايد اصرار کنند تا مردم قبول کنند، جزيى از آرمانهاى مردم نيست. کسى در آن مملکت صبح بيدار نميشود و بگويد، آخيش چه روزه خوشى، کاش يک شاه داشتيم و کاش من در شهر دنبال کار ميگشتم (خنده حضار). اين جزيى از آرزوهاى مردم نيست. بايد اين مجموعه را به عنوان شرايط و ملزومات و به اصطلاح تلخى آن ميوه خوب به او بخورانند. ميگويند آقا شما حالا بيا اين شاه را قبول کن در عوض ايشان آمريکا را مى‌آورد و سرمايه گذارى ميشود. شما بازار آزاد را قبول کن در عوض ما سعى ميکنيم بخشى را بصورت بيمه بيکارى برايتان برگردانيم که از گرسنگى نميريد. اما اين حزب اينطور نيست. اين حزب دارد اميال واقعى مردم را وقتى که با قلبشان مصاحبه ميشود، نمايندگى ميکند. اينکه حالا محاسبات مردم بعداًًً به چه چيزى وادارشان ميکند بحث ديگرى است ولى اينکه ته دلشان اينها را مى خواهند ترديدى نبايد کرد. به اين ميرسم که آيا اسم کمونيسم مزاحم اين پروسه است و چقدر مزاحم است و ما بايد با آن چکار بکنيم. وگرنه اگر اسم ما حزب ايران بود، حزبى بود با مشخصات حزب کمونيست کارگرى اما اسمش حزب ايران بود، الان دنيا را برداشته بود. از اين نظر که همه ميگفتند بله آقا همه همين حرف را مى‌خواهيم بزنيم و حزب ايران راست ميگويد. کسى نميگفت شما سر کار نمى‌آئيد. الان کمونيسم را به عنوان يک چيزى که کمونيست است و نمى‌تواند در اين مملکت بيايد سر کار ميشناسند. از دوره روس و انگليس نمى‌گذارند کمونيست سر کار بيايد و آمريکا قبول نميکند و يا کجا پياده شده است و غيره، اينها حرفهائى است که وقتى مى فهمند کمونيست هستيم به ما ميگويند. اگر بگوئيم ما ليبرال هستيم همه اين سئوالها کنار ميروند و بعد بايد بنشينند قضاوت کنند ببينند ما مى خواهيم چکار کنيم.

اين جنبش نه براى اصلاحات است و نه براى اعاده و همين نکته جالب است. براى اصلاح چيز منفورى به ميدان نيامده که بخواهد چيزى را نگهدارد و براى اعاده چيزى که قبلاً مردم دور انداخته اند هم نيست. چيز تازه‌اى است و اين بنظر من کاملاً براى مردم محسوس است. اين جنبش بالقوه و بخاطر سنتهاى قديمى‌اش، هم سازمان دارد و هم ميتواند رهبرى را تامين کند. اين نقطه قوت ما به نسبت سلطنت طلبان و به نسبت راستهاى غربى و حتى خود ملى - اسلامى ها است. ملى - اسلامى ها خاتمى را دارند. ولى همانطور که صحبتش است اگر او را از دست بدهند همگى عزا خواهند گرفت. بدون خاتمى آنها پانزده کلاس پائين تر برميگردند. حزب کمونيست کارگرى که وسط اين قضيه است به نظر من اين شانس را دارد که اين جنبش را سازمان بدهد و رهبرى اين جنبش را تامين کند. وجود حزب کمونيست کارگرى که بعداً به آن ميرسم يکى از سرمايه هاى اين جنبش است. و کمونيسم کارگرى ممکن است در شاخه هاى اصلى و جدال اصلى سياسى که درگير ميشود در ايران متشکل ترين اش و هدايت شده‌ ترين‌اش باشد. با خط و حساب کار ترين‌اش باشد و نقشه‌مند ترين‌اش باشد، اين نقطه قوت جنبش کمونيستى در اين دوره است. نکته بعد اينکه هر چه اين پروسه انقلابى تر و سير تحولات سريعتر باشد شانس ما هم بيشتر ميشود. هر چه مردم بيشتر در فعاليت سياسى شرکت کنند ما به نسبت بقيه اين نيروها قوى تر مى‌شويم، بخت ما باز تر ميشود. هر چه اين پروسه محدود تر باشد و مردم از صحنه بيرون تر باشند، شانس ديگران زيادتر است. (من بعداً در آن چارچوب هم شانس خودمان را ميگويم.) ولى اگر پروسه انقلابى شود، ميليتانت شود، اتحاد گسترده شود و مردم نخواهند بپذيرند، به همان درجه که محيط سياسى راديکاليزه شود، به همان درجه هم ما شانس بيشترى براى سر کار آمدن خواهيم داشت تا نسبت به کسانى که از حضور مردم در صحنه و از راديکاليزه شدن خواسته ها و شعارهاى مردم نفع نميکند. اين نقطه مثبت ماست. بخاطر اينکه فرض من اين است که اين پروسه راديکاليزه ميشود، مردم وارد صحنه ميشوند و يک جنبش وسيع تر از اين در راه است.

نکته بعد اين است که بنظر من اين پروسه انقلابى افق ما را همه گيرتر ميکند. هر چه اوضاع راديکاليزه شود تئورى راديکال برد بيشترى پيدا ميکند، برنامه راديکال برد بيشترى پيدا ميکند. رهبران راديکال بيشتر در دل مردم جاى ميگيرند. در نتيجه ما با گسترش اعترضات چفت ميشويم. و اگر روند را اينطور ببينيم که به سمت گسترش اعتراضات ميرود، مى‌توانيم فرض کنيم که تناسب قوا به نفع کمونيسم کارگرى مى‌چرخد. در دو شرايط به نظر من شانس سرکار آمدن ما بيشتر از بقيه است. يکى در شرايط دمکراتيک و انتخابات، و ديگرى در شرايط انقلابى. در هر دو شرايط ما سر کار مى‌آئيم. در هر دوى اينها کمونيسم کارگرى سر کار مى‌آيد. من فرض اينکه ما اول بايد حضور داشته باشيم تا سر کار بيائيم را بعداً بحث ميکنم. فرض کنيم اين نيرو توانسته است خودش را به صحنه انتخاباتى آزاد در يک کشورى که جمهورى اسلامى نيست، برساند. در يک پروسه انتخاباتى دمکراتيک، اگر بنا باشد يک چنين پروسه اى در ايران پا بگيرد، ما سر کار مى‌آئيم. حزب کمونيست کارگرى بنظر من بالاترين راى را بين مردمى که آزادانه به پاى صندوقهاى راى رفته باشند، بدست مى آورد. سلطنت طلب فکر نميکنم اين شانس را داشته باشد. اشتباه است اگر فکر کنيم که انتخابات به نفع آنهاست و فقط انقلاب به نفع ما تمام ميشود. انتخابات هم به نفع ما تمام ميشود. و دقيقاً به همين خاطر است که فکر ميکنم پاى انتخابات نميروند، مگر مجبورشان کنيم. پروسه اى که برويم مجلس آزادى برگزار کنيم و در حوزه مختلف کانديد معرفى کنيم و راى مردم را بشماريم، حزب کمونيست کارگرى به عنوان بزرگترين حزب کشور وارد مجلس ميشود. ممکن است اکثريت نباشد ولى اگر بگذارند در يک انتخابات آزاد با سه ماه فرجه تبليغاتى کار کند، بزرگترين حزب سياسى کشور ميشود. در اين رابطه ميتوانيم بحث کنيم. به هر حال به نظر من پروسه انتخاباتى ما را سر کار مياورد. به خاطر واقعيتى که آن جامعه پشت سر ميگذارد پروسه انتخاباتى منتقد آن وضعيت را سر کار مى آورد. من راجع به نوع کمونيسم مان بعدا حرف ميزنم که اين نوع کمونيسم با کمونيسمهاى ديگر چه فرقى دارد. به اضافه اينکه رابطه اى که ما با مردم داريم، بر خلاف سنت تاکنونى چپ، رابطه اى خيلى روشن و شفاف و قابل فهم است. ما داريم راجع به نوع کمونيسم جديدى حرف مى‌زنيم. انقلاب هم ما را به نظرم سر کار مى‌آورد. يعنى هم پروسه دمکراتيک و هم پروسه انقلابى شانس و قدرت ما را بيشتر ميکند. اما شانس ما در پروسه توطئه گرايانه، تبانى و روندهاى زير زمينى، کودتا و روندهاى کودتا و ضد کودتا از همه کمتر است. اگر بنا باشد حکومت جمهورى اسلامى با يک سلسله کودتا و ضد کودتا عوض شود، ما همچنان خودمان را در اپوزيسيون خواهيم يافت. ولى اگر بنا باشد مردم وارد صحنه شوند و انقلاب کنند، شانس ما زياد است. اگر بنا باشد جايى انتخاباتى صورت گيرد شانس ما زياد است. به اين هم ميرسم که پس فرداى انتخابات، کودتا دوباره شروع ميشود. يعنى ما اگر با انتخابات سر کار بيائيم بايد فکر اين را بکنيم که فردا کودتا مى‌کنند. به آن الان نميپردازم ولى خود نفس پروسه انتخابات شانس اينکه کمونيستها را سر کار بياورد از همه بيشتر است.

جنبه هاى منفى فعاليتمان، يعنى جنبه هاى منفى فعاليت اين خط سوم، يعنى جنبش کمونيسم کارگرى چيست؟ به نظرم کمبود منابع يکى از مشکلات اصلى‌اش است. دو جريان ديگر که اسم بردم يکى شان منابع دولت را در اختيار دارد و کار ميکند، ديگرى هم منابع باقى دولت ها را دارد و کارش را ميکند. در نتيجه ما مى‌مانيم و منابعى که اين جنبش بايد بسازد. کمبود منابع يکى از مهمترين موانع است. نبود حمايت بين المللى. الان هر دو آن جريانات در سطح جهانى طرفداران قوى دارند. حزب کمونيست کارگرى و کمونيسم در ايران، در اين مقطع و تا وقتيکه نزديک قدرت سياسى باشيم، به نظر من آن حمايت بين المللى را در هيچ سطحى نخواهد داشت که آنهاى ديگر دارند. خصومت غرب با ما. خصومت غرب با کمونيسم کارگرى يکى از مهمترين فاکتورهائى است که ميتواند ورق را برگرداند. نه فقط به اين معنا که واقعاً غرب با ما وارد عمل شود، به اين معنى که غرب اين تصوير را بدهد که حکومت کمونيستى در آن کشور را نمى‌پذيرم و مردم در خانه شان بنشينند، چرتکه بيندازند، بگويند ((غرب)) نمى پذيرد مگر ديوانه ايم برويم پشت حزبى که اگر بيايد سر کار، اول از همه چيز موشک کروز ميخورد وسط پاک ساعى. چرا اين کار را بکنيم. چرا ما بيائيم کشور را وارد خصومت با آمريکا بکنيم؟ بگذار راى بدهيم به آمريکائى ها و بيايند قال قضيه را بکنند. در نتيجه خصومت غرب با ما و نه فقط خود خصومت. بلکه دادن تصوير خصومت غرب با ما و تبديل شدن اين که غرب اينها را نمى‌پذيرد به بخشى از خود آگاهى مردم و محاسبات مردم، يک مانع اساسى سر راه کمونيسم کارگرى است. کسى با پاى خودش، خودش را وارد مخمصه اى به اين بزرگى نميکند. ميگويد "بچه‌ها ميبخشيد ولى من دارم ميروم راى بدهم به آن آقا که ((غرب)) گفته است. شوروى بنظرم اين را به ما نشان داد، تحولات روسيه نشان داد. ما مورد هجوم ميدياى غربى قرار ميگيريم و بشدت تحريف ميشويم. يعنى بايد فرض کنيم که جنبش کمونيستى در ايران با يک حمله وحشيانه و کثيف از طرف ميدياى بورژوائى غربى روبرو ميشود، سى ان ان، بى بى سى، با دروغهاى شاخدارى که ميگويند. ديروز گاردين مقاله اى نوشته بود که آيا لنين بالاخره يک آدم مشنگ بود يا يک آدم مستبد؟ شق ديگرى بين اين دو تا نيست! يا يک آدم مشنگ بوده يا مستبد! يا ديوانه بوده يا مستبد، از اين دو حالت خارج نيست؟ اين که رهبر يک انقلاب کارگرى بوده که آزادى آورده و به همان فنلاند بقل دست گوش خودشان ((استقلال داده))، کسى که مستعمرات روسيه را بخشيده، حقوق زن در آن مملکت را بالا برده و کارگر نوعى ايمنى اقتصادى به دست آورده، مسئله شان نيست. اينکه اين آدمى که به قول اينها مشنگ بوده، بقول اينها اين آدم ديوانه، فقط کتابهايش از تمام کتابهاى سران بورژوائى غربى بيشتر بوده و خود اينها روز خودش گفته اند که کميسارياى بلشويک هاى در قدرت به اندازه کتابخانه دانشگاه بين خودشان نوشته دارند، مسئله شان نيست. الان ميگويند لنين يا ديوانه بوده، يا خل بوده و يا مستبد! لنين بيچاره مستبد هم نبوده است. تا وقتى لنين سر کار بود اجازه و اختيار هيچ تصميمى تنهائى با لنين نبود. ٥ سال،١٠ سال بعد از مرگ لنين تازه شوروى شروع کرد به استبدادى شدن. اين تصويرى است که ميدياى غرب ميدهد. با ما بدتر از اين مى‌کنند. ببينيد با کوبا چه مى‌کنند! کاسترو را در تصوير ميدياى غرب ببينيد: "ديکتاتور کوبا، کاسترو امروز افزود ..." خوب ديکتاتور کوبا به کاسترو چه مربوط است. او هم مثل هر جاى ديگر دنيا انتخاب شده و دارد کارش را ميکند. چرا گزارشت را درست تهيه نميکنى؟ اين کارى است که با ما ممکن است بکنند. به احتمال قوى ميدياى غربى به جان اين جنبش مى‌افتد و اين براى ما مانع مهمى است. مسئله پروپاگاند جنگ سردى عليه کمونيسم بطور کلى، يعنى گذاشتن تجربه شوروى و چين به پاى کمونيستها و منفى بافى راجع به سوسياليسم، از موانع کار اين خط است.

يکى از مشکلات مهم کار کمونيسم کارگرى روحيه اى است که من به آن ميگويم "جونيوريسم". کسانى که خودشان را به عنوان شريک کوچکتر جامعه قبول کرده اند و تصورى از اين ندارند که جامعه ميتواند بدست آنها بگردد. به نظر من کمونيسم، بخصوص در کشورى مثل ايران که هيچوقت خط اصلى اپوزيسيون نشده و پاى قدرت نبوده، عادت کرده که به خودش به عنوان گروه فشار نگاه کند. گروه فشار براى پرچم حق و حقيقت که به دستت بگيرى و بروى جلو تا با تير بزنند و بر زمين بيفتى. چپ از خود تصوير يک عده سياستمدار سطح بالاى جامعه هستند را ندارد، اينکه يک جنبش اجتماعى زنده است که ميخواهد قدرت را بگيرد، جامعه را اداره کند، آموزش و پرورش را سازمان دهد، و اقتصاد را سازمان دهد. فکر ميکند چپ موظف است که به کسان ديگر فشار بياورد تا اين کار را بکنند. و اين خرد ديدن خود و کوچک ديدن خود، به نظر من شايد مهمترين عاملى است که ممکن است سد راه کسب قدرت شود. به نظرم چه براى فراخوان کسب قدرت، چه براى حفظ قدرت، اولين مشکل از داخل خود اين صف بيرون مى‌آيد. اينکه مى‌گويند اين کار را نکنيم، چرا خيز براى قدرت برداشته ايم؟ آيا ميتوانيم قدرت را بگيريم؟ آيا ميتوانيم حفظ کنيم؟ آيا قرار نيست "طبقه" اينکار را بکند و غيره. همه اينها بهانه است. طرف شنا بلد نيست، هزار و يک دليل مى‌آورد که من امروز نميخواهم بروم داخل آب (خنده حضار). مايو‌‌اش را نياورده، سرما خورده، وقتش نيست، نميخواهد از ديگران جلو بزند و آبروى همه را ببرد! و غيره. به هر دليلى وارد اين قضيه نميشود.

وقتى مسئله را بررسى ميکنى مى‌بينى که پشتش تئورى "شوراها" بايد قدرت را بگيرند، که در روسيه نگرفتند، بلکه بلشويکها قدرت را گرفتند، "طبقه" بايد انقلاب کند و نه حزب (فرمولبندى ما هم نميگويد حزب بايد انقلاب کند)، خوابيده است. ولى فرمولبنديى که ميگويد نرو به سمت قدرت، ترس از استخر سياسى اين جنبش جونيور را در جامعه نشان ميدهد. اينکاره نيست. وگرنه شما سه تا مدير کل وزارت فرهنگ را بگذاريد کنار هم و با آنها حزب بسازيد، فورى احساس کسب قدرت به آنها دست ميدهد. فکر ميکنند فوراً بايد وزير شوند. فوراً برنامه شان را براى جامعه ميدهند. اين خرد ديدن خود و اين تعلق به حاشيه جامعه، "مارژينال" ((حاشيه اى)) بودن تاريخى چپ در ايران، ذهنيت و روانشناسى که با خودش آورده، به نظر من يکى از بزرگترين موانع است. من فکر ميکنم اگر چپ شکست بخورد روى اين مسله شکست ميخورد نه روى هيچکدام آنهاى ديگر که گفتم. روى اين که نميرود نقش‌اش را انجام دهد و اين مهمترين مشکل اين خط است. دوم خردادى اين مشکل را ندارد، ميخواهد جهان را نجات دهد! طرف راه خانه اش را نمى تواند پيدا کند، ميخواهد ديالوگ تمدنها بکند. (خنده حضار). جدى مى گويم! به او گفته‌اند تو ديگر راجع به مطبوعات حرف نزن! الان ٥ ماه است که نميداند چکار ميکند. قرار بود با ديالوگ تمدنها برود جرج سورس را سر عقل بياورد. بيل گيتز را راهنمائى کند و به آمريکا بگويد که سيستم شما خوب نيست! از ادعا کردنش دست بر نمى دارد و کسى هم به ريشش نمى خندد. اما من و شما که ميگوئيم کمونيستها قدرت را بگيرند، از هزار سوراخ در مى‌آيند که نگاه کنيد: بلانکيستها، چه تخيلاتى، چه خود بزرگ بينى هائى، همه اش دارند من من ميکنند. در حالى که کسى با ديالوگ تمدنهاى خاتمى که تا ديروز مسئول يک کتابخانه مذهبى بوده مشکلى ندارد. آقاى خاتمى ميتواند ديالوگ تمدنها بکند ولى شما نميتوانيد اختيار مملکتى که خودت در آن بزرگ شده اى و احتمالاً در آن مقطع صد هزار نفر از نخبگان آن جامعه را سازمان داده اى را داشته باشيد. فکر نمى‌کنند که همين آدمها که در حزب کمونيست کارگرى و در جنبش کمونيستى‌اند، اگر در يک شرايط آزاد در يک آگهى شغلى شرکت کنند، توانائى شان براى اداره جامعه از اين وزرا و وکلا بيشتر خواهد بود. اول اينها را سرکوب کرده‌اند تا بتوانند حکومت کنند. و خود اين جنبش حاضر نيست اين را قبول کند. اين به نظر من فشار گناه پسا استالينى است. استالين آمده کارى کرده، احساس گناهى با کمک آمريکا و چپ ها خلق کرده‌اند که بيچاره از ترس نميتواند راه برود. خوب استالين به ما چه؟ مگر من هيتلر را به حساب آقاى بنى صدر گذاشته ام، که تو استالين را به حساب من ميگذارى؟ (مقايسه شان اصلاً مع‌الفارغ است.) تو هيتلر را داشتى اين هم استالين را دارد. کسى که در ٨٠ کشور دنيا کودتا کرده که ديگر از اين حرفها نبايد بزند. کسى که بمب اتمى بر سر مردم مى اندازد و بچه هاى مدرسه را در هيروشيما و ناکازاکى ميکشد که نبايد بحث استالين را به ميان بکشد. فوقش من هم مثل شما هستم. ولى هيچکس تا حالا نرفته يقه يک حزب ناسيوناليست را بگيرد و بگويد که شما استبداد به پا ميکنيد و يا از کجا معلوم که شما پلولاريسم را قبول کنيد. با چپ اين کار را ميکنند و چپ هم بِر بِر نگاه ميکند. خود ما به عنوان اولين حزب سياسى چپ در ايران که ادعاى قدرت کرده، دورا دور ادعاى قدرت کرده‌ايم، آماج حمله قرار گرفته و بيشترين اهانتها و فشارها را متحمل شده ايم. متحمل شده‌ايم براى اينکه جرئت کرده ايم از دولت حرف بزنيم. از رابطه دولت و حزب و غيره. اينها همه به نظر من آن احساس اکونوميسم منشويکى و احساس گناه پسا استالينى است که خميره چپ را تشکيل داده و اگر کمونيسم کارگرى بخواهد به قدرت برسد قبل از هر چيز بايد خودش بخواهد به قدرت برسد. اين به نظرم مهمترين مانع است.

نکته ديگر، ضعف ديگر، جنبش نسبتاً توسعه نيافته کارگرى است. اين ضعف خيلى بزرگى است. کمونيسم ميخواهد در کشورى به قدرت برسد که جنبش کارگرى‌اش اشکال حتى مقدماتى از تشکل و اعتراض اجتماعى را به دست نداده است. اگر شما برويد آمريکاى لاتين مى‌بينيد که رهبران کارگرى رهبران شناخته شده هستند در سطح شهردار شهر و وکيل مجلس. رهبر فلان سنديکاى کارگرى و اتحاديه کارگرى يک آدم سرشناس جامعه است. در ايران کارگر همان تصوير کارگر آورديم ديوارمان را تيغه بکشد، است. کارگرى که آوردند يک کار به او ميدهند و او هم انجام ميدهد و مزد ميگيرد. کارگر هنوز نتوانسته در جامعه ايران به عنوان يکى از پاهاى بحث اقتصادى، پاى بحث سياسى، پاى بحث دمکراسى و حقوق مدنى، با نمايندگانش و شخصيتهايش و سازمانهايش حضور بهم برساند. آمريکاى لاتين هميشه اينطور بوده است. حزب چپ به اتحاديه هاى کارگرى نزديک ميشود، رهبرانشان با هم حرف ميزنند و قرار ميگذارند که به حزب چپ راى بدهند و کمک کنند که آنها سرکار بيايند. در ايران کارگر منفرد و اتميزه است. ساختارهاى مبارزه صنفى نداشته و مبارزه دفاعى را نتوانسته سازمان بدهد. در نتيجه يک حفره بزرگ پشت سر کمونيستها بجا ميگذارد. ميروى جلو براى اينکه يک حرکت اساسى بکنى، مى‌بينى طبقه اى که حرکت دارد به نامش و يا لااقل از طرفش صورت ميگيرد، خودش معلوم نيست با چه استحکامى در صحنه است. براى دوره کوتاهى مى آيند در صحنه. معلمين، دانشجويان، زنان به طور کلى ممکن است يک جنبش طولانى مدت اعتراضى سياسى داشته باشند و يا روشنفکران و ادبا بخصوص. ولى کارگر اين بخت و آزادى عمل را ندارد که دو سال، سه سال در قلمرو سياسى پرسه بزند. بالاخره بايد سر و ته اين پروسه در سه ماه هم بيايد. بيرون اين سه ماه ما کارگران را به صورت نيروى زنده فعال حامى اين خط نداريم. آن سه ماه داريم، آن سه ماه قيام و شورش و شوراهاى خود بخودى و اتحاديه و مجامع عمومى اى که کارگران دارند مشت گره ميکنند و سخنرانى ميکنند را همه ما ديده ايم و آن هست، ولى تا آن سه ماه مانده به کسب قدرت، و در غياب يک جنبش اعتراض کارگرى شکل يافته که آگاهانه از اين چپها دفاع کند، اين خط چکار ميتواند بکند. جنبش اتحاديه اى در انگلستان مشکل ندارد که بگويد طرفدار چه حزبى است. ميگويد. ميگويد ملت برويد به حزب کمونيست يا به حزب ليبر اينجا راى بدهيد. اولين خاصيتى که جنبش کارگرى از چپ حاشيه اى نشين تحت تاثير اختناق گرفته اين است که خود را غير سياسى وانمود کند. در نتيجه حتى اگر به صحنه هم بيايد به آن سرعت به نيروى ذخيره و به اصطلاح به يکى از ارکان اين جنبش که ميخواهد قدرت را بگيرد تبديل نمى شود.

بنظر من نقاط مثبتى که بخصوص الان بايد روى آن مکث کرد دو رکن اساسى در جامعه است. يکى مسئله سکولاريسم است. به نظر من هر جريانى که به جاى جمهورى اسلامى سر کار بيايد بايد يک جريان سکولاريست باشد. بايد ضد دين باشد. و حتى به نظر من سکولاريسم کافى نيست، بايد ضد دين باشد. با يک موج برگشت عليه مذهب روبرو هستيم که هر چه جلوتر برود، وسيع تر ميشود. چون فردا آخوند را ميگيرند و مى گويند اين آقا را مى بينيد، ١٨ نفر را با دست خودش کشته است. آن وقت بايد ببينيد چند نفر از آن تتمه اى که در دهات يک جائى نماز ميخوانند، نمازشان را کنار مى گذارند. اين پروسه به نفع اسلام پيش نمى رود. اين پروسه دارد به ضرر اسلام پيش مى رود. جنبشى که ضد مذهب باشد يک پايش را گذاشته لاى در قدرت سياسى و الان که نگاه ميکنيد مى بينيد فقط کمونيسم کارگرى، کمونيسم راديکال کارگرى است که آشکارا و علناً و بصورت اعلام شده خودش را عليه مذهب تعريف کرده است.مسئله بعدى زنان هستند. نصف جامعه است و نه فقط زنان نصف جامعه هستند، بلکه از نصف ديگر جامعه هم بخش زيادشان طرفدار برابرى ((زن و مرد)) است. در نتيجه يک پلاتفرم مهم کمونيستها که ممکن است مردم با آن بيايند مسئله زن است. چون انقلابى که ميشود، ميتواند خيلى زنانه باشد. اکثريت عظيم ميتواند به اين معنى به تو راى بدهد و با تو باشد. اکثريت عظيم همين طورى با تو هستند. چون زن هستند، با تو هستند. در نتيجه کمونيسم کارگرى به نظر من سر مسئله مذهب و مسئله زن دو پشتوانه در آن جامعه دارد که هيچ کدام از جنبشهاى ديگر از آن برخوردار نيستند. ضد مذهبى گرى‌اش و دفاع از حقوق زنان. مدرنيسم، سکولاريسم و غيره تبعات اينها است. اگر مدرنيسم حزبى در چيزى ترجمه شود، ضد اسلامى گرى‌اش، ضد دينى گرى‌اش، دفاعش از حقوق زنان، و خلاصى اخلاقى براى جوانان است. جنبشى است که براى مثال با فرهنگى که يک جوان ايرانى بايد در آن زندگى کند، با خواست ميليونها آدمى که مى خواهند بيايند در صحنه جامعه و زندگى شان را تجربه کنند، کاملا خوانايى دارد.

اينها به نظر من نقاط مثبت و منفى جنبش کمونيسم کارگرى در چنين بزنگاهى است. اشتباه است اگر فکر کنيم که اين جنبشها مى آيند و نقاط مثبت و منفى را در يک تابلو مى گذارند و مردم انتخاب مى کنند. طبعاً اينطور نيست. بايد شرايط تبديل شود به شرايطى که قدرت دست به دست بشود. وقتى شرايط اينطور شد مردم بين مشخصه هاى عمومى ترى انتخاب مى کنند. به نظرم مردم اساساً در يک چنين تحولى، بين چپ و راست يکى را انتخاب مى کنند، نه فقط مردمى که بايد يکى از اينها را قبول کنند، بلکه مردمى هم که بايد به ميدان بروند بايد بين چپ و راست يکى را انتخاب کنند. يا ميرويد در صف راستها يا در صف چپها مى ايستيد.

در يک بزنگاه سياسى مثل يک انقلاب يا تحولات اين‌چنينى، اينطور نيست که ٨٢ حزب داريم که نميدانيم کدامش را انتخاب کنيم. چنين حالتى پيش نمى‌آيد. تصميم ميگيرى که چپى هستم، جمهوريخواهم، طرفدار عدالت اجتماعى‌ام، ميروم اينطرف. طرفدار امريکا و غرب هستم، زنده باد وضع سابق، ميروم آنطرف. البته در جزئيات انتخابات ديگرى هم وجود دارد ولى در کل، جامعه تصميم مى‌گيرد که اين پيروزى بنام چپ صورت بگيرد يا بنام راست.

در انقلاب ٥٧ اين اتفاق افتاد. تا قبل از تظاهرات تاسوعا و عاشورا به نظر مى‌آمد که مردم دارند در ايران يک انتخاب چپ ميکنند. به نظر مى‌آمد که مردم دارند چپ را بميدان مى کشند و زير شعارهاى چپ دارند تظاهرات ميکنند. زير شعارهاى چپ اعتراض ميکنند. و بعد با گاوبندى اسلاميون و آمريکا و سران حکومت، سيستم انتقالى تعريف ميشود. روز عاشورا کسانى که در خيابان بودند ميدانند چه شد. شعار مرگ بر شاه با فحش سران تظاهرات روبرو ميشد. ميگفتى مرگ بر شاه، ميگفتند آن ساواکى را بگيريد. عليه شعار مرگ بر شاه روز عاشورا به عنوان شعار ساواک سمپاشى ميشد. معلوم بود که تصميمشان را گرفته اند. هژمونى راست داشت روى جنبش اعتراضى از مقطع تاسوعا عاشورا اعمال ميشد، از مقطعى که خمينى به مسلمانها پيغام ميدهد که صفتان را از چپها جدا کنيد. در نتيجه چپ را ميگذارند که به آن شليک شود و چپ ديگر جرات نميکند با شعار خودش به خيابان بيايد. با شعار الله اکبر بايد به خيابان بيائيد. وقتى که معلوم شد که آن رژيم را دارند مى‌اندازند و راست مذهبى تنها انتخابى است که مردم دارند، مردم هم پشت آنها رفتند. اين دفعه هم همينطور است. مسئله اين است که اگر چپ خودش را به عنوان انتخاب عرضه کرده باشد، مردم بين چپ و راست يکى را انتخاب مى‌کنند. چپ بطور کلى و راست بطور کلى. و اگر اينطور که من گفتم پرچمدارش و چهره شاخص چپ کمونيسم کارگرى باشد و نه توده ايسم، سوسيال دمکراسى و جريان ديگرى، آن وقت اين انتخابى است بين کمونيسم کارگرى و باقى جريانات. به نظر من به همين سادگى است.

بحث اين نيست که مى‌رويم در خانه ها و مردم را با ايدئولوژى آلمانى و هجدهم برومر مارکس و مانيفست کمونيست آشنا مى‌کنيم. قرار نيست از اين راه مردم کمونيسم کارگرى را انتخاب کنند. مردم دنبال رهبر يک تحول سياسى - اجتماعى ميگردند، نيروهاى در صحنه را نگاه مى‌کنند و تصميم ميگيرند که با راست بروند يا با چپ. و اگر با چپ رفتند با آن چپى ميروند که هژمونى سياسى دارد، هژمونى فکرى دارد، هژمونى سازمانى دارد و کسى که در آن مقطع چپ را به نام خودش کرده است. اسمش ديگر مهم نيست، با آن ميروند. چريک فدائى سيانور ميگذاشت زير زبانش و حرفهاى نامفهوم ميگفت و با رژيم شاه وارد جنگ شده بود. وقتى مردم رفتند يک کار سياسى تشکيلاتى کردند که ربطى به چريکيسم نداشت و شاه را انداختند، رفتند چريک را آوردند گذاشتن آنجا و دورش جمع شدند. گفتند زنده باد چريک فدائى، درود بر فدايى. خود فدائى نمى توانست باور کند که اين اتفاق دارد برايش مى افتد. هيچکس هم از اين عده کتابهاى جزنى و پويان و احمد زاده را نخوانده بود. ولى فدائى سمبل ما مسلمان نيستيم شده بود: آقا جان اينهايى که اينجا جمع شده اند مسلمان نيستند، آخوند هم نمى‌خواهند و دوست ندارند به جمهورى اسلامى راى بدهند. در نتيجه در يک فضاى انتخاب و در يک دو راهى اينگونه ميتواند بحث قدرت براى حزب کمونيست کارگرى و جنبش کمونيسم کارگرى مطرح باشد. نه در يک پروسه ارشادى که در آن مردم مطمئن بشوند که بله برنامه اينها را خوانده‌ايم و از همه بهتر است.

همانطور که گفتم در يک پروسه به اصطلاح تدريجى که در آن انتخابات مطرح باشد و يا در يک پروسه انقلابى و يا در يک جنگ نظامى طولانى مدت حزب کمونيست کارگرى و يا کمونيسم کارگرى ميتواند به قدرت برسد. اين سه راهى است که جامعه جلوى کمونيسم ميگذارد. بيرون اينها يعنى ضربات کوتاه مدت نظامى و به اصطلاح انتقالهاى قدرت سياسى از بالا ميتواند حکومت اسلامى را عوض کند و بدهد دست جناحهاى ديگرى در راست و آنوقت به نظرم اين بحران ميتواند تخفيف پيدا کند. اين بحران حکومتى بورژوازى حتى ميتواند براى ده سال حل بشود. در آن صورت کمونيسم کارگرى تبديل ميشود به يک نيروى قدرتمند اپوزيسيون در جامعه. ولى قدرت سياسى به طرق دمکراتيک، انتخاباتى و انقلابى قابل تصرف است. اگر پروسه به طرق کودتائى و بدون دخالت مردم طى شود، به نظر من کمونيسم کارگرى شانس قدرت گرفتن ندارد.

حال فرض کنيم ماحصل اين تحولات و سرنگونى و غيره يک انتخاب چپ در جامعه بود و فرض کنيم اين چپ سمبليزه شد در کمونيسم کارگرى و فرض کنيم که کمونيسم کارگرى قدرت را تشکيل داد و قدرت را گرفت، سئوالى که مطرح ميشود اين است که آيا ميشود در قدرت ماند؟ فکر کنم اين پيچيده ترين مسئله است. آيا ميشود در قدرت ماند؟ چون خود پروسه اى که قدرت را بگيريم هنوز ساده تر از در قدرت ماندن است. ماندن در قدرت هم من صحبت ٢٠ سال را نميکنم، صحبت از ٥ سال است. آيا ميشود اين حزب کمونيست کارگرى که روى دوش مردم به قدرت رسيده در قدرت بماند يا نه؟ اولاً اينها در انتخابات تقلب خواهند کرد ولى فرض کنيم عليرغم اين ((شرايط)) حزب به قدرت برسد. ثانياً ممکن است بخواهند کودتا کنند و ممکن است سعى کنند کشور را به يک جنگ خارجى بکشانند. ممکن است سعى کنند کشور را با تروريسم بى ثبات کنند. ممکن است کشور را بخواهند با تحريم اقتصادى و محاصره اقتصادى بى ثبات کنند. ممکن است کشور را بخواهند از طريق همان بحث فدراليسم که صحبتش را کرديم متلاشى کنند. آيا مى‌توانيم به اين مشکلات فايق آئيم؟ آيا کمونيسم کارگرى عليرغم همه اين مسائل ميتواند قدرتى را که در يک شرايط مناسب سياسى به چنگ آورده، نگهدارد؟ جوابى که من ميدهم به فرض شرايطى مثبت است. يعنى من فکر ميکنم با توجه به اوضاع بين المللى و با توجه به مشخصات داخلى ميتواند قدرت را نگهدارد. خود پروسه کسب قدرتش به اندازه کافى سخت است و فرض کردم و پيچيدگى هاى خودش را دارد که بعدا به آن ميرسم. ولى حفظ قدرت و قرار گرفتن در موقعيتى که واقعاً دولتى تشکيل شود که ميخواهد مسائل جامعه را حل و فصل کند، ساختار سياسى و فرهنگى جامعه را عوض کند، به نظر من در اين دوره مشخص در ايران در حيطه اختيار کمونيسم کارگرى هست. بخاطر همين هم من اول بحث گفتم که اين نسخه را براى کشور کره نمى‌پيچم. نمى دانم کمونيسم کره اصلاً شانس دارد کارى بکند يا نه؟ من دارم راجع به يک شرايط ويژه تاريخى و منحصر به فرد تاريخى در ايران حرف ميزنم که کمونيسم کارگرى ميتواند قدرت را بگيرد و ميتواند نگهدارد، به شرط اينکه يک سلسله پروسه هائى را طى کند.

اولين مساله اى که به نظر من مهم است اين است که اين کمونيسم نوع قديم نيست. به نظرم کمونيسم نوع قديم در اين پروسه اگر هم قدرت را ميتوانست بدست بياورد، فوراًً از دستش ميگرفتند. مشخصات کمونيسم کارگرى معاصر در ايران طورى است که بتواند اين کار را بکند. اولاً يک سنت اروپاى غربى است. مهمترين سرمايه حزب کمونيست کارگرى اين است که يک حزب غربى است. بگذاريد اين را معنى کنم. حزبى است که ريشه هايش در انديشه و فرهنگ و مدنيت اروپاى غربى است. اين حزب اسلامى - ملى يک عده از جوامع شرقى نيست که عليه امپرياليسم قد علم کرده و ميخواهند دولت خودى درست کنند. اين ناسيوناليسم چينى نيست. اين فرهنگ بومى جائى نيست. اين حزب کارگر صنعتى آلمانى و انگليسى است که رهبرانش را بيرون داده و آن فرهنگ کاپيتاليستى را هضم کرده و نقاط مثبتش را هم شناخته و در خصومت فرهنگى و مدنى و نژادى هم با غرب نيست. اين اولين سرمايه اين جريان است. يعنى در ايران با پيروزى حزب کمونيست کارگرى، مدنيت غربى پيروز ميشود. من نمى‌خواهم هيچ توهمى نسبت به مدنيت غربى تاکنونى بدست بدهم ولى هر کس که کلاهش را قاضى کند ميداند اجازه حرف زدن از اجازه حرف نزدن بهتر است. اگر کليسا برود نماز خودش را بخواند و در کار مردم فضولى نکند بهتر است. يا اگر زن و مرد آزاد باشند که هر مناسباتى با هم ميخواهند برقرار کنند و يا مرد با مرد و زن با زن و هر چه که الان در جامعه داريم مى‌بينيم، بهتر است از اينکه با چماق بر سر مردم بزنند. ما داريم مى بينيم که اگر اجازه بدهند که هر کس نقدش را به جامعه بگويد بهتر است و اينها همه دستاوردهاى مدنيت غربى است. جامعه شرقى از اين چيز ها از خودش بيرون نداده است. حيف، کاش داده بود ولى نداده است. به ما مربوط نيست. بالاخره نداده است و الان حزبى که ميخواهد برود آن آزاد منشى سياسى را بياورد پايش را روى مدنيت غربى گذاشته است. و اين خويشاوندى با غرب به نظر من در عميق ترين سطحى رابطه ما را با جهان آن دوره تعيين ميکند. و کارهائى را در حيطه اختيارات حزب کمونيست کارگرى قرار ميدهد که چينى ها و کشورهاى متفرقه اى که در آن چپ ها سر کار آمدند، نمى توانستند بکنند و آن اينست که در کشور را باز کند به روى غرب و خودش را در امتداد مدنيت غربى و نقد غربى به جهان، با يک جهان نگرئى غربى مطرح کند و در نتيجه منهاى اختلاف سياسى روزمره با دولتهاى غربى که ممکن است پيش بيايد و يا پيش نيايد، به يک صلح عميقترى با مردم اروپاى غربى و امريکا برسد. شرايطى که هيچ کشورى در خاورميانه ندارد و نمى تواند هم داشته باشد. اين امکان وجود دارد که پيروزى کمونيسم کارگرى در ايران حتى به صورت پيروزى مدنيت غربى، در غرب تصوير شود. براى چه؟ براى اينکه حزبى مى آيد سر کار که همان روز اول برابرى زن و مرد، لغو مجازات اعدام، آزادى بى قيد و شرط سياسى، آزادى فعاليت رسانه هاى جمعى، آزادى مطبوعات، آزادى انتخابات و آزادى تشکيل احزاب و بيانيه حقوق بشر که سهل است فراتر از آن را، اعلام ميکند. بعد هم ميگويد تشريف بياوريد. و به هر کس که از آنجا عبور ميکند، در همان فاصله اى که آنجا هست ميگويد بيائيد به هر چه ميخواهيد راى دهيد. افغان ها را جزء مردم آن کشور ميداند و به آنهاى ديگر هم ميگويد اگر به شما هجوم آوردند شما هم بلند شويد بياييد اينجا. يک کشورى ايجاد ميشود که به نظر مى آيد دارد از يک سلسله ارزشهائى حرف ميزند که انسان غربى و آزاديخواه با آن خوانائى حس ميکند. فکر نميکند که اينها رفته اند فلسفه عرفانى شرق را احياء کرده‌اند. يا رفته‌اند و دو باره باستان شناسى کرده‌اند و مثلاً فهميده‌اند مزدک و مانى اين حرفها را زده‌اند. يا ميخواهند عکس انوشيروان دادگر را از اين به بعد روى پولشان چاپ کنند (خنده حضار). ميگويند اينها به نيوتن احترام ميگذارند، به داروين احترام ميگذارند، به ليبراليسم غربى احترام ميگذارند، به مارکس و انگلس احترام ميگذارند، به جنبش کارگرى اين کشور احترام ميگذارند، به هنر آوانگارد، به ارزشهاى اخلاقى پيشرو احترام ميگذارند. تنها کشورى در خاورميانه ميشود که کسى مزاحم آزادى جنسى کس ديگرى نيست. اولين کسانى که ممکن است جمع شوند و از اين دولت دفاع کنند، زنها هستند. سازمانهاى مدافع بخشهاى اقليت در اين کشورها هستند. کشورى است که مطلقا نژادپرست نيست و با تمايلات جنسى مردم کارى ندارد و همه آزادند حرفشان را بزنند. اين تصوير اگر منتقل شود بهترين ابزارى است براى اينکه جلوى توطئه بر عليه چنين حکومتى گرفته شود. نه فقط اين، بلکه خود اين مدنيت آنقدر با شکوه است که از فردا مردم ميگويند که درست شد. اگر شما بيائيد اين منشور را اعلام کنيد، توطئه کردن عليه حکومت در داخل و شوراندن مردم عليه آن، به شدت مشکل ميشود. ميگويند آخر ما در تظاهرات عليه چه حکومتى شرکت کنيم؟ تازه همين ها ديروز همه زندانى ها را آزاد کردند. مجازات اعدام را لغو کردند. آزادى مطبوعات را اعلام کردند. زن و مرد را برابر اعلام کردند. حقوق مدنى کودک را اعلام کردند و گفتند هر کس هر نوع موسيقى ميخواهد، بسازد و گوش کند. چرا من بيايم بر عليه اينها تظاهرات کنم؟ چى داريد ميگوئيد آقا جان؟ به نظر من اگر ما بتوانيم، اگر اين جنبش بتواند، به عنوان پيروزى يک فرهنگ بالاترى به قدرت برسد، آنوقت توطئه عليه اش سخت است، منزوى کردنش سخت است، محاصره کردنش سخت است. ممکن است فلان ژنرال آمريکائى به دنبال خط جنگ سردى اش هر کارى بخواهد بکند ولى توده مردم آن کشور مى گويند که اين يک جامعه باز است و ميتوانى بروى و ببينى چه خبر است. چيز عجيبى نيست که پشت ديوار قايم کرده باشند و يک پرده رويش کشيده باشند که ميگوئى دارند توطئه ميکنند. آنجا قانون مخفى کردن اطلاعات دولتى ندارند، ما داريم. تو نميتوانى اسرار دولتى را اينجا بگوئى ولى آنجا ميگويند. ميتوانى در جلسه مجلس شرکت کنى و جلسه هيات وزيرانش را تلويزيون نشان ميدهد. چى داريد ميگوئيد؟ همه اين رسانه هاى خبرى آنجا دفتر دارند و حرفشان را ميزنند. به اين حکومت دسترسى هست. اين به اصطلاح غربى گرى و آزاد انديشى حکومت و اينکه اين پيروزى جناح چپ اروپاست، پيروزى چپ اروپاست که در ايران تحقق پيدا ميکند، پيروزى چپ اروپا و انقلابى گرى اروپا است که در ايران تحقق پيدا ميکند، اولين گارانتى است. به نظر من اينجاست که ما مى بينيم جدالهاى دو دهه بر سر اينکه کمونيسم چيست، ميتواند نتيجه سياسى ملموس داشته باشد. با خط "راه درخشان" نميشود در ايران انقلاب کرد و گرفت و ايستاد. با بحث کومه له، پيشمرگه کومه له "واکپلان" ((مانند فولاد)) هم نميشود. با بحث سرمايه دارى مستقل و غير وابسته هم نميشود. با بحث بورژوازى ملى - مستقل نميشود. با بحث جنبش ملى - اسلامى نميشود. اگر شما کشورى درست کنيد که بگوئيد تروريست اگر بيايد اينجا من تحويل دادگاه بين المللى‌اش ميدهم و خودم جلوى روى همه محاکمه‌اش ميکنم، خيال غرب از اين بابت راحت ميشود. در نتيجه حمله کردن به آن کشور خيلى سخت تر است.

اين اسم کمونيسم ممکن است باعث شود خاطرات جنگ سردى در دل يک عده اى زنده شود ولى سئوالى که هست اين است که چقدر جامعه غربى از اين دولت بالفعل احساس خطر ميکند؟ به نظر من طبقه حاکمه اش احساس خطر ميکند ولى يک خطر مبهم و دراز مدت. ولى توده اهالى خوششان مى آيد و ممکن است اين را به عنوان يک حرکت پيشرو در خاورميانه که ميتواند شروع صلح در جهان و صلح خاورميانه باشد، در آغوش بگيرند.نکته بعدى به نظر من قدرت بسيج مردم است. ضامنى که اين جنبش دارد، اين است که مردم را در صحنه نگهدارد. راجع به اين ديگر بيشتر از اين نبايد صحبت کرد. نيروى اصلى چنين کشورى از نظر سياسى و اقتصادى و نظامى، مردم هستند.

نکته ديگر اينکه به نظر من مردم خودشان را در حکومت مى‌بينند. شوراها تشکيل ميشود. چه کسى را ميخواهيد ملامت کنيد. اين مردم ايران هستند که در شوراهايشان دارند تصميم ميگيرند و حکومت ميکنند. ساختار حکومتى يک چنين نظامى مبتنى بر حضور مستقيم همه در پروسه تصميم گيرى در تمام حالات و لحظات جامعه است. همانطور که گفتم اين يک جامعه باز و يک جامعه مترقى است.به اينها بايد چند نکته را اضافه کرد. دو نکته لااقل. يکى اينکه چنين حکومتى بايد يک ديپلماسى فوق العاده منعطف و عاقلانه اى داشته باشد. به نظر من نبايد قصد جنگ و صدور چيزهاى اين چنينى را به هيچ جا بکند. بايد اطمينان خاطر بدهد که ما با کسى سر دعوا نداريم. يک کشورى باشد که ميتواند با شما کنار بيايد. شما فاشيست هستيد؟ باريک الله، خوش بحالت! ما ميخواهيم اينجا کار ديگرى بکنيم. به نظر من نبايد دعوت به مخاصمه بکند. نبايد اصلاً پاى خصومت با غرب و کشور هاى منطقه برود. راهش اين است که يک ديپلماسى منعطفى داشته باشد براى اينکه بتواند خودش را در منطقه به اندازه کافى حفظ کند تا وقتى که آن اعتماد به نفس و ائتلاف بين المللى در دفاع از او شکل بگيرد. راستش اگر شرايطى بشود که تجربه کمونيستى را در ايران رويش خون بپاشند، حمله کنند، سه ماه جنگ کنند و ٥ شهر را نابود کنند، بمب بيندازند، تحريم اقتصادى بکنند، به نظرم اين انقلاب شکست ميخورد. شکست ميخورد به اين معنى. شايد نهايتاًً پيروز شود ولى ٢٠ سال اولش باز نسلى که انقلاب کرده دچار يک سلسله مشقات و بدبختيها ميشود و اين مشقات دقيقاًً مبناى عروج هزار و يک جور ناسيوناليسم و بورژوائى گرى در فاز بعدى اين جنبش ميشود. در نتيجه بايد تلاش کرد که خون به اين جنبش نپاشند، فقر به اين جنبش نپاشند، و واقعاًً سر کار آمدن کمونيسم کارگرى مساوى باشد با آزادى فوراًً، رفاه فوراًً. آزادى فوراًً به نظر مى آيد خيلى سخت نيست. ميگوئى همه آزادند. از خودت شک ندارى و فکر ميکنى که شوراها از اين حکومت دفاع ميکنند. ولى (در مورد) رفاه فوراً بايد مقدارى بحث کنيم. چگونه رفاه فوراً؟نکته دوم به نظر من بايد اين واقعيت باشد که ما بايد جامعه ايران را از هم اکنون دو حوزه اى تعريف کنيم. ما بايد فرض کنيم مردم ايران در دو حوزه جغرافيائى مختلف زندگى ميکنند. عده اى داخل خاک ايران و عده اى بيرون آن. و ما بايد هر دو حوزه را ببريم. اين انقلاب بايد در هر دو حوزه به پيروزى برسد. ما يک عده کنتراى ايرانى که بروند در فلوريدا بنشينند و مرتب اذيت کنند، مرتب پول خرج کنند که جمهورى سوسياليستى را بيندازند، نه فقط نمى خواهيم بلکه مى‌خواهيم صف مردم دو سه ميليونى که به هيچوجه مجبور نيست به ايران برگردد را نيز با خود داشته باشيم. اينطور نيست که اگر دمکراسى بشود همه بر ميگردند. ميگويد دمکراسى شده، خوبه، ولى من شغلم اينجا بهتر از آنجاست. بر نميگردند. در نتيجه يک حوزه قوى جامعه ايرانى الااصل وجود دارد که به نظر من جنبش کمونيستى کارگرى بايد تبديلش کند به يک پشت جبهه عظيم در اروپاى غربى که از او دفاع ميکند. طورى که فکر کنند نميشود با آن کشور بد رفتارى کرد براى اينکه در اين کشورها سه ميليون طرفدار دارد و به هر در و پيکرى مى زنند که کشور سوسياليستى خودشان را آنجا حفظ کنند. و آن کشور باعث افتخارشان است. به نظرم آن عکس و نقشه گربه به جاى خودش محفوظ به اين نقشه جهان فکر کنيد و اين ميليونها و صدها هزار آدمى که هستند، و بايد اينها را برد. به نظرم اشتباه است اين تصورهاى داخل کشورى و نسل قديمى است که ايران آنجاست، فقط از آنجا ميشود حرف زد، آنجا مى شود کار کرد. همه جا به نظر من بايد کار کرد و به نظرم کسى که ايران را برده باشد و خارج را نبرده باشد وضع دشوارى دارد. بايد بتوانى از حالا بخصوص فرض کنى که فعاليت در عرصه بين المللى کاريست به اعتبار خودش. فعاليت دوره تبعيد نيست. در نتيجه جنبشى که بخواهد در ايران پيروز شود بايد همين الان فضاى ايرانى بيرون از ايران را برده باشد. تبديل کرده باشد به پشت جبهه خودش.نکته بعد همبستگى بين المللى و افکار عمومى است. کار با جنبشهاى کارگرى، کار با جنبشهاى سوسياليستى و کار با افکار عمومى. اينها نيرو ميخواهد. و براى همين هم من به آن نيروى اول تکيه کردم. جنبشهاى کارگرى و سوسياليستى صدايشان خيلى به جائى نميرسد. براى آزاد کردن يک زندانى و غيره خوبند ولى اينها در موقعيتى نيستند که حتى مزد خودشان را درست بگيرند. واقعيت است. در دنياى غرب جنبش کارگرى در موقعيت آشفته اى بسر ميبرد. و فکر ميکنم ما راجع به يکى دو سال آينده داريم حرف ميزنيم. اين تصور که جنبش کارگرى غرب ميايد و دفاع جانانه اى ميکند از چنين دولتى خيلى منطقى نيست. بايد ما سعى کنيم اين دفاع را به ميدان بياوريم. کمونيسم کارگرى بايد بتواند اين نيرو را جذب کند. ولى به نظر من بايد فرض کند که اين کار نيروى زيادى ميبرد. اتوماتيک نيست. آنجا سوسياليسم، پس اينجا کارگر دفاع ميکند. اينطور نيست. يادمان باشد که اين جنبش اتحاديه‌اى است و دوست دارد بيکارى را صادر کند و اشتغال را براى خودش نگهدارد، مثل آلمان و غيره غيره. اين يک جنبش اتحاديه‌اى است با افق و آرمانهاى خودش. در تحليل نهائى پشت دولت خودش ميرود. ولى افکار عمومى به معنى وسيعتر کلمه به نظر من قابل فتح کردن است. ميشود افکار عمومى را برد.

مجموعه اين بحثها اين است: براى اينکه ما بتوانيم، کمونيسم کارگرى بتواند خودش را به عنوان رهبر اعتراضات مردم جا بيندازد، بطوريکه پيروزى اعتراضات مردم تشکيل دولت توسط کمونيسم کارگرى باشد، اين مسيرى که گفتم را بايد طى کند. من اشاره اى بکنم به بحث قديمى، قديمى به اين معنى که شش هفت ماهى است که در حزب کمونيست کارگرى مطرح شده است، بحثى تحت نام جنبش سلبى يا جنبش اثباتى. که معلوم ميشود دو طرف دار دارد که من طرفدار سلبى اش هستم. خطوط کل بحث اين است. ببينيد مردم رهبرى سياسى شان را بر حسب مطالعه شرح حالش انتخاب نمى‌کنند. بروند يک جائى بنشينند، ببينند گروههاى مختلف چه ميگويند و يکى شان را براى رهبرى انتخاب کنند. مردم انتخابهاى سياسى مهمى ميکنند. انقلاب يک حرکت سلبى است. در انجمن مارکس در بحث کاپيتال حتى راجع به سوسياليسم از مارکس برايتان خواندم که کمونيسم جنبشى است براى نفى وضع موجود. خودش هيچ الگوى اثباتى فى الحال ندارد. چون وضع موجود مبتنى بر مالکيت خصوصى است، بنا به تعريف، کمونيسم، مبتنى بر لغو مالکيت خصوصى است. به اين معنى، داده هاى امروز است که به شما ميگويد فردا چه کار ميکنيد، نه طرح اثباتى خودتان راجع به فردا. اين به معنى روزمره ترش در مورد جنبش سياسى هم صدق ميکند. مردم ميخواهند از شر جمهورى اسلامى خلاص شوند، دنبال يک رهبرى ميگردند که اعتبار، لياقت و صلاحيت تاريخى اش را داشته باشد و آنقدر خوشايند باشد که پروسه انداختن جمهورى اسلامى را تحت آن پرچم انجام بدهند. اين يک پروسه است. انقلاب سلبى است. رهبرى اثباتى است. ولى رهبرى اثباتى در يک جنبش سلبى. شما بايد صلاحيت يک جنبش را برسميت بشناسيد و آن اين است که ميتواند بگيرد، خوب است بگيرد و ميتواند نگهدارد. اگر اين را در ناصيه يکى حرکت سياسى - اجتماعى ببينند، مردم به عنوان رهبرى قبولش ميکنند. و ديگر از آنجا به بعد چون "نه" را همراه اين جريان گفته اند "آرى" را هم همراهش ميگويند. يعنى اگر بگوئيد ما جريانى هستيم که برابرى زن و مرد را آورديم، مدلى که تو براى برابرى زن و مرد بعداً پيشنهاد ميکنى بطور عادى برايشان قابل قبول است. رهبريش را آورده سر کار، ميرود مى ايستد ببيند طرح چيست و ميرود پياده اش ميکند. در نتيجه مدل اثباتى بحث از نظر تقويمى بر ميگردد به بعد از،"نه" که هر کسى بايد داشته باشد. ولى بحث انتخاب شدن يک حزب به رهبرى يک جنبش اجتماعى و قرار گرفتنش درصدر جنبش اجتماعى، اين است که ثابت کند رهبر لايقى براى اميال توده ها است. رهبر لايقى براى پياده کردن و به ثمر رساندن پروسه اى است که شروع شده است.

مستقل از برنامه ما، بدون تبليغات ما، مردم و اين نسل جمهورى اسلامى را نميخواهند، دنبال يک رهبرى در درون بافت سياسى جامعه ميگردند که لياقت و صلاحيت سياسى، معنوى، بينشى، سازمانى، برنامه اى اين را داشته باشد که اين جنبش را به پيروزى برساند. اين صلاحيت فقط يک سرى مدل براى پياده کردن در جامعه نيست. اين صلاحيت يعنى حضور. يعنى دسترسى مردم به اين حزب. يعنى ديدن اين حزب در جوانب مختلف جامعه. يعنى ديدنش به عنوان حزبى که ميتواند اصولى تصميم بگيرد و تصميم عاقلانه بگيرد. و ديدنش به عنوان يک پديده بزرگ. اينها ملزومات تبديل شدن به رهبرى اجتماعى است. سياست به اصطلاح مسابقه هوش يا ملکه زيبائى دختر شايسته نيست که ايشان دور کمرش اينقدر است، سوادش اينقدر است و آن تاج هم به قيافه اش ميخورد پس اين را انتخاب ميکنيم. اينطور نيست. اين انتخابى است بر مبناى اينکه ((کدام جريان)) ميتواند ((اين تحول)) را به ثمر برساند. فکر ميکنم اپورتونيستها وقتى امکان گرايى را وسط مى آروند دقيقاً دارند از همين خاصيت استفاده ميکنند. مردم ميخواهند يکى يک کارى را صورت دهد.

اينها با اين فرمول مى آيند که کل تغييرات که ممکن نيست بايد جزئى باشد و ما ميتوانيم جزئا ترتيبات اصلاحات را بدهيم. ميتوانيم تفاوتى در زندگى شما ايجاد کنيم، ((و به اين ترتيب)) مردم را با خودشان ميبرند. اول با فرض اينکه کل اش ممکن نيست و بعد با اين که من در دولتم، پارتى دارم، بالايم و مى‌بينيد از خود حکومتم و ميتوانم اصلاح کنم، مردم را دنبال خودشان ميکشند. اين به خاطر همان واقعيت است که ما ميخواهيم روى وجه ديگرش استوار شويم و آن اين است که مردم ميخواهند صلاحيت و لياقت و توانائى رهبرى کردن جنبش شان را در يک جريانى ببينند. فقط با خواندن برنامه اش و ديدن روزنامه اش اين به دست نمى‌آيد. بايد حضور و دسترسى عميق سياسى و عملى براى آن بخش از مردم در جامعه داشته باشد.

من پاسخم به اين ترتيب به اين بحث که آيا در اين تحولات کمونيسم ميتواند قدرت را بگيرد، يک آرى مشروط است. به شرط اينکه مجموعه وسيعى از شرايط تامين شود و پيش شرطهائى فراهم شود، کمونيسم ايران يک شانس دارد که قدرت را بگيرد و به اصطلاح الگوى جامعه را تعيين کند و شکل بدهد. به نظر من مى تواند قدرت را بگيرد و اين ملزومات به نيروى آگاه حزب بستگى پيدا ميکند. حزب کمونيست کارگرى که خيلى از ما عضوش هستيم براى همين تشکيل شده است و براى همين کار ميکند. اگر انديشه مارکسيستى يک کلمه بگذارد جلويت ميگويد پراتيک کن! تو که ميدانى بايد بروى آنجا برو ديگر. به هر حال ميرسى يا نميرسى. کسى به خاطر اينکه ممکن است نرسد تا به حال از رفتن منصرف نشده است. در نتيجه اين مسير را بايد طى کرد و به نظرم يکى از سرمايه هاى اين پروسه حزب کمونيست کارگرى است. حزب کمونيست کارگرى يک پديده اى است که در طول بيست سال با نقد سياسى، با نقد تئوريکى، با گذشتن از مراحل عملى بسيار متنوع و پيچيده و گذرگاههاى خيلى دردناکى، تبديل شده به يک جريانى که مشخصاتى که من گفتم را ميتواند از خودش بروز بدهد. دفاع بدون قيد و شرط از زن در يک جامعه اسلامى که حتى سازمان آزاديخواهش حاضر نيست به اين راحتى حرفش را بزند، ساده نيست. صحبت کردن از لغو مالکيت خصوصى به عنوان هدف فورى جامعه ساده نيست. صحبت کردن از کسب قدرت آسان نيست. اينها بحثهائى است که شده است.

اگر کسى علاقمند باشد که به تاريخ اينکه چه باعث ميشود که من اينجا اين حرفها را بزنم، پى ببرد، بايد برود کوهى از ادبيات را بخواند. از بحث دولت در دوره هاى انقلابى تا بحث اسطوره بورژوازى ملى تا بحثهاى سازماندهى کارگرى، تا بحث شوروى اين حزب را. و همه اينها و همه مبارزات که در قلمروهاى مختلف سياسى کرده است، رسيده به جايى که يک صف چند هزار نفرى آدم است. اين صف به نظر ميايد در خودش دارد اين را ميبيند که اين نقش را بازى کند. به نظر من اين بزرگترين سرمايه اين پروسه است. وگرنه من اصلاً دورش را قلم ميگرفتم. وقتى چپى که ميخواهد بيايد سر کار وجود نداشته باشد، چپى که ميتواند بيايد سرکار هم وجود ندارد. در نتيجه چپى که ميخواهد بيايد سر کار، به نظرم از يک حداقل از ملزومات بر خوردار شده است، الان وجود دارد. يک کار هرکولى ميبرد که آن ديگر بيرون از بحث امروز ماست. من فقط ميخواستم بگويم اين امکان وجود دارد و کمونيسم مى تواند سر کار بيايد.

يکى دو نکته فرعى را اشاره کنم: مساله بقاء ما در قدرت و مسئله اقتصاد. به نظر من ميتوانيم بعداًً در فرصتهاى ديگر بحث کنيم ولى اگر فرض کنيم که بر عليه ما بمب کروز نمى‌اندازند و حاضرند با ما تجارت کنند و محاصره اقتصادى نمى‌کنند، حاضرند بگذارند ما از بازار تکنولوژى بخريم، حاضرند بگذارند ما جامعه و اقتصاد خودمان را سازمان بدهيم بدون اين که توطئه نظامى عليه ما بکنند، اگر فرض کنيم که ثبات اين حکومت زير سئوال نيست، به نظر من سازماندهى يک جامعه مرفه تر با همين امکانات موجود فوراًً ممکن است. فوراًً ممکن است به دو دليل. يکى اينکه نيروى انسانى آزاد ميشود. به نظرم آدميزاد آزاد و خوشبخت در همان مقدار وقت سابق بهتر ايجاد و خلق و توليد ميکند. ابتکار ميزند، دل ميدهد، تمرکز بخرج ميدهد، دل مى سوزاند. يعنى به نظر من رشد اقتصادى يک جامعه آزاد و خوشبخت، فوراً خوشبخت، جامعه اى که براى خودش احترام قائل است در درجه اول به خاطر آدمهايش است نه اينکه پول هست يا پول نيست. يک عده زيادى آدم ميريزند مسکن مى سازند، مدرسه را نو سازى ميکنند، کارخانه ها را باز سازى ميکنند، سازمانهاى جديد خلق ميکنند، انرژى شان را ميريزند و دل ميدهند به کار، جامعه يک نيروى انسانى عظيم بدست مى آورد که الان ندارد. يک عده آدم افسرده، ناراحت، محروم که ميدانند دارند براى نيروى بيگانه کار ميکنند و ميخواهند هر چه زودتر خلاص شوند و کمتر کار کنند، ميگويند به ما چه که چه بلائى سر اين پروسه کار مىِ‌آيد. بخش اعظم مردم الان بيکار افتاده است. بيکارند و کار نيست بکنند. در صورتى که در آن جامعه، جامعه اى داريم که مى‌نشينند و با هم نقشه ميريزند که با هم يک چيزى را بسازند. ببينيد نهايتاً به نظر من انسان زنده بزرگترين سرمايه سوسياليسم است و اين انسان اول از همه آزاد ميشود.دوم اينکه به نظر من حيف و ميل و ريخت و پاش در اين ممالک فوق العاده زياد است. يعنى سرمايه اى که در کشور ايران صرف برقرارى اختناق و لفت و ليس طبقات حاکم مى شود بى حد و حصر است. همان اولش به سادگى مى توانيم تضمين کنيم که يک چيزهائى مثل بهداشت، آموزش و پرورش، ترانسپورت، هنر، مسکن و غذا از حيطه بازار بيايد بيرون. هر کس مسکن دارد، هر کس غذا دارد، هر کس مى تواند سوار قطار شود و هر جا که خواست پياده شود، از او بليط نميگيرند. هر کس ميتواند برود دانشگاه اسم بنويسد و هر کس ميتواند برود دکتر تا معاينه اش بکنند. ايران اين منابع را دارد که از همان فردا اين نيازها را تامين کند. اينطور نيست که آقا پول نداريم به همه بدهيم. پول نداريم براى اينکه نمى‌خواهيم داشته باشيم. براى اينکه اين سيستم يک سيستم استثمارگر است. سيستمى که من پيشنهاد ميکنم اين است که ما بيائيم مايحتاج مردم را يکى پس از ديگرى از دست بازار آزاد بگيريم و بدهيم بيرون سيستم بازار. و بنا به تعريف به عنوان حق شهروندى حق هر کسى باشد. ترانسپورت را مثال ميزنم، هيچ چيزى مانع از اين نيست که شما قطار و اتوبوس را مجانى اعلام کنيد. شما ميخواهيد دو زار بيندازى آنجا، نينداز، بعداً از يک جاى ديگر ميگيرم. چه لزومى دارد که دو زار بندازى و سوار اتوبوس شوى. برو سوار شو و هر جا خواستى پياده شو. سازمان دهى‌اش آسانتر است. کلى نيروى کار آزاد مى شود. کلى پروسه سهل الوصول تر است. يک سرى قطار سر يک ساعت معين ميروند و مى آيند. برو سوار شو و يک جائى پياده شو. آخر يکى دارد آن خرج را ميدهد. من شايد ماليات از عده‌اى گرفته‌ام و دارم. اينطور نيست که بعضى از مجانى کردن ها کار پيچيده اى است. الان شما فکر کنيد خانواده کارگرى چند درصد معاشش را، چند درصد در آمد قدرت خريدش را، صرف مسکن، بهداشت، آموزش و پرورش، غذا و ترانسپورت ميکند. ٨٠ درصد؟ ٨٠ درصد دستمزد ديگر مهم نيست. چون اينها را دارد و جامعه بخش زيادى از کار مزدى را از بين برده است. کارى که ميکند فى‌الواقع براى آن ٨٠ درصد نيست. آنها را دارد و به خاطر آن تفاوت ٢٠ درصد است که به کارخانه آمده است. بعداً در يک پروسه حساب شده اى حتى آن ٢٠ درصد محصولات تفننى و لوکس جامعه را هم از حيطه سرمايه دارى بيرون مى‌آورى و سازمان ميدهى که از آن استفاده شود. پروسه توليد چى؟ مديريت چى؟ و غيره که به نظر من با توجه به تکنولوژى کامپيوترى امروز، با توجه به قدرت مبادله اطلاعات در جهان، براى همه اينها جوابهاى روشنى مى‌شود پيدا کرد.

ولى اگر محاصره اقتصادى بشويم، بحثم ديگر اين نيست. يعنى فکر نميکنم کشورى که محاصره اقتصادى‌اش ميکنند و به آن توپ ميزنند، بتواند از فردا بيمه بيکارى به همه بدهد. در نتيجه کليد قضيه اين است که کمونيسم پيروز، بايد بتواند به يک همزيستى با جهان زمان خودش برسد. حداقل ١٠ سال، که بار خودش را ببندد و بعد ببيند که حالا حرف حساب مردم چيست. کى داشته چى ميگفته، کى داشته زور ميگفته، و بگويد ديگر زور نگو من ميتوانم از خودم دفاع کنم. يک نکته ديگر تجربه شوروى است. آيا بعد از سقوط شوروى، مردم اصلاً به کمونيسم فرصت ميدهند؟ قبول ميکنند که کمونيسم مطرح است و بيايند دنبالش؟ من فکر ميکنم اين کار را ممکن است خيلى جا ها نکنند. در اروپا نميکنند. ولى در ايران ميکنند. يعنى ارزيابى مشخصم اين است که مردم ايران به خاطر سقوط بلوک شرق، کمونيسم گريز نشده اند. کمونيسم همانطور که گفتم ميتواند از نظر مردم يک سازمان معتبر و مشروع باشد. فکر نميکنم شما اگر برويد ايران به جزء تعدادى استاد دانشگاه دوم خردادى کسى بيايد بگويد کمونيسم شکست خورد. ميگويم برو پى کارت. توده اصلى مردم مشکلى با اين کلمه ندارد. مشکلى با اين افق ندارد. بخصوص که بستگى دارد که از کمونيسم چى ميشنود. به يک معنى سقوط شوروى اجازه داده که کمونيسم ما را به روايت خودمان بشنوند. کى ميرود مدل روسيه را بياورد و جلوى ما بگذارد، کسى که رفته آن مطالعات را کرده است. مردم عادى ميشنوند که کمونيستها آمدند و اين حرفها را مى زنند. در نتيجه يک درجه اى هم حتى اين هم شفاف تر مى شود.

به هر حال خلاصه کلام بحث من اين است که تحولات ايران رو به سرنگونى جمهورى اسلامى دارد. دعوا بر سر جاگزينى اش جدى است. کمونيسم ايران در برابر نيروهاى بازيگر اصلى يک جنبش حاشيه اى و خردسال نيست. ميتواند بازيگر اصلى اين صحنه باشد. شانس دارد به قدرت برسد با اين فرض که مجموعه اى از ملزومات که اينجا به طرق مختلف به آن اشاره کردم تامين شود

+ نوشته شده توسط سهند در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 19:37 |

درخت پیر تن من

دوباره سبز می شود

که زخم هر شکست من

حضور یک جوانه شد 

با وجود گذشت چند روز از ۱۰ بهمن٬ "روز اعلام همبستگی و حمایت وبلاگ نویسان ایرانی از دانشجویان دربند"٬ حمایت ها همچنان ادامه دارد و دوستان وبلاگ نویس، سایت ها و نهاد های مختلف حمایت خود را از طریق ارسال ایمیل و درج نظر اعلام می دارند.

بر خود لازم می دانیم که از حضور پر شور٬ باشکوه و گسترده ی همه ی وبلاگ نویسان٬ سایت ها٬ اشخاص و نهاد های حامی که ۱۰ بهمن را در انجام فعالیتی بشر دوستانه یاری کردند٬ صمیمانه سپاسگزاری کنیم و دست همه ی دوستان و یاران را به گرمی بفشاریم.

به سان همیشه٬ از شرکت٬ بذل توجه و تأمل در چنین رویداد ارزشمندی٬ درس های گران سنگ و بزرگی گرفتیم که تا همیشه ی تاریخ در یادها خواهد ماند و تجربه ای خواهد شد بس گران بها!

از ۱۰ بهمن! آموختیم که همه ی ما ایرانیان فارغ از اندیشه های گوناگون و قومیت های متفاوت برای آزاد سازی جوانان ایران از بند و داشتن ایرانی پرافتخار و قدرتمند در کنار هم استوار خواهیم ایستاد.

از ۱۰ بهمن! آموختیم که مانند همیشه فعالیت های صلح جویانه و بشر دوستانه ارزش و مقدار دیرین خود را داراست و در گذر روزها و سال ها٬ هیچ گزندی بر اخلاق انسان مدارانه ی ما ایرانیان وارد نخواهد شد .

از ۱۰ بهمن! آموختیم که هم صداییم٬ همفکریم و همراه٬ تا ساختن ایرانی سرافرازتر از همیشه و داشتن سرزمینی سر بلند تر از همیشه.

از ۱۰ بهمن! آموختیم که وابسته به هیچ تفکر٬ گروه٬ حزب و رسته ای نیستیم٬ اما می توانیم تأثیرات غیر قابل انکاری در روند پیشرفت و دست یابی به اهداف متعالی انسان دوستانه مان داشته باشیم.

از ۱۰ بهمن! آموختیم که نیازمند حضور هیچ نیرو و ایده ای خارج از مرز و بوم عزیزمان نیستیم و خود قادریم به انجام هر آنچه که در جهت رشد و اعتلای فرهنگ٬ آزادی و دیگر ارزش ها٬ شایسته ی ایران می خوانیم و می دانیم .

آری!

از ۱۰ بهمن! آموختیم بی ثمر نخواهد ماند تلاش هایمان و دیدیم که دوستانمان یکی پس از دیگری آزاد می شو ند و به آغوش خانواده بازمی گردند...

به امید آزادی همه ی دانشجویان از بند و به امید رهایی همه ی دربندیان...

با سپاس از زحمات بی دریغ همه ی یاران و دوستان.

+ نوشته شده توسط سهند در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 13:52 |

8 مارس روز جهانی زن گرامی باد

 

 

نگاهی به شکاف ها و نارسائی های جنبش زنان

بار دیگر، 22 بهمن، سالروز انقلاب و جنبش گسترده مردم، که منجر به تغیر و تحولات سیاسی در کشورمان و بقدرت رسیدن دیکتاتوری و استبداد مذهبی شد را پشت سر گذاشتیم. در همین حال 8 مارس روز جهانی زن را در پیش روی داریم. ولی شواهد نشان می دهد که امسال، 8 مارس تحت تاثیر جنبش دانشجوئی و دستگیری تعداد کثیری از فعالین این جنبش قرار گرفته است. دانشجویان چپ، آزادیخواه و برابری طلب علیرغم شرایط بسیار سخت، ارعاب، زندان و شکنجه با طرح خواستها و مطالباتی در 13 آذر به مناسبت روز دانشجو مرحله و کیفیت جدیدی از مبارزات اجتماعی را ترسیم کردند. مطالباتی که اساسا بنیان و موجودیت رژیم اسلامی را نفی می کنند. این مطالبات برایند نیازها، تمایلات و خواستهای میلیونها مرد، زن، معلم، روشنفکر، کارگر و اقشار دیگر اجتماعی است. مهمترین و محوری ترین مشخصه ای که در مطالبات دانشجویان برجستگی دارد " آزادی و برابری" است. به نظر می آید طرح این مطالبه و شعار با توجه به سرکوب گسترده مردم، بی حقوقی، ممنوعیت نهادهای مدنی و آپارتاید جنسی انگیزه عینی و مادی حرکت های آینده جنبشهای اجتماعی دیگر و کارگری نیز باشد.

از همین زاویه، فرصتی است تا به بررسی کوتاهی در مورد شرایط زنان، مبارزات، خواستها و مطالبات آنان بپردازیم. از آنجائی که زنان در سراسر جهان، در کشورهای پیشرفته صنعتی، آفریقائی، آسیائی و از همه عریان تر در خاورمیانه و کشورهای اسلامی در سطوح متفاوت، در نابرابری و بی حقوقی زندگی می کنند، ضروری دیدم ابتداء، شما را از طریق آمار، در جریان وضعیت اقتصادی زنان در مناطق مختلف جهان قرار داده و سپس به مورد زنان در ایران بپردازم. زیرا نه تنها وضعیت اقتصادی منعکس کننده درجه و میزان رفاه اجتماعی است بلکه بازتاب عینی بسیاری از روابط و مناسبات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی نیز می باشد.

با اینکه بیش از یک قرن است که زنان در کشورهای بزرگ صنعتی در بازار کار و مناسبات تولیدی شرکت دارند، ولی هنوز با گذشت این زمان طولانی و مبارزات پیگیری که از طرف سازمان های زنان، سندیکاها و احزاب سیاسی در این زمینه انجام شده، شکافهای جنسی در حوزه اقتصادی بصورتی چشمگیر وجود دارند. نا برابری در میزان اشتغال زن و مرد، در سطح دستمزدها به ازاء کار برابر و اشتغال در سطوح مدیریت و پستهای کلیدی گویای ادامه شکاف های جنسی، وضعیت و شرایط نا برابر زنان است.

در این دهه اخیر، با تشدید بحران ها، پائین آمدن رشد اقتصادی که منجر به بیکاری دراز مدت و دائمی در صد بالائی از نیروی کار فعال بویژه زنان شده است، سازمان ها و گروه های مختلف فمینیستی و سندیکاها در مورد بیکاری، فقر و شرایط بد زندگی زنان زنگ خطر را در کشورهای امپریالیستی بصدا در آوردند. به همین دلیل، در تمام این کشورها، برنامه هائی برای بهبود آموزش های تخصصی، افزایش میزان استخدام، بالا بردن دستمزدها و حقوق زنان و بکارگیری آنان در سطوح مدیریت جهت بهبود شرایط اقتصادی و کاهش شکافهای جنسی به اجراء گذاشته شده است.

از آنجائی که استثمار و نا برابری حقوقی تنها به ساختارها و مناسبات تولیدی نظام سرمایه داری محدود نمی شوند، بلکه فرا تر از آن عوامل فرهنگی و اجتماعی از جمله مناسبات مردسالانه با ریشه ای دیرینه مشکلات زنان را چند بعدی و پیچیده تر کرده اند. و باز از آنجائی که جامعه کلیتی است از اجزاء به هم تنیده و جدا ناپذیر نمی توان تنها با یک یا چند برنامه اقتصادی گر چه بسیار هم کارآمد، به مبارزه ای جدی و گسترده برای از بین بردن شکافهای جنسی امیدوار بود. بویژه که این شکافها در تمام زمینه های زندگی اجتماعی ریشه های دیرینه طبقاتی دارند.

جهت نشان دادن تفاوت های جنسی در زمینه های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی فروم اقتصاد جهانی تحقیقاتی را در سال 2006 در بین 115 کشور جهان انجام داده است، که در این جا به آمار سه کشور بزرگ اروپائی اشاره می کنم.(1)

 

کشور

مشارکت نیروی کار %

در آمد روزانه برای کار برابر به دلار

مدیریت و کادرها

%

کارکنان فنی و حرفه ای %

زن

مرد

زن

مرد

زن

مرد

زن

مرد

فرانسه

48

61

20.64

35.12

7

93

40

60

آلمان

51

66

19.53

36.26

36

64

50

50

سوئد

59

67

21.84

31.72

30

70

51

49

 

در این جدول، اختلاف فاحش بین سطح دستمزدها اسثتمار، بهره کشی و نا برابری را در کشورهائی نشان می دهد که از نظر قانونی و حقوقی برابری دو جنس به رسمیت شناخته شده است.

در کشورهای دیگر جهان، بطور نمونه در قاره افریقا، صحبت از برابری های اقتصادی و یا اجتماعی مسائلی دور از ذهن به نظر می رسند. اکثر این کشورها که در گذشته مستعمره فرانسه و انگلیس بودند، پس از غارت ثروت های ملی در فقر، فلاکت، گرسنگی و فحطی به حال خود رها شده اند. در همین حال جنگ های بومی، قومی، نژادی، کشتار، خشونت، تجاوز، مهاجرت های اجباری و بیماری های لاعلاج ابتدائی ترین امکانات زیستی را از زنان و کودکان مناطق آفریقائی گرفته است. قتل عام رواند در 1994، جنگ های مذهبی، فرقه ای در نیجریه، کنیا و آوارگی هزاران زن و کودک در چاد و دارفور تنها نمونه هائی هستند از درماندگی و فلاکت انسانی در این گوشه رها شده و فراموش شده از جهان.

با این حال، جدول زیر اطلاعاتی را در مورد شرایط اقتصادی زنان در کشورهای آفریقائی نشان می دهد. (2)

 

کشور

مشارکت نیروی کار %

در آمد روزانه برای کار برابر به دلار

مدیریت و کادرها%

کارکنان فنی و حرفه ای %

زن

مرد

زن

مرد

زن

مرد

زن

مرد

آفریقای جنوبی

46

79

6.50

14.32

19

81

47

53

کامرون

52

80

1.31

2.94

10

90

24

76

زامبیا

66

91

6.29

11.30

6

94

32

68

 

تنها برای برجسته کردن تفاوت در میزان دستمزدها و همچنین درصد مشارکت زنان در پستهای مهم این دو ستون قرمز شده است. باید توجه داشته باشیم که این آمار متعلق به شهرها و مراکز صنعتی است، در حالی که در مناطق دیگر شرایط اقتصادی و زیستی زنان بسیار اسفبارتر است.

 

شرایط و وضعیت زنان در خاورمیانه و ایران همراه با آمار مرکز آمار ایران

 

در منطقه خاورمیانه که اسلام مذهب رسمی و دولتی اکثر کشورهای این منطقه است، زنان بطور رسمی و علنی، طبق قوانین و حقوق اسلامی شهروندان درجه 2 و یا 3 محسوب می شوند. در این کشورها تنها بحث بر سر استثمار و بهره کشی نظام سرمایه داری، شکافها و نابرابریهای آن نیست. در اینجا زنان و مردان باید نا برابر باشند. مردسالاری و مرد برتری بعنوان یک اصل اساسی و خدشه ناپذیر مذهبی و فرهنگی جا افتاده و نهادینه است. دولت های سرمایه داری این منطقه در چارچوب نظام سرمایه داری جهانی، وارگان های آن کاملا حل شده و تطبیق یافته اند، ولی با وجود این، آنها حافظ و وارث عقب مانده ترین قوانین حقوقی، اجتماعی، مذهبی و سنتی هستند.

سه نمونه از کشورها در این منطقه را که تصویر روشنی را در مورد تفاوت میزان دستمزدها و مشارکت نیروی کار نشان میدهد ملاحظه کنید.(3)

 

کشور

مشارکت نیروی کار %

در آمد روزانه برای کار برابر به دلار

مدیریت و کادرها%

کارکنان فنی و حرفه ای %

زن

مرد

زن

مرد

زن

مرد

زن

مرد

عربستان سعودی

18

78

4.44

20.71

31

69

6

94

اردن

28

77

2.0

6.49

-

-

29

71

بحرین

29

88

7.68

24.91

10

90

19

81

 

همانطور که ارقام نشان می دهند اختلاف سطح دستمزدها بین دو جنس 3 یا 4 برابر است، در همین راستا در صد پائین زنانی که در خارج از خانه در تولید اجتماعی سهیم هستند نیز مورد سئوال است. در اکثر کشورهای این منطقه زنان حق کارکردن ندارند، این حق طبیعی طبق قوانین و فرهنگ اسلامی از آنان گرفته شده است.

 

موقعیت زنان در ایران با سایر کشورهای خاورمیانه کمی متفاوت است، ولی به معنی آن نیست که آنها نیز همان مشکلات را به شکل و به گونه ای دیگر ندارند. تفاوت بین زنان ایرانی و زنان کشورهای عربی را باید در تفاوتهای مذهبی ( شیعه و سنی)، فرهنگ های ملی ( ایرانی و عربی)، سیستمها و سیاستهای قدرت های دولتی در گذشته (شاهنشاهی و خلیفه ای یا امیری) جستجو کرد، که موضوع بحث این نوشتار نیست. ولی همین مجموعه تفاوتهای بسیاری را در جامعه زنان ایرانی بوجود آورده است، که مهمترین آن کار زنان در خارج از محیط خانه و شرکت مستقیم در تولید اجتماعی است. مانند سایر کشورهای دیگر، زنان ایرانی هم با تبعیضات جنسی در حوزه اقتصادی روبرو هستند، که صرفا به چارچوب بسته اقتصادی (کار، دستمزد و یا تقسیم کار) محدود نمی شوند. روابط و مناسبات فرهنگی، مذهبی و اقتصادی در یک مجموعه کلی و متاثر از یکدیگر در تمامی زمینه ها بازتاب دارند.

مراجعه به جدول زیر و نگاهی به میزان دستمزدها و یا میزان مشارکت کار در هر سه ستون انعکاسی از شرایط اقتصادی و نا برابرهای اجتماعی است. بویژه که درصد زنان با تحصیلات دانشگاهی در کشور ما رقم بالائی را نشان می دهد. (4)

کشور

مشارکت نیروی کار %

در آمد روزانه برای کار برابر به دلار

مدیریت و کادرها%

کارکنان فنی و حرفه ای %

زن

مرد

زن

مرد

زن

مرد

زن

مرد

ایران

39

74

3.09

10.86

13

87

33

67

 

در چند سال اخیر، تشدید بحران اقتصادی، بیکاری، گرانی مایحتاج عمومی و فقر زندگی کارگران و اقشار میانی جامعه را مورد تهدید قرار داده است. در این میان وضعیت زنان، بویژه زنانی که مسئولیت خانواده را بعهده دارند و از هیچگونه کمک دیگری برای تامین مخارج سرسام آور زندگی برخوردار نیستند وخیم تر از همه است. آمار رسمی مرکز آمار ایران ارقامی را در اختیار می گذارد که نشان دهنده وضعیت اسفبار زنان و در ضمن گویای در صد بسیار بالای بیکاری در سطح جامعه می باشد.

 

مرکز آمار، در سال 1384 نرخ بیکاری زنان را 32% اعلام کرد. در همین زمینه، مشاور استاندار تهران در امور بانوان، خانم فرحناز قند فروش نرخ بیکاری زنان استان تهران در سال 1385 را 22% اعلام کرد. و باز، مرکز آمار در سال 1386 میزان بیکاری جوانان بین 15 تا 24 سال را برای مردان 19.5% و برای زنان 29.3% اعلام کرده است. (5)

 

همانگونه که ملاحظه کردید، در تمام کشورهای جهان، شکافها و تبعیضات جنسی در زمینه اقتصادی از زبان ارقام کاملا مشخص و گویا هستند. ولی مجموعه دیگری مانند سیستم حکومتی (دیکتاتوری و استبداد) عدم وجود نهادهای مدنی، فرهنگ ها و سنت های قومی، بومی، و مذهبی همه بعنوان اجزاء یک کلیت در تبعیضات جنسی و نابرابری ها تاثیر گذار هستند. بطوری که در کشورهای عقب مانده صنعتی و یا کشورهائی که مذهب تعین کننده بسیاری از قوانین حقوقی و مناسبات اجتماعی است، بی هویتی زنان بعنوان انسان موضوعی فراتر از شکاف و تبعیضات جنسی است 

 

 

موقعیت اجتماعی و شرایط روحی و روانی

 

پس از بهمن 1357 و قبضه تمام دستگاه قدرت توسط بورژوازی مذهبی، آپارتاید جنسی و مناسبات مردسالارانه که ریشه ای قدیمی در بین مردم داشت بطور بی سابقه ای افزایش یافته است . دلیل اصلی و عمده این افزایش را در پایه های حقوقی مذهب اسلام که بطور صریح هیچگونه برابری را بین دو جنس به رسمیت نمی شناسد باید جستجو کرد. قوانینی دولتی که بطور رسمی بر سرکوب، بی حقوقی و محرومیت زنان در جامعه صحه می گذارند.

بطور خلاصه، در طول نزدیک به سی سال از به قدرت رسیدن دیکتاتوری و استبداد رژیم اسلامی، آنچه که در مورد زندگی مردم، زن و مرد می توان ترسیم کرد افزایش بیکاری، گرانی، فقر، فلاکت، بی خانمانی، اعتیاد، فحشا، و بیماریهای روانی است. از سوی دیگر، فشار، محرومیت، محدودیت و سرکوب های مذهبی و اجتماعی در زمینه های هنری، ورزشی و سرگرمی ها، جوانان و نوجوانان را در آن چنان منگنه ای قرار داده است که باعث افزایش خودکش و بیماریهای روانی در بین این طیف شده است.

 

البته مرکز آمار کشور ارقامی در مورد خودکشی ها و تعداد معتادین اعلام نکرده است و به نظر می اید که اعلام هم نشود. ولی در این بین، گاهی اوقات آماری بطور پراکنده مندرج میشوند که انعکاسی از وخامت اوضاع و شرایط زندگی مردم است . آقای فریدون براتی، رئیس ستاد سازماندهی بیماران روانی مزمن سازمان بهزیستی اعلام کرد که میزان ابتلای زنان به بیماری روانی دو برابر مردان گزارش شده است. او گفت 21% افراد جامعه به بیماری روانی دچار هستند، که در صد بالائی را زنان تشکیل می دهند. وی چنین ادامه داد که 25.9% مبتلایان به بیماری روانی را زنان و 14.9% را مردان تشکیل می دهند ( جبرگذاری کار ایران دوشنبه 10 مهر 1385) (6) افزایش بیماران روانی مشخصه بارزی از فشارهای اجتماعی، عدم وجود رفاه عمومی، خشونت، زندان، شکنجه، اعدام در حضور مردم ، تجاوز، اعتیاد و بسیاری دیگر از نابسامانی های اجتماعی است.

 

در مورد جنبش زنان

چندی پیش مقاله بسیار جالبی از خانم لاله حسن پور یکی از فعالین جنبش زنان خواندم، که علاوه بر اطلاعات ارزنده در مورد جنبش زنان، شکل و ساختار آن، مطالبات و شعارهای آنرا نیز نوشته بودند. با ارزیابی مختصری در مورد مطالبات و شعارهای زنان در این دوره اخیر، می توان به دسته بندیهای زیر دست یافت، که به نظر من تصویری از رشد و آگاهی زنان در زمینه های حقوق اجتماعی و مهمتر از آن شناخت نسبتا عمیق این جنبش نسبت به فرهنگ و سنت های عقب مانده و نقش مذهب در دستگاه دولت و جامعه است. در عین حال، این ارزیابی دیدگاه و جهت گیری مبارزاتی در جنبش زنان را نیز مشخص می کند.

  • 70% مطالبات زنان در چارچوب برابری حقوق و آزادی
  • 15% مطالبات در رد و نفی مردسالاری، خشمونت علیه زنان، و قوانین زن ستیز
  • 6.5% مطالبات تامین اجتماعی، حق کار و فرصتهای برابر
  • 6.5% مطالبات حقوق قانونی مانند حق طلاق، حق نگهداری فرزندان، حق سقط جنین و....
  • 2% مطالبات عمومی جامعه مانند، لغو حکم اعدام، آزادی همه زندانیان سیاسی

"برابری و آزادی" محوری ترین مطالبه ای است که بنیان های نابرابر، تبعیض آمیز و سرکوب حقوقی و اجتماعی را همسو با عدم وجود آزادیهای دمکراتیک در دیکتاتوری و استبداد مذهبی مورد هدف قرار داده است.

 

همین مطالبه با مضمون گسترده تری در حرکت ها و اعتراضات جنبش دانشجوئی نیز مطرح است ( آزادی و برابر). این دو جنبش اجتماعی با ساختار و پتانسیل مبارزاتی متفاوت هر یک در بطن خود خواهان تغیرات اجتماعی رادیکال هستند. تغیراتی که رژیم اسلامی نه می خواهد و نه می تواند آن را بپذیرد و به آن تن در دهد. در این جا تنها به نقطه همگرای این دو جنبش اشاره می شود، تردیدی نیست که جنبش دانشجوئی با هویت چپ بسیار فراتر از آن با طرح "سوسیالیزم یا بربریت" هدفی فراتر و گسترده تر از سرنگونی جمهوری اسلامی را بطور علنی و مشخص مطرح می کند.

جنبش زنان مانند سایر جنبش های اجتماعی از ضعف ها و نارسائیهائی رنج میبرد که مهمترین آنها پراکندگی، تشکل ناپذیری و عملگرائی آن است که می توان آنها را تحت عنوان "محافظه کاری" در جنبش زنان جمع بندی کرد. شاید دلائل زیر توضیح کوتاهی در مورد این مشخصه از جنبش زنان باشد.

 

- اولین موضوعی که باعث محافظه کاری نه تنها در جنبش زنان بلکه سایر جنبش های اجتماعی است "سرکوب شدید" زندان و شکنجه است. تجربه سرکوب سندیکای شرکت واحد، معلمان و سرکوب شدید زنان در تابستان گذشته دلیل اصلی محافظه کاری این جریان است.

- دخالت و حضور جریانهای وابسته به جناح های مختلف رژیم اسلامی، بطور مشخص جبهه مشارکت، به عنوان یک عامل کنترل کننده و بازدارنده مانع رادیکالیزم در جنبش زنان است. یا جریان 1 میلیون امضاء که همراه با جبهه مشارکت همین سیاست را به پیش میبرد.

- خصلت روشنفکری جنبش زنان و جدائی آن از بدنه توده ای و رادیکال که می تواند در شرایطی و با توجه به ممنوعیت تشکلهای مستقل به شکل خود بخودی نوعی سازماندهی اعلام نشده را بوجود آورد.

- در کنار مشخصه های نامبرده، هنوز جنبش زنان علیرغم زمینه های نزدیک مبارزاتی نتوانسته است یا نمی خواهد با سایر جنبشهای اجتماعی، معلمان، جوانان و دانشجوئی ارتباط ارگانیک ایجاد کند. شاید یک علت این موضوع عدم اعتماد و اطمینان و اصرار بر محدوده بسته فمینیستی آن باشد. که خود دلیل دیگری بر خصلت محافظه کارانه جنبش زنان دارد

+ نوشته شده توسط سهند در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 5:46 |

چند زیرنویس بر انقلاب ۵۷

منصور حکمت

 

( توضیح: آنچه که در زیر میاید چند زیرنویس از جزوه ای بنام "دورنمای فلاکت و اعتلای نوین انقلاب" است که در آبان ماه سال 58 توسط منصور حکمت نوشته شد و در آذرماه توسط "اتحاد مبارزان کمونیست" منتشر شد. خود جزوه را باید جداگانه خواند و اینجا مورد بحث ما نیست. نکته جالب اما این است که هشت نه ماه بعد از قیام بهمن، منصور حکمت از "دورنمای اعتلای نوین انقلاب" سخن میگوید و تزهایی در باره آن مینویسد و وظایف کمونیست ها را بحث میکند. و او بهیچ وجه در دیدن این "دورنما" تنها نبود و یا حتی اشتباه نمی کرد. در سال 58 چنان جوش و خروش انقلابی در ایران در جریان بود که تصورش برای آنها که از نزدیک شاهد آن نبودند دشوار است. در واقع جدال بین انقلاب 57 و ضد انقلاب اسلامی تازه بعد از قیام 22 بهمن بطور جدی شروع شد. سال 58 این جدال در ابعادی وسیع ادامه داشت و هنوز به هیچ وجه امر تضمین شده ای نبود که ضد انقلاب اسلامی بتواند پیروز شود. برای اینکه تصویری از آن اوضاع داشته باشیم، ما چند زیرنویس از همان جزوه را اینجا چاپ میکنیم. خواندن اینها برای نسل جدید حتما بسیار جالب خواهد بود. برای نسل 57 ای ها هم بسیار خاطره انگیز است.

در این زیرنویس ها شما بروشنی میتوانید فشار عظیم انقلاب بر کل بورژوازی و سرمایه داری ایران را حس کنید. تقلا و تلاش بورژواها و حکومت اسلامی برای حفظ سرمایه داری از تعرض یک انقلاب کارگری را می توانید حس کنید. فشار عظیم مبارزه انقلابی را میتوانید ببینید، عقب ماندگی و خاصیت های غیر کارگری و بورژوایی چپ آنوقت را میتوانید ببیند و البته روشن بینی و نمایندگی کردن آن خصلت کارگری و سوسیالیستی در انقلاب 57 توسط منصور حکمت را.

تیتر فوق و سوتیترها همه از ماست. اصل جزوه و ربط زیر نویس ها با مطالب جزوه را میتوانید در سایت منصور حکمت بخوانید. برای مقصودی که ما اینجا داریم آن ارتباط تعیین کننده نیست. هر زیرنویس در خود موضوعی جالب و مفهوم است و گوشه ای از واقعیات انقلاب 57 را تصویر میکند. و در عین حال اسنادی از آنقلاب هستند.

در ضمن در یکی دوجا ما توضیحات کوتاهی در دو پرانتز داده ایم. همه پرانتزها و تاکیدات از منصور حکمت است.

و آخر اینکه این زیرنویس ها را در رابطه با بحثمان در باره انقلاب 57 انتخاب کرده ایم. جوانان کمونیست)

زیرنویس اول:

انقلاب کارگران علیه سرمایه!

بورژوازى و نمايندگان سياسى آن در هر حرکت و اظهار نظر خود نشان ميدهند که چگونه خود، بر خلاف هواداران "بورژوازى ملى" در جنبش چپ، هيچگونه توهمّى نسبت به منافع و وظايف و ظرفيت‌هاى طبقاتى و سياسى خود ندارند. در دومين روز "سمينار تشخيص اولويت در بازسازى صنايع"، جناب دکتر على رشيدى مدير عامل بانک پارس چنين ميگويد:

"انقلاب ملت ايران حتى در ماههاى قبل از انقلاب (!) براى صنايع عوارضى ايجاد کرده بود که مهمترين آنها عبارت بود از: اعتصابات... بعد از انقلاب عوارض ديگرى گريبانگير صنايع گرديد که مهمترين آنها عبارتند از: افزايش هزينه عامل کار ...کم‌کارى - بى‌کارى - اعتصابات - بى‌انضباطى... معوّق ماندن بازپرداخت تعهدات به خارج(!)، به عوامل فوق بايد مشکلات اجتماعى اقتصادى را نيز به شرح زير اضافه کرد... ٤- تيرگى افق روابط سياسى که عدم اطمينان (منظور عدم اطمينانِ سرمايه جهانى است!) نسبت به مراودات با ايران را ايجاد کرده است".

جناب رشيدى پس از اينکه به اين صراحت هم سِنخى خود را با تهرانى جلاد ((شاه)) (در طلبکارى از انقلابى که براى برچيدن نسل خود اين حضرات آغاز شده است) آشکار ميکند، چنين نتيجه ميگيرد که "در حال حاضر بايد تکليف مالکيت و... نيز نيروى انسانى کاملا روشن شود. اکنون که در آستانه قطع روابط اقتصادى و صنعتى با امپرياليسم آمريکا هستيم (لابد از طريق بازپرداخت تعهدات به خارج(!!)... به ديگر کشورهاى امپرياليستى هم نبايد تکيه و اعتماد کنيم (!) و استقلال عمل خود را حفظ نماييم." (انقلاب اسلامى ٢٨/٨/٥٨ تأکيدها از ماست).

در روز سوم همين کنفرانس جناب دکتر مجرد منافع ارتجاعى و ضد انقلابى سرمايه و نيز وظايف دولت بورژوايى را چنين جمعبندى ميکند: "... بايد به مشکلات پرسنلى و کارگرى توجه شود، زيرا حدود نيمى از صاحبان صنايع و مديران نيز اين مشکل را يکى از عوامل کاهش توليد نام ميبردند و اما پيشنهادات صاحبان بخش صنعت به اين قرار است: کمک (!) به ايجاد انضباط کارگرى، ايجاد مراکز آموزشى- فرهنگى (بخوان مراکز ارعاب پليسى و تحميق مذهبى) براى آموزش کارگران، کمک به تشکيل اتحاديه‌ها و شوراهاى کارگرى (؟!) ، تجديد نظر در قوانين وزارت کار در تعيين حقوق کارگران و کمک مالى دولت به آن دسته از صنايع که در اثر افزايش دستمزد کارگران در مضيقه مالى قرار گرفته‌اند..." در طرح کوتاه‌مدتى که براى رفع اين "عوارض" پيشنهاد شده است سرمايه‌داران انجام امور زير را خواسته‌اند: "... ٤- تجديد نظر در قوانين وزارت کار بمنظور تحقق نظم بيشتر در کارخانجات، ٥- از مديران، بخصوص مديران منتخب دولت حمايت قاطع‌ترى بعمل آيد تا ضمن جلب آنها امکان سرمايه‌گذارى از طرف بخش خصوصى فراهم شود".

پيام بورژوازى به نوکران سياسيش روشن است. "کارگران بايد سر جايشان بنشينند، مالکيت بايد مشروع و قانونى اعلام شود، مزدها بايد کاهش يابد، شوراها و سنديکاهاى طرفدار رژيم ايجاد شود و اطاعت بى چون و چراى کارگران از سرمايه و سرمايه‌داران تضمين گردد، تا موانع انباشت سرمايه مرتفع گردد". در يک جمله "کارگران عليه سرمايه انقلاب کرده‌اند، انقلاب را سرکوب کنيد!". و "الحمدالله" امام به اندازه کافى از نوکران سرمايه به "سرورى" زحمتکشان منصوب کرده است. جانشين خلف فروهر ((اولین وزیر کار جمهوری اسلامی))، اسپهبدى، دست بسينه براى اجراى اوامر سرمايه، در سايه توجهات امام، حاضر است. او در مصاحبه‌اى با روزنامه جمهورى اسلامى از پيمانى که با سرمايه دارد سخن ميگويد:

"بنظر بنده اکثر کارفرمايانى که در ايران مانده‌اند افرادى هستند که به اين کشور علاقه دارند، که در سال هاى گذشته با يک انگيزه ملى و ميهنى (!!) شروع بکار نموده‌اند. يعنى وقتى که امکانات کار کردن از امروز کمتر بوده است و اينها را بايد تشويق کرد و دولت بايد مشکلات اينها را برطرف کند چون ميتوانند نقش مهمى داشته باشند و ما هم چاره‌اى نداريم چون وجودشان هم مفيد است و هم لازم(!). البته يک موضوعى هست که متأسفانه بايد گفته شود (يعنى حرفهاى قبلى نيازى به گفتن نداشت!) و آن عدم انضباطى است که در حال حاضر در سطح مملکت وجود دارد (که بدون شک در زمان شاه وجود نداشت و جناب اسپهبدى هم مشکلى نداشت!). البته اين بيشتر وظيفه وزارت کار است که هر چه زودتر با يک برنامه مشترک و يا موضعى ما با دوستانمان که در کارخانه هستند (!) تماس بگيريم و آنها را روشن کنيم (!!) که هر چه زودتر برگردند سرکارشان و از کم‌کارى و تحصن خوددارى نمايند (که اگر بنفع خودشان نباشد لااقل بنفع اسلام، سرمايه‌دارى و آقاى اسپهبدى هست!) و هرگونه رفاه و تقاضايى (کذا!) که آنها بکنند در صورتى قابل تأمين است که توليد ملى ما رو به افزايش باشد و کاهش پيدا نکند. بر اثر انقلاب و مشکلاتى که بعد از انقلاب داشته‌ايم توليد داخلى خيلى تنزل کرده است، واردات نداشته‌ايم و اگر وضع به همين منوال پيش برود در آينده با افزايش قيمت و تورم سرسام آور مواجه خواهيم بود. بنابراين (يعنى بنا بر منافع سرمايه) نفع ملى ما در اينست که هر چه زودتر رابطه بين کارگر و کارفرما درست شود و امنيت اقتصادى براى وطن ما حاصل گردد." (جمهورى اسلامى ١٩ مهر ١٣٥٨ صفحه ٥ مصاحبه با على اسپهبدى وزير کار - تأکيدها از ماست.) 

اينها نمونه‌هاى کوچکى است از خط مشى بورژوازى در انقلاب حاضر، خط مشى‌اى که ضروريات حرکت سرمايه، بخصوص در بحران کنونيش، به بورژوازى ديکته ميکند. کسانى که با اشتياق زياد بدنبال "استفاده از تضادهاى درون طبقه حاکمه"، از هر گونه پرده‌پوشى براى اقشار ليبرال بورژوازى فروگذار نميکنند و يا کسانى که "تضاد" منافع خرده بورژوازى و "دار و دسته خمينى" را با بورژوازى ليبرال و دولت به رُخ طبقه کارگر ميکشند ميبايد مشخصا به اين نکته توجه کنند که تا آنجا که به تثبيت مشروعيت مالکيت و حاکميت سرمايه و ايجاد "انضباط" کارگرى، يعنى به دو رکن اساسى مشى ضد انقلابى امپرياليسم و بورژوازى، مربوط ميشود، رهبرى خرده بورژوايى و بخصوص فرد خمينى از هيچ حمايتى نسبت به بورژوازى فروگذار نکرده است. خمينى در ديدار با سرمايه‌داران و بازاريان خطر انقلاب کارگران و زحمتکشان را به آنان گوشزد ميکند و همسويى منافع سرمايه‌داران و رهبرى خرده بورژوايى را به آشکارترين نحو بيان ميدارد:

"اگر در يک مملکت اسلامى طورى بشود که در کارخانه‌ها و از بين کارگران انفجارى بشود اين انفجار از محيط يک مملکتى است که مدعى اسلام است و آنوقت نه روحانى ميتواند آن را خاموش کند و نه کس ديگر، و اين خطر است براى همه شما و همه ما"، و نيز در روز سوم آبان، يعنى بدنبال شکست مفتضحانه ارتش و پاسدارانش در کردستان، شکست پاسدارانش در انزلى، مبارزات گسترده کارگران بيکار و موج وسيع مبارزات دمکراتيک دانشجويان و دانش‌آموزان و اوج گرفتن مبارزات انقلابى، وحشت زده ميگويد: "انفجار اگر در زمان طاغوت حاصل ميشد ماها ميتوانستيم با نصيحت، با موعظه، با امر مهارش کنيم، اما اگر انفجار در متن اسلام حاصل بشود ديگر قابل مهار نيست."

اسپهبدى‌ها، فروهرها، چمران‌ها و شاکرها همه در سايه حمايت امام و "ايدئولوژى اسلامى" به سرکوب انقلاب کارگران و زحمتکشان برخاسته‌اند. سياستى که در محتوا و عمل تنها ميتواند در خدمت دشمن اصلى پرولتاريا (يعنى بورژوازى) قرار گيرد. اين واقعيتى است که ميبايد در تعيين موضعگيرى طبقاتى خمينى و يارانش در انقلاب حاضر مدّ نظر پيشاهنگان طبقه کارگر قرار گيرد و نه حملات يک خط در ميان، بى محتوا و لفظى‌اى که خمينى‌ها و قطب‌زاده‌ها نثار "غرب" (و نه امپرياليسم) ميکنند. خمينى و رهبرى خرده بورژوايى بطور کلى امروز بمنزله عصاى دست بورژوازى (ولو بدنبال منافع قشرى خويش) در تحميق و تخدير توده‌ها، در ايجاد تفرقه در صفوف کارگران و زحمتکشان مبارز و در سرکوب سازمانها و نهادهاى دمکراتيک و انقلابى زحمتکشان (و بويژه سازمانهاى کمونيستى) به انجام وظيفه مشغول است.

زیرنویس دوم:

گردو در خانه قاضی!

اين ضرورت و محدوديت حرکت سرمايه را بازرگان در يکى از ذکر مصيبت‌هاى تلويزيونى خود به روشنى بيان کرده است: " پول نفت را نميتوان صَرف هزينه‌هاى جارى (بخوان خرج رفاه زحمتکشان) کرد، بلکه بايد اين ثروت را صَرف هزينه‌هاى عمرانى (بخوان انباشت و گسترش سرمايه) نمود... بقول مرحوم دکتر مصدق اين ثروتى که يک روز تمام ميشود بايد تبديل به ثروتى شود که هميشه باقى بماند... و از طرفى يک ضرب‌المثل فارسى هم داريم که ميگويد در خانه قاضى گردو (يعنى پول) زياد است اما حساب و کتاب دارد" (يعنى بايد به سرمايه تبديل شود). بعبارت ديگر سرمايه‌دار تنها هنگامى پول در اختيار کارگر و زحمتکش ميگذارد که اين پول به مثابه سرمايه متغير عمل کند و آنهم در صورتى که اين سرمايه از سودآورى لازم (با توجه به ضروريات انباشت در هر مقطع معيّن) برخوردار باشد. کمونيستها بايد با هر گونه خيال‌پردازى خرده بورژوايى که تخفيف بحران کنونى سرمايه‌دارى وابسته ايران را با ارتقاء سطح معيشت کارگران سازگار ميداند، و براى تحقق آن چشم اميد به بورژوازى و خرده بورژوازى بسته است، قاطعانه مبارزه کنند. در شرايط کنونى بورژوازى ايران براى تخفيف بحران نظام توليدى‌اش، محتاج تشديد استثمار کارگران و زحمتکشان و لاجرم حمله‌اى وسيع به سطح معيشت آنان است. در مقابل کارگران و زحمتکشان نميتوانند به هيچ دستاورد رفاهى عمده‌اى دست يابند بى آنکه به مبارزه خويش عليه حاکميت سرمايه و امپرياليسم بر توليد شدت بخشند.

زیرنویس سوم

عمل انقلابی و ضد انقلابی

ببينيد چگونه جبر اقتصادى و منافع طبقاتى از لابلاى "سکوت على‌وار" و فرياد "اباذر وار" سياستمدارانِ نوظهور بورژوازى و مباشرين خرده بورژواى آنان رخ مينمايد. جناب دکتر سامى، که هشت ماه پس از نوروز خونين سنندج و دو ماه پس از قتل ناجوانمردانه پزشک انقلابى دکتر رشوند بدست حکومت همچنان بعنوان وزير بهدارى در دولت مصدر کار بوده است و در مقابل اين جنايات کلامى هم بر زبان نياورده است، علل استعفاى خود را از دولت و "گرويدن" به صفوف مردم مبارز را چگونه توضيح ميدهد، و عجز بورژوازى را در تحمل کوچکترين بهبود رفاهى در زندگى کارگران و زحمتکشان چگونه آشکار ميکند. او در اعتراض به دولت بازرگان مينويسد که:

"دولت خود بوسيله فشار مردم بطور نامنظم به جلو رانده شد... و عمل انقلابى که بکار انداختن توليد کشاورزى و چرخهاى صنايع و فعاليتهاى بازرگانى بود(!) در ششماهه اول حکومت با دست بدست کردن برنامه‌ريزان اقتصادى و تنظيم کنندگان بودجه به تأخير افتاد و در برابر با اقدام بى مطالعه افزايش حداقل دستمزد، مراکز توليدى را مواجه با مشکل جديدى کرد که هنوز هم آثار آن در کليه شئون اقتصادى کشور مشهود است." (بامداد، دوشنبه ٧ آبان ص ٢ ستون ٦ تأکيد از ماست).

براى دکتر سامى، مثل هر روشنفکر بورژواى ديگر، عمل "انقلابى" يعنى براه انداختن چرخهاى صنايع و تجارت بر متنى از فقر توده‌ها، و همه اينها بوسيله دولتى مقتدر که در مقابل فشار توده‌هاى مردم به "جلو" رانده نشود.

+ نوشته شده توسط سهند در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 5:43 |


+ نوشته شده توسط سهند در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 5:39 |

هفته قبل بحثی را در باره انقلاب 57 شروع کردیم از این زاویه که کمتر انقلابی در تاریخ چنین وارونه جلوه داده شده است. گفتیم که دلیل اصلی این وارونگی و تحریف ، اساسا خصلت واقعی و رادیکال انقلاب 57 بود که منافع کل بورژوازی (چه قطب های جهانی و چه جنبش های داخلی) و در واقع تمامی جهان کهنه را مورد تهدید قرار میداد و این منافع ایجاب میکرد و هنوز میکند تا آن انقلاب وارونه جلوه داده شود، سرکوب و منکوب شود. حتی خاطره انقلاب 57 چنانکه واقعا بود خطرناک است!

 

برای ادامه بحث فکر کنم مفید باشد ابتدا اگر خیلی فشرده هم شده به جایگاه تاریخی انقلاب 57 نگاهی بیندازیم. چرا که یکی از پایه های اصلی تحریف انقلاب 57 ارائه تصویری ایرانی و شرقی و اسلامی و محدود و محلی از این انقلاب است.

 

انقلاب 57 و دهه هشتاد

 

انقلاب 57 در پایان دهه هفتاد و ابتدای دهه هشتاد قرن بیست میلادی رخ داد. (برخی انقلاب 57 را به همان سال 57 محدود و گاه حتی به قیام بهمن خلاصه میکنند. اما در واقع انقلاب 57 حدود سه سال در جریان بود. انقلاب بطور واقعی ماهها قبل از قیام بهمن شروع شد و علیرغم وجود دستگاه حاکم شاه از پایین قدرت میگرفت و قوی تر میشد، و بعد از قیام هم علیرغم قدرت گیری خمینی و ضد انقلاب، دقیقا به دلیل اینکه قیام دستگاه دولتی بورژوازی را درهم شکسته بود، باز انقلاب عملا قدرت و تداوم داشت. سرکوب انقلاب توسط ضد انقلاب اسلامی با کشتارها و قتل عام های خرداد سال 60 به سرانجام رسید.) میدانیم که در دهه هشتاد قرن بیست تحولات بسیار تعیین کننده ای در سطح جهان آغاز شد. تحولاتی که چهره جهان در دهه 90 قرن بیست و دهه حاضر، دهه اول قرن بیست و یک، را تماما تغییر داد: سقوط شوروی و شکست سرمایه داری دولتی تحت نام سوسیالیسم در شرق، افول سوسیالیسم و کمونیسم بورژوایی بعنوان تعبیر رسمی و بستر اصلی کمونیسم ("شکست کمونیسم") ، آغاز تهاجم راست جدید (تاچریسم و ریگانیسم و..) و پایان دولت ولفر در غرب ، پایان جنگ سرد و بهم خوردن تعادل سیاسی قبلی، عروج خونین نظم نوین و دوره سردرگمی سیاسی و ایدئولوژیک بورژوازی، عروج مذهب و قومیت و محلی گری و یک عقبگرد تاریخی از مدنیت بورژوایی، دوره رعب و وحشت و دولت پلیسی و تاخت و تاز میلتاریسم و تروریسم دولتی از یکسو و تروریسم اسلامی از سوی دیگر و ...

 

همچنین، بخوبی میتوان دید که این تحولات سیاسی در عین حال انعکاس و محصول تحولاتی اقتصادی در سرمایه داری جهان دهه هفتاد و هشتاد قرن بیست میلادی بود. انقلابات پی در پی در تکنولوژی و خصوصا نقش روز افزون کامپیوتر و ارتباطات و در مجموع بالا رفتن روز افزون بار آوری ، فقط اهرم اصلی پیروزی سرمایه داری بازار آزاد غرب بر سرمایه داری دولتی شرق نبود. بلکه در عین حال پایه مادی تهاجم راست جدید، افول دولت ولفر و پایان دوره برتری رفرمیسم بورژوایی در غرب بود. نه فقط این، که همین انقلابات تکنولوژیک و گسترش بی سابقه بازار جهانی و تولید جهانی ، تقریبا تمامی گوشه و زاویای جهان را تحت سیطره مناسبات سرمایه داری درآورد. به یک معنی دوره موسوم به امپریالیسم (که از اواخر قرن نوزده و اوائل قرن بیست آغاز شده بود) به معنی کلاسیک آن پایان میافت و جای خود را به دنیای بسیار درهم تنیده تر سرمایه داری جهانی داد.

 

بویژه سقوط شوروی در پایان دهه هشتاد نقطه عطف تعیین کننده در کل این تحولات و در تاریخ بشریت معاصر است. جوهر اساسی این نقطه عطف این بود که دوره ای را پایان میداد که بعد از شکست انقلاب اکتبر (در اوائل دهه 30 قرن بیست) در تاریخ معاصر شروع شده بود. مشخصه اصلی آن غائب بودن طبقه کارگر با پرچم و حزب و مانیفست مستقل خود در صحنه سیاست و اعمال قدرت، و بعوض تقلیل یافتن به گروه فشاری بر انواع جنبش های ناسیونالیستی و رفرمیستی بورژوایی بود که (خواه تحت نام کمونیسم روسی و چینی و خلقی و غیره، خواه تحت نام سوسیال دمکراسی و غیره) در تمام این دوران یا در حکومت بودند و یا بعنوان نیروی اصلی اپوزیسیون و نماینده اعتراض جامعه دست بالا داشتند. انقلاب 57 درست در آستانه این نقطه عطف تاریخی صورت گرفت و هم عناصر دوره ای که پایان می یافت را در خود داشت، و هم عناصر دوره ای که داشت شروع میشد را با خود حمل میکرد. عناصر دوره قبل پس زده میشدند و عناصر دوره بعد با برجستگی مطرح میشدند.

 

در باره شعار "استقلال"

 

بگذارید یک مثال بزنم. همه میدانیم که شعار "استقلال" یا صحیح تر "استقلال از امپریالیسم"، ساختن یک "اقتصاد ملی و خودکفا" یکی از شعارهای مطرح در جریان انقلاب 57 بود که توسط اپوزیسیون سنتی ایران ، یا همان جنبش ملی اسلامی، از چپ تا راست آن مطرح شد و به انقلاب 57 تحمیل شد. (خمینی با شعار "مرگ بر شاه" دست بالا گرفت و بعد "استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی" را بعنوان شعار اثباتی اش طرح کرد.)

 

"استقلال" شعار قدیمی بورژوازی و خرده بورژوازی ناراضی ایران بود. (نه فقط نیروهایی مثل جبهه ملی که همینطور اغلب گروههای چپ قبل و مقطع 57 شعار "استقلال" و "مرگ بر شاه سگ زنجیری امپریالیسم" و نظیر این را مطرح میکردند.) این یک ویژگی مختص به ایران نبود. در تمام دنیای قرن بیستم و دوره به اصطلاح امپریالیسم، "بورژوازی ملی" و "استقلال از امپریالیسم" مضمون اصلی بسیاری از جنبش هایی بود که حتی نام سوسیالیسم و کمونیسم را برخود میگذاشتند. (هنوز هم این شعارها از مقدسات چپ سنتی و غیر کارگری و بازمانده از دوره قبل در خیلی نقاط جهان است.) اما در جریان انقلاب 57 دقیقا همین شعار بلافاصله مورد نقد عملی و نظری انقلاب قرار گرفت.

 

فقط این منصور حکمت نبود که در اثر مشهور خود "اسطوره بورژوازی ملی و مترقی" بار دیگر نقد مارکسیستی و لنینی و کارگری از سرمایه داری و امپریالیسم را به میان می آورد و نشان میداد که چگونه سودآوری کلیه اقشار سرمایه در گرو حرکت و سود آوری سرمایه امپریالیستی و در واقع جهانی است، و اینکه "بورژوازی مستقل و ملی" یک اسطوره ساخته و پرداخته بورژواها است که تازه اگر هم بخواهد تحقق پذیرد بشدت ارتجاعی و واپسگراست. کارگران نیز، آنهم در ابعاد میلیونی و در عمل اجتماعی، دقیقا در مقابل همین "بورژوازی مستقل" که حالا در قامت جمهوری اسلامی به قدرت رسیده بود ایستاده بودند. شوراهای کارگری اداره امور کارخانه را بدست میگرفتند. احساس صاحب اختیاری میکردند و 40 ساعت کار را اجرا میکردند و دستمزدها را افزایش میدادند.

 

بخوبی بخاطر داریم که چطور بازرگان نخست وزیر خمینی (که دست بر قضا تجسم انسانی و سمبل "بورژوازی ملی و مستقل ایران" در نزد چپ سنتی مقطع 57 بود!) در قصه گویی های هفتگی اش در تلویزیون از دست این "سیل انقلاب" به فغان و فریاد بود. (بازرگان جمله مشهوری در باره انقلاب 57 داشت که نقل محافل بود: "ما باران رحمت میخواستیم ولی خداوند سیل نازل کرد!") و از آنطرف "کمیته های انقلاب اسلامی" (یعنی ارگانهایی که خمینی و جنبش ملی اسلامی در شرایط انقلابی و خلاء دستگاه دولتی و بصورت جنبشی ساخته بودند) یک وظیفه اصلی و حساس شان حمله به شوراهای کارگری بود که حاضر نبودند نصایح "بورژوازی ملی و مستقل" را قبول کنند. (تا آنجا که یادم می آید برای هر منطقه کارگری یک "کمیته" درست کرده بودند که وظیفه اینها مبارزه با "ضد انقلاب" یعنی شوراها و اعتصابات و اقدامات کارگران همان منطقه بود!) بعبارت دیگر انقلاب 57 گرچه با توهم به همین شعار "استقلال" قدرت را به خمینی و شرکاء واگذار کرده بود، در عین حال بوضوح پایان دوره سر کار گذاشتن کارگر و انقلاب و آزادیخواهی با "استقلال" و "بورژوازی ملی" و "ضد امپریالیسم" را به نمایش میگذاشت. نقد مناسبات اقتصادی حاکم نه فقط در نوشته های "مارکسیسم انقلابی" آن دوره بلکه در ذهنیت و تلقی و تجربه توده های وسیع از چهارچوبه نقد بورژوای ناراضی به این یا آن گوشه مناسبات حاکم فراتر میرفت و نقد کارگری و سوسیالیستی و مارکسی به بنیاد استثمارگرانه مناسبات سرمایه داری جای آنرا میگرفت. بورژوازی باید فکر دیگری میکرد. همچنانکه جمهوری اسلامی هم سرانجام نه با قصه های بازرگان و شعار و وعده "استقلال" که با نعره های خمینی "که از همان اول باید قلم ها را می شکستیم و چوبه دار برپا میکردیم"، و با یک نسل کشی تمام عیار توانست انقلاب 57 را سرکوب کند.

 

انقلاب نشان داد که فرق اساسی بین حکومت شاه "سگ زنجیری امپریالیسم" و حکومت خمینی - بازرگان "مستقل و ضد امپریالیسم" وجود ندارد. (1) نشان داد که همه اقشار بورژوازی چگونه در حفظ شرایط عمومی استثمار سرمایه داری یکی از آن دیگری وحشی تر اند. اگر اختلافی هست بر سر این است که کدامیک عملا میتوانند این شرایط را حفظ کنند و تداوم بخشند! انقلاب نشان داد که قرار دادن "بورژوازی ملی" و "خودی" و "کوچک" و "مظلوم" در مقابل "امپریالیسم" و بورژوازی "بیگانه"، "غارتگر" و "اجنبی"، جملگی لاطائلات است که عینیت پیش چشم همه پایان آنرا اعلام میکرد و باید برای همیشه به زباله دان تاریخ سپرده میشد. و این فقط در مورد مقولات "استقلال" و "بورژوازی ملی" صادق نبود. این فقط یک مثال برجسته بود. در مورد تمامی تزها و مفاهیمی که بورژوازی رفرمیست یا انواع سوسیالیسم های بورژوایی و غیر کارگری آن دوره در جریان انقلاب 57 در چنته داشتند وضع بهمین منوال بود. از سندیکا گرایی در مقابل جنبش شورایی تا پوپولیسم و سوسیالیسم خلقی و جهانسومی، و تا موارد حاشیه ای تر نظیر "راه رشد غیر سرمایه داری" توده ای ها تا تز "سه جهان" و "نیمه فئودال نیمه مستعمره" مائوئیست ها و غیره در مقابل انقلاب واقعی و رادیکالیسم کارگری بعضا حتی بدون نقد نظری جدی به کنار گذاشته میشدند. در واقع همه انواع سوسیالیسم بورژوایی محتوای واقعی خود را نشان میداند و رنگ می باختند.

 

در آن مقطع کسی از سقوط و افول انواع سوسیالیسم بورژوایی بطور کلی (که ده سال بعد در جریان فروپاشی شوروی بطور خیره کننده و در قامت کامل خود رخ داد) هنوز صحبت نمی کرد و نمی توانست صحبت کند. ولی الان که به لطف وقایع بعدی میتوانیم به گذشته نگاه دقیقتری داشته باشیم می بینیم که چطور انقلاب 57 در واقع روندهای بعدی را بشارت میداد. و این البته صرفا به این دلیل است که آن انقلاب در یک بعد تاریخی و جهانی محصول همان روندهای پایه ای اقتصادی و اجتماعی بود که دهه هشتاد میلادی و نقاط عطفش را بوجود آورد. انقلاب 57 قبل از هر چیز محصول تاریخ جهانی آن مقطع از زندگی بشر بود. گفتن این شاید بدیهت بنظر برسد. ولی این دقیقا یکی از موارد مهم تحریف انقلاب 57 است. قرار دادن تصویری ایرانی، شرقی و اسلامی و محدود و محلی از آن انقلاب، بجای واقعیت مدرن، جهانی و کارگری انقلاب 57 که با خشونت تمام و با انواع وارونه سازی و کذب سرکوب شد.

 

در ادامه بحث

 

افشای این تحریف و زدون این دروغ ها از چهره انقلاب 57 حائز اهمیت فوق العاده ای است. نه فقط بخاطر پاک کردن غبار کذب از یک واقعه تاریخی، بلکه به این خاطر که همین وجه واقعی انقلاب 57، همین وجه جهانی، مدرن و عمیقا سوسیالیستی – کارگری آن امروز به مراتب شفاف تر و با قدرتی صد چندان سربلند کرده و به پیش میرود. برای پیشروی آسانتر این حرکت مفید است که سابقه و ریشه های قدرتش نشان داده شود و بعوض تاریخ سازی ها و سیاه بازی های ایدئولوژیک نظیر همین ایرانی و اسلامی جلوه دادن انقلاب 57 از سر راه کنار زده شود. پایین تر جایگاه تاریخی انقلاب 57 در مبارزه کارگری و سوسیالیستی جهان را مختصرا بررسی خواهیم کرد. اما قبل از آن لازم است به مکان انقلاب 57 در تاریخ معاصر ایران بازهم خیلی مختصر و فشرده بپردازیم. در این بخش باید نشان داد که چگونه اتفاقا همه آن جنبه های ایرانی و اسلامی و شرقی مشخصه ضد انقلاب 57 و نه خود آن انقلاب است. و آنچه که محتوای واقعی انقلاب 57 را میسازد اتفاقا جنبشی نوین و انسانی است که نه در انقلاب مشروطه و تحولات 20 تا 32 و نظیر آن، که در عالیترین دستاوردهای سیاسی و اجتماعی بشر، یعنی سوسیالیسم جنبش طبقه کارگر صنعتی غرب با اول مه و هشت مارس اش، با کمون پاریس و انقلاب اکتبرش و با مارکس و لنین اش ریشه دارد. برجسته کردن این وجه واقعی از انقلاب 57 است که برای مثال توضیح میدهد آن استقبال زایدالوصف انقلابیون آن دوره از "کتابهای جلد سفید" (کتابهای مارکسیستی) به چه جهت بود. شعار "آزادی، برادری، حکومت کارگری" از کجا آمد. منشاء جنبش شورایی انقلاب 57 چه بود و اول مه و هشت مارس وسیع و پرقدرت سال 58 از کجا ریشه میگرفت. توضیح میدهد که چرا کمونیسم کارگری در ایران بود که پرچم برنامه ای و حزبی اش را بعد از چندین دهه مجددا از زمین بلند میکرد. همینطور همین وجه در عین حال خیلی وقایع امروز را توضیح میدهد. که چگونه همان اول مه و هشت مارس اکنون بدرجات بیشتر مایه وحشت رژیم حاکم است، که چگونه "تهاجم فرهنگی" که سران جمهوری اسلامی هر روز از آن مینالند در واقع حرکت جامعه و نسل امروز برای پس زدن همین جنبه های کاذب شرقی و اسلامی و ایرانی است که ضد انقلاب 57 به دم انقلاب بست و تحت نام آنها انقلاب واقعی را سرکوب کرد. اما بعد از 29 سال نتوانسته است این واپسگرایی شرقی و اسلامی و ایرانی را به فرهنگ جامعه تبدیل کند که برعکس فرهنگ رسمی حکومتی آشکارا در برابر فرهنگ مدرن و انسانی مردم و نسل جدید شکست خورده است.

ترس از همین جنبه واقعی انقلاب 57 که امروز با قدرت عظیم تر سر بلند میکند همچنین توضیح میدهد که چگونه اپوزیسیون بورژوایی جمهوری اسلامی و از جمله جناب شاهزاده رضا پهلوی امروز باید پیام به مردم ایران بدهد و انقلابشان را همین جمهوری اسلامی تعریف کند. یعنی کاری که خود جمهوری اسلامی شب و روز مشغول آن هست و موفق هم نمی شود. بعبارت دیگر آن اشتراک منافع پایه ای که بین شاه و خمینی و همه جنبش های بورژوازی در سرکوب و وارونه جلوه دادن انقلاب 57 وجود داشت، امروز نیز در بین وارثان سیاسی شان نیز به روشنی در مقابله با جنبش رادیکال، مدرن و سوسیالیستی که برای تغییر وضع موجود به میدان آمده مشاهده میشود.

 

------------------------

(1) یک متن جالب در این مورد نوشته منصور حکمت با عنوان "دوجناح در ضد انقلاب بورژوا امپریالیستی" است. که بطور مشخص و در حالی که وقایع بطور زنده در جریان بود جایگاه حکومت خمینی و جناح های آنرا تحلیل میکند.

+ نوشته شده توسط سهند در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 5:38 |
+ نوشته شده توسط سهند در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 5:33 |

اعدام در هر شكل و قامتي بايد لغو شود

 

عبدل گلپريان

 

رئيس قوه قضائيه رژيم دهها هزار اعدام، هفته گذشته اعلام كرد كه منبعد اعدامها در ملا عام صورت نخواهد گرفت و حكم بر ممنوعيت آن داد.

تاريخ پيدايش اسلام و حاكميت حكومتهاي اسلامي تا بختك آخرينش رژيم اسلامي، آميخته با كشتار، اعدام، سنگسار و قتل همراه بوده است. هيچ دوراني از تاريخ حكومتهاي اسلامي، بدون كشتار و جنايت و اعدام، يك روز هم قابل دوام نمي بود. بايد ديد كه چطور شده است كه بالاترين مقام قضايي رژيم اسلامي و با فرمان رهبر خامنه اي، اجراي حكم اعدام در ملا عام را ممنوعه اعلام مي كند.

حقيقت امر اين است كه عموما قتل عمدهاي دولتي و اعدامها توسط رژيم اسلامي از ابتدا تا كنون و خصوصا اعدامهاي دسته جمعي در تابستان گذشته و در مقابل چشمان بهت زده كودكان و جهانيان، تنفر و انزجار جامعه جهاني را نسبت به يك رژيم آدم كش بر انگيخت. افشاي اين انسان كشي در اعتراضات سپتامبر و اكتبر گذشته از جانب ما كمونيستها و مردم آزاديخواه و برابري طلب در داخل و خارج از ايران، رژيم اسلامي را در منگنه قرار داد. تنفر عميق مردم در ايران، انزجار كودكان خوردسال از اين جلادان كه در مقابل چشمان آنان اين جنايات را مرتكب شدند، به اندازه كافي لرزه بر پيكر حكومت خدا و نمايندگانش در جمهوري اسلامي انداخت.

عقب نشيني رژيم اسلامي در ممنوع اعلام كردن اعدام در ملا عام نشان از شكستي است كه به اين حكومت تحميل شد و نشان از ترس و تعرض هر چه بيشتر مردم براي پايان بخشيدن به موجوديت ننگينش است. رژيم اسلامي براي مرعوب كردن مردم، تمام ساطورها، طناب و جرثقيل ها را به ميدان آورد اما جواناني كه طناب دار را بر گردنشان آويختند، با پوزخند و با تحقير كردن دار، طناب و جرثقيل پاسخ توحش اسلامي را دادند.

فرمان ممنوعيت اعدام در ملا عام از جانب قاتلان مستقيم مردم و سران اين رژيم، ناشي از يك موج اعتراض انساني انسانهايي بود كه تا اين حد از برچيدن توحش و بربريت را در مقابل چشمان كودكان و کل جامعه، به اين جنايتكاران تحميل كرد. سران رژيم اسلامي خوب دريافته اند كه مردم به ستوه آمده از دست 3 دهه جنايت و آدم كشي اين جانوران، دارند خود را براي بزير كشيدن كثيف ترين حكومت تاريخ آماده مي كنند.

مردم ما و كل جامعه ابران و افكار بين المللي خوب مي دانند كه ممنوعيت اعدام در ملا عام، " عطوفت رهبر و دستگاه قضايي " نيست بلكه مبارزه وسيع و بين اللمللي ما مردم، ما آزاديخواهان، ما كمونيستها در به عقب راندن سران و جانيان رژيم اسلامي بود كه کشتارهاي علني و دسته جمعي برچيند.

تا همينجا اين يك موفقيت براي جبهه انسانيت عليه توحش و آدمكشي اين رژيم است. اما هنوز كار زيادي بايد كرد.

اين جانوران از گور برخاسته در تلاش هستند كه تلافي منع اعدام در ملا عام را كه به آنها تحميل شد، در خفا و سياهچالها و حياط زندانها ادامه دهند. بايد كاري كرد كه پديده اعد ام و حتي كلمه اعدام را از ادبيات و بيان در كل جامعه حذف كرد.

اعدام در خفا، و در سياهچالهاي رژيم اسلامي و در طول حاكميت سياهش، امر متداومي بوده است. " درس عبرت" دادن نتوانست جامعه ميليوني و معترض عليه اين رژيم را ساكت كند. اكنون نيز تلاش دارد همين جنايت را همچنان در خفا و بدور از انظار و افكار عمومي جامعه ادامه دهد.

براي مقابله با هر گونه طرفندي از جانب رژيم و عليه مردم در انجام اعدامهاي مخفي، دو امر بسيار مهم در مقابل ما و براي جلوگيري از آن قرار دارد. اول تلاشي بنيادي در بزير كشيدن اين رژيم و براي خاتمه دادن نهايي به قتل، كشتار و اعدام و خاتمه دادن به تمام سيه روزي هاي اعمال شده به مردم و دوم و همزمان با آن، تلاش و مبارزه اي پيگير و متحدانه در داخل و خارج براي ممنوعيت اعدام در هر شكل و قامتي.

سران رژيم اسلامي را بعنوان قاتلان نسلي از بشريت در تاريخ اين كشور و در انظار جهانيان بايد به پاي ميز محاكمه كشانيد.

 

+ نوشته شده توسط سهند در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 5:31 |

تایید شکنجه ابراهیم لطف اللهی در گزارش پزشکی قانونی

تایید شکنجه ابراهیم لطف اللهی در گزارش پزشکی قانونی؛ صالح نیکبخت بار دیگر خواستار نبش قبر ابراهیم لطف اللهی شد

خبرنامه امیرکبیر: صالح نیکبخت با مراجعه به دادستانی سنندج، بار دیگر خواستار نبش قبر ابراهیم لطف اللهی شد. در حالیکه هیچ منع قانونی برای نیش قبر ابراهیم وجود ندارد، قاضی پرونده ضمن مخالفت با درخواست وکیل پرونده گفته است: “این کار خلاف شرع است.”

صالح نیکبخت وکیل خانواده لطف اللهی، دو هفته پیش نیز تقاضای کتبی و رسمی برای نبش قبر ابراهیم به دادستانی سنندج ارسال کرده است.

در گزارش پزشکی قانونی ضمن اشاره به شکنجه ابراهیم لطف اللهی، شکستگی بینی و جمجه ابراهیم پیش از مرگ وی تایید شده است.

همچنین در گزارش پزشکی قاونی آثار کبودی بر بدن ابراهیم لطف اللهی ثبت شده است.

لازم به یادآوری است، ابراهیم لطف‌اللهی ۱۶ دی ماه سال جاری بعد از خروج از دانشگاه محل تحصیلش در شهر سنندج، بازداشت شد. مقامات، در روز ۲۵ دی‌ماه خبر خودکشی وی را به خانواده‌اش ابلاغ کرده و جسد وی را شبانه و بدون حضور خانواده‌اش توسط نیروهای امنیتی در قبرستان سنندج دفن کردند. مسولین وزارت اطلاعات سنندج برای جلوگیری از پخش این خبر، خانواده ابراهیم لطف الهی را تحت فشار قرار دادند.

پس از انتشار خبر کشته شدن ابراهیم لطف اللهی، جمشیدی، سخنگوی قوه قضاییه، در خصوص مرگ مشکوک ابراهیم لطف اللهی در زندان سنندج اظهار کرده بود: “بر اساس گزارشی که از اداره‌ی اطلاعات سنندج و دادگستری آن‌جا ارائه شده وقتی به سلول این فرد مراجعه می‌کنند مشخص می‌شود که وی خود را حلق‌آویز کرده که بلافاصله جسد متوفی به پزشکی قانونی منتقل می‌شود.”

وی در پاسخ به سوالی در مورد درخواست پدر ابراهیم برای نبش قبر، این مساله را منوط به نظر قاضی دانسته بود.

+ نوشته شده توسط سهند در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 5:29 |

پرویز کامبخش روزنامه نگار جوان افغان از حدود سه ماه پیش به اتهام" تکثیر مطا لب کفر آمیز"و"اهانت به مقدسات اسلام" از سوی امنیت ملی مزار شریف دستگیر شد و در دادگاه ابتداي بلخ و در یک جلسه غیر علنی به اعدام محکوم گردید.

اتهام پرویزخواند ن نوشته اي انتر نتی " آرش بیخدا آیات زن ستیز در اسلام" بوده ، و توصیه خواندن نوشته به دیگران.

اما آنچه که قابل تامل است، در خواستهای پیا پی علمای دینی در شمال افغانستان مبنی بر صدور حکم اعدام برای پرویز کامبخش است!اعدام یک انسان برای خواندن آیه هاي از قرآن!قابل توجه قرآن خوانان!

 

اظهارات پرویز کامبخش پس از شنیدن حکم دادگاه شنیدنی و تکان دهنده است!

حدود ساعت چهار عصر ( ساعات غیر رسمی) بود، که مرا در داخل یک اتاق بسته داخل کردند، که در آن سه قاضی و یک سارنوال نشسته بود و دیگر هیچکس حضور نداشت، حکم را از قبل نوشته بودند، وقتی من خواستم اظهاراتی در زمینه داشته باشم، به من اجازه اظهار داده نشد و آنها هم هیچ چیزی نگفتند. فقط یک استعلامی دادند، که من نظرات خود را نوشتم آن را حتا نخواندند و فقط یک ورق که از قبل نوشته شده را به دستم دادند. در آن نوشته شده بود تو به اشد مجازات اعدام محکوم هستی و بعدا سربازان مسلح مرا بیرون کردند و دوباره به زندان آوردند."

این شکل همان دادگا هاي است که هزاران هزار بار علمای دینی ایران برای اعدام آزادیخواهان در ایران ترتیبش دادند!!!

اما ، چرا برای پرویز کامبخش حکم اعدام صادر می شود؟ آ یا او مورد جدیدی در آیه های قرآن کشف و مطرح کرده است؟ آیا او در ضدیت با آیه های مذکور نوشته اي به چاپ رسانده است؟راستی چرا باید خواندن چند آیه زن ستیز قرآن و توصیه خواندن آن به دیگران با عث خشم و غضب علمای دینی شود و حکم مرگ در پی داشته باشد؟واین در حالیست که طبق قانون اساسی افغانستان تبلیغ ادیان غیر از اسلام در آن کشور ممنوع میباشد.

 

سوآل این است که علمای دینی از چه میترسند، که با عجله حکم اعدام صادر میکنند؟

 

اما، واقعیت این است که پرویز کامبخش مرتکب جنایتی نشده است و حرف تازه اي نیز نگفته است. گناه او پی بردن به حقیقت است. پی بردن به حقیقتی که میتواند سبب بی دینی او شود! قوانین ظالمانه اسلام، زنان را همچون برده در اختیار مردان قرار میدهد! آیه هاي به شدت تبعیض آمیز و ضد انسانی! آیه هاي که مقام زن را به درجه هیچ تنزل میدهد! آیه هاي برای هوس های جنسی محمد، جهت تجاوز بیشتر به زنان حرمسرایش!آیه هاي که زنان را در بست به اختیار مردان قرار می دهد!*

راستی این وسط مقصر کیست؟خدا،محمد،قرآن ویا پرویز کامبخش؟

 

زنان کشتزار شمایند برای کشت به آنها نزد یک شوید.هرگاه مباشرت آنا ن خواهید و برای ثواب ابدی چیزی پیش فرستید و از الله بترسید و بدانید که نزد او خواهید رفت. {سوره بقره آیه 223}

 

مردان را بر زنان تسلط و حق نگهبانی است.بواسطه آن برتری که الله بعضی را بر بعضی مقرر داشته و....

زنانیکه از مخالفت و نافرمانی آنها بیمناکیدباید نخست پند دهید واز خوابگا هشان دوری جویید در صورت نافرمانی آنها را به زدن تنبیه کنید. {سوره نساء آیه 34 }

 

ای پیغمبر ما زنانی را که مهرشان را ادا کردی بر تو حلال کردیم و کنیزانی که به غنیمت خدا تو را نصیب کرد و ملک تو شد و نیز دختران عمه و دختران خالو و دختران خاله آنها که با تو از وطن خود هجرت کردند و نیز زن مومنه ای که خود را به رسول بی شرط و مهر ببخشد و رسول هم به نکا حش مایل باشد،که این حکم مخصوص تو است و نه مومنان که ما حکم زنان عقدی و کنیزان ملکی مومنان را بعلم خود بیان کردیم،این زنان را همه بر تو حلال کردیم بدین سبب بود که بر وجود تو در امر نکاح هیچ حرجی و زحمتی نباشد. {سوره احزا ب آیه 50}

 

تو ای رسول هر یک از زنانت را که خواهی دوستش موخردار و هر که را خواهی به خود بپذیر هم آن را که از خود راندی اگرش خواندن باز بر تو باکی نیست،این بهر و شادمانی دل و روشنی دیده آنهاست و هرگز هیچیک باید محزون نباشند بلکه به آنچه ایشان را عطا کردی همیشه خشنود باشند....{ سوره احزاب آیه 51}

 

امید است که اگر پیغمبر شما را طلاق دهد الله زنان بهتر از شما به جایتان با او همسر کند.مسلم،مومن،مطیع،

پرهیز کار مهاجر و انصا ر،بیوه یا باکره. {سوره تحریم آیه 5}

 

پرویز کامبخش را اعدام میکنید و اما بعد از آن با قرآنتان چه خواهید نمود؟

 

آنچه که مسلم است سالهاست ،تاریخ مصرف کتابهای دینی به پایان رسیده است و دین مدارا ن، دیگر نمیتوانند باورهای انحرافی شان را به زور اسلحه به جامعه تحمیل کنند و جایگاه چنین پدیده هاي در زباله دانی هاست!

دوره دکانداری دینداران به پایان رسیده است وبهتر است به عوض اعدام جوانان،قرآنشان را از سر راه زندگی مردم بردارند،چونکه قرآن پر از آیه هاي است که بوی تعفن و گند آن، حال هر انسان منصفی را بهم میزند!

 

 دست مذهب باید از سر زند گی مرد م کوتاه گردد

+ نوشته شده توسط سهند در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 17:3 |
طبعا موقعيت زنان نسبت به گذشته هاي نسبتا دور، مثلا پنجاه سال قبل، در مجموع تفاوتهايي کرده و جنبش هاي اعتراضي و مقاومتهاي زنان، سيستم و حاکمين را به عقب نشيني هايي وادار کرده است. از سوي ديگر بنظر من فرهنگ عمومي و تقبيح کردن ستم بر زن و توهين و تحقير زنان در ابعادي بين المللي پيشرفت کرده، اما اين تغييرات بسيار جزيي است. در مواردي مثل اروپا و کشورهاي غربي، دستاوردهاي مبارزات براي بهبود موقعيت زنان و تغييراتي در سطح قوانين و سنتها، مورد هجوم و تعرض دولتها و سرمايه داران است و در مواردي نيز در بخشهايي از کره زمين، ما در چند دهه اخير شاهد عقبگرد کامل و يا بهتر بگويم تحميل عقبگرد کامل به زنان از سوي جنبش هاي ارتجاعي اسلامي هستيم. پس در يک تصوير عمومي ميتوان ديد که موقعيت زنان در کشورهاي مختلف کماکان موقعيتي فرودست، عقب نگه داشته و عجين شده با فقر و نداري و بي حرمتي و ستمکشي است. با پيشرفت جوامع، اگر بتوان از پيشرفتي حرف زد، ميزان پيشرفت در موقعيت زنان امروز، مستقيما با قدرت و زور جنبش هاي اعتراضي، جنبش براي برابري و آزادي زنان و بطور مستقيم با جنبش چپ و سوسياليستي رابطه دارد. امروز در دنيا جنبش فمينيستي کاملا فرمايشي و حاشيه اي شده، نه ادعايي دارد و نه امري. بيشتر فعالين فمينيست اگر صميميتي داشته باشند، مشغول کمک کردن به زنان بر عليه خشونتهاي خانوادگي و غيره هستند. ديگر نه کسي نقدي به دولتها و سيستم سرمايه داري مي شنود و نه نقدي از جنبش لجام گسيخته اسلامي و بر عليه سنگسار و يا آپارتايد جنسي. اينها شاخص هاي جنبشي است که به ته خط رسيده و مشغول خدمات دادن به نظام هاي حاکم براي کمي تلطيف شدن اوضاع است. بهمين دليل و با تسلط چندين ساله جنبش فمينيستي در دنيا، موقعيت زنان از يکسو با فقر و ستم جنسي عريان عجين است و از سوي ديگر اعتراض و مبارزات روزمره زنان، به يک جنبش عظيم و گسترده اجتماعي تبديل نشده است. اين وضع البته بنظر من در ايران بسيار متفاوت است و ما در اين کشور هم با جنبش اعتراضي ميليوني زنان و مردم عليه حکومت و قوانين و مقررات و سنتهاي ارتجاعي روبرو هستيم و هم چپ و راديکال بودن اين جنبش استثنايي است جالب بر قاعده.ابعاد وحشتناک ستمگري عليه زنان در ايران روشن و آشکار است. جمهوري اسلامي را همگان به درست حكومتي ضد زن ميشناسند. حجاب و آپارتايد جنسي دو سمبل شناخته شده اين رژيم است و زن ستيزي هويت پايه اي آن. اگر كسي به پرونده و سرگذشت قربانياني چون کبري رحمانپور٬ افسانه نوروزي٬ شهلا جاهد٬ عاطفه رجبي و راحله دختري که اعدام شد و صدها زن ديگري که به سنگسار و اعدام و به زندان محکوم شده اند، نگاهي بيندازد فورا متوجه ميشود كه چه جهنمي را بر زنان تحميل كرده اند. از همين رو وقتي از موقعيت و زندگي زنان در ايران صحبت ميکنيم، صرفا با كلمات "تبعيض" و "نابرابري" به مفهومي كه شناخته شده است نميتوان آنرا توضيح داد. بحث بر سر تلاش براي راندن زنان يعني نيمي از جامعه به موقعيتي غير انساني است. بحث بر سر يك آپارتايد جنسي به مفهوم دقيق كلمه است. بحث بر سر تلاش رسمي و قانوني و نقشه مند براي محروم كردن زنان از حداقلهاست. ممكن است نابرابري و تبعيض عليه زنان در جايي وجود داشته باشد اما زن حقوق ساده اي مثل حق انتخاب لباس و تصميم در مورد ازدواج و امكان خنديدن و حرف زدن و تصميم در مورد نحوه لباس پوشيدنش را داشته باشد. اينجا همه اين حقوق حداقل و بديهي موضوع جنگ با رژيمي بي نهايت وحشي و ارتجاعي است.

واقعيت اينست که جمهوري اسلامي از همان آستانه روي کار آمدنش با حمله به زنان و با شعار

"يا روسري يا توسري" حمله خود را به جامعه شروع کرد. اوباش حزب الله اش به روي زناني که زير بار اين تهاجم نميرفتند٬ تيغ کشيدند و اسيد پاشيدند و همواره حمله به زنان تحت عنوان مبارزه با بدحجابي٬ يک جزو دائمي تعرض رژيم به جامعه و تلاش آن براي تثبيت حاکميت خود بر مردم  بوده است. امروز نيز مي بينيم که جمهوري اسلامي با انواع و اقسام طرح هاي بيمارگونه تحت عنوان امنيت اجتماعي و غيره همواره زنان را تحت عنوان "مبارزه با بدحجابي" مورد تعرض قرار ميدهد و در آمارهاي خودشان از ابعاد دهها هزارنفره زناني که زير بار قوانين ارتجاعي اسلامي نميروند و به اصطلاح بدحجاب هستند٬ سخن ميگويند.

رژيم اسلامي همچنين با طرحهاي مختلفي براي به اجرا در آوردن آپارتايد جنسي در جامعه٬ زنان را به لحاظ اجتماعي مورد تعرض وسيعي قرار داده است. از جمله جدا سازي زنان و مردان در محيط هاي کار٬ در کارخانه و در مدرسه٬ و نيز تلاش براي جداسازي دانشجويان دختر و پسر٬ تلاش براي جدا کردن پارک هاي تفريحي٬ تلاش براي بالا کشيدن ديوار مدارس دخترانه و به قول خودشان استتار آنها از چشم نامحرم و بالاخره نمونه آخر آن طرح جدا سازي کتب درسي دختران و پسر٬ همه و همه نمونه هاي بارز كل هويت ارتجاع اسلامي است.

بدين ترتيب جمهوري اسلامي با حاکميت قوانين ارتجاعي اسلامي خود از يکسو و از سوي ديگر با حمايت و تقويت عقب مانده ترين تفکرات خرافي و ارتجاعي در سطح جامعه٬ زنان را همواره تحت فشار بيشترين تعرضات و فشارها قرار داده است. بطوريکه هم اکنون شاهد اين هستيم که آمار خودکشي و خود سوزيها در ميان زنان بيداد ميکند و چه بسيارند دختران جواني که زير فشار همين عقب ماندگي ها ناگزير در سنين بسيار پايين٬ از خانه و زندگي خود مي گريزند و به کام باندهاي فحشا و اعتياد افتاده و زندگيشان به تباهي کشيده ميشود.

به لحاظ اقتصادي نيز زنان تحت بيشترين فشارها قرار دارند و حتي در بهترين حالت در موقعيتي بسيار نابرابر نسبت به مردان قرار دارند. زنان در جامعه تحت حاكميت اسلامي با موانع بيشماري براي كاركردن و شغل پيدا كردن مواجهند. آنها هم كه با همه مشقات و موانع كاري دارند با تبعيضات مختلف دست و پنجه نرم ميكنند. زنان را به راحتي از کار اخراج ميکنند. در بسياري از عرصه هاي کار٬ در برابر کار برابر٬ به زنان دستمزدي بسيار نازلتر از مردان پرداخت ميشود و .... اينها همه بخش مهمي از تعرض هر روزه رژيم اسلامي نه تنها به زنان بلکه به کل جامعه بوده است و از همين رو مبارزه براي برابري زن و مرد٬ مبارزه عليه تبعيض و ستم بر زنان يک جزء مهم مبارزه عليه رژيم اسلامي در ايران است.

اما در مقابل همه اين تعرضات٬ در مقابل اينهمه ستم کشي٬ جنبش رهايي زن٬ هيچگاه تمکين نکرده و عقب ننشسته است و از همان آغاز حکومت جمهوري اسلامي مبارزه عليه تبعيض و نابرابري زن و مرد يک عرصه مهم و مداوم اعتراض عليه اين رژيم بوده است. از جمله در هشت مارس ٥٨ هنگاميکه رژيم اسلامي فرمان حجاب اجباري را اعلام کرد٬ زنان با مارش با شکوه خود به خيابان آمدند و با شعار نه روسري نه توسري پاسخ خود را دادند. امروز نيز يک عرصه مهم نبرد با اين رژيم مبارزه عليه حجاب و آپارتايد جنسي در کوچه و خيابان و در محيط هاي کار و در همه جاست. جنبشي که همواره در مناسبت هاي مختلف٬ در هشت مارس ها ٬ در شانزده آذر ها و در اول مه ها و ... در شعار ها و در قطعنامه هايي که داده شده٬ ابراز وجود کرده و حضور قدرتمند خود را به نمايش گذاشته است. کافيست به آماري که خود مقامات دولت از ميزان بدحجاباني که در همين مدت طي اجراي طرح امنيت اجتماعي شان داده اند٬ نگاهي بيندازيم تا ببينيم که در چه ابعاد توده اي و اجتماعي اي دارد با حجاب و قوانين اسلامي مقابله ميشود. بطوريکه امروز مي بينيم در اوج استيصال و در دعواهاي دروني شان٬ دارند از شکست اجراي اين طرح سخن ميگويند و صحبتشان اين است که اگر طرح امنيت اجتماعي را به ناچار متوقف كنند٬ با بدحجابي مطلق روبرو ميشوند.

اينها همه موقعيت مبارزاتي زنان در برابر توحش رژيم اسلامي در ايران را به سادگي به نمايش ميگذارد. بگذريم که در عرصه هاي اجتماعي و اقتصادي نيز رژيم اسلامي هيچگاه موفق به خانه نشين کردن زنها نشده است. از جمله بنا به آمار خودشان ٦٠ درصد دانشجويان دانشگاهها را زنان تشکيل ميدهند. بطوريکه حضور قدرتمند زنان در عرصه اجتماعي٬ جمهوري اسلامي را ناگزير به قبول نيروي آنها در چرخه اقتصاد جامعه کرده است.

در يک کلام ما امروز با يک جنبش قوي و بالنده براي آزادي و رهايي زن در ايران روبروييم. جنبشي چپ٬ راديکال و ماکسيماليست. اين جنبش را همانطور که اشاره کردم در مناسبت هايي چون شانزده آذر ها و هشت مارس ها٬ در آنجا که دختر و پسر دست در دست هم شعار داده و در عمل ديوارهاي آپارتايد جنسي را شکسته اند بخوبي ميتوان ديد. اين جنبشي است که در شانزده آذر همين امسال و در شعار هايش آنجا که از اتحاد جنبش دانشجويي با جنش زنان و جنبش کارگري سخن ميگفت و با پلاکاردهاي نه به حجاب٬ رهايي زن رهايي جامعه است٬ حضور قدرتمندش را شاهد بوديم. شانزده آذري که در آن بيش از هر وقت زنان آزاديخواه در صفوف جلوي اين مبارزه و پشت تريبونها قرار گرفتند و از آزادي و برابري سخن گفتند. اين جنبشي است که اجازه نداد روز اسلامي فاطمه زهرا و يا روز کشف حجاب شاهنشاهي را روز زن قلمداد کنند و هر ساله با گراميداشت ٨ مارس بعنوان روز جهاني زن٬ سوسياليسم و آزادي و برابري را فرياد زد. معضل اصلي زنان در ايران طبعا جمهوري اسلامي است. حکومتي که قصد داشت زنان را به موقعيت زنان دردوران قرون وسطي برگرداند. حکومتي که همه حقوق انساني و مدني و فردي زنان را با زور قانون و پاسدار و زندان و شلاق و اسيد از آنها سلب کرد و با تمام قدرت از زنان خواست که به عنوان بردگان بي حقوق و بي احساس و رام و ساکت٬ به مردان٬ به اراذل و اوباش حکومتي و به الله که ظاهرا او هم يک مرد است٬ خدمت کنند. اين اتفاق نيفتاد. زنان در ابعادي ميليوني مقاومت کردند و راستش راه ديگري هم براي زنان نبود. براي دفاع از رنگ لباس و لاک ناخن و جوراب و مدل کفش و يا چکمه گرفته تا دفاع از انسانيت و حقوق انساني و حق طلاق و تکفل و تا دفاع از رابطه جنسي آزادانه و غيره زنان بايد مي ايستادند و مبارزه ميکردند. رابطه مردسالاري و فرهنگ شوينيستي با حکومت ٬ بنظر من يک رابطه مستقيم است. اين حکومت٬ مدافع و مبلغ سرسخت مردسالاري و فرهنگ لمپني شوينيستي اسلامي است که بعضا مردان به آن لم ميدهند و از قبل آن نفع ميبرند. اما گفتن اينکه معضل زنان ٬ فرهنگ مردسالارانه است و نه حکومت٬ سوراخ دعا را گم کردن است. البته اينرا کساني مي گويند که خودشان حکومت اسلامي کمک تلطيف شده تر را مي پسندند و بند نافشان با آخوند و نماز و اسلام و مذهب و حجاب بريده شده. اينها براي پس زدن يک جنبش عظيم اجتماعي عليه زن ستيزي و فرهنگ ماچويستي اسلامي٬ در موضع "مشکل اساسا فرهنگی است" سنگر مي گيرند٬ چرا که به عينه مي بينند جنبش نفرت و انزجار اجتماعي عليه آخوند و مذهب و زن ستيزي ريشه همه اينها را خواهد زد.: ببينيد براي مبارزه با نابرابري زنان به يک معني همه اين کارهايي که اشاره کرديد را بايد انجام داد. اما همه آنها در حوزه مبارزه سياسي قرار ميگيرد. چرا که نابرابري موقعيت و حقوق اجتماعي زن و مرد بطور بلاواسطه سياسي است. اينطور نيست که مردم بخاطر ناآگاهي تن به اين نابرابري داده اند. بلکه دولت و ارتش و سپاه پاسدار و خيلي از باندهاي سركوب دولتي پشت آن هستند. منافع معيني پشت آن قرار دارد. براي حفظ اين نابرابري پول هزينه ميشود. ارتش و دولت به خدمت گرفته ميشود تا در شکاف اين نابرابري ها بتوان کل جامعه را مورد تعرض قرار داد. بتوان در صفوف طبقه کارگر شکاف ايجاد کرد و کل کارگران را مورد تهاجم قرار داد و بتوان با پايين آوردن استانداردهاي بشري در جامعه٬ کار ارزان و کارگر خاموش را بخدمت گرفت. حال در حاکميت جمهوري اسلامي که مظهر زن ستيزي و توحش است٬ ابعاد اين نابرابري صد چندان ميشود و پاسخ روشنتر است.

به نظر من اولين مانع براي برابري زن و مرد جمهوري اسلامي است و بايد اين رژيم را به زير کشيد. بطور واقعي نيز مبارزه عليه تبعيض بر زنان٬ همواره يک عرصه دائمي مبارزه عليه رژيم و عليه قوانين ارتجاعي اسلامي آن بوده است. از جمله در مبارزه عليه حجاب٬ مبارزه عليه آپارتايد جنسي٬ مبارزه عليه نابرابريها در کليه شئون اجتماعي همه و همه قبل از هر چيز اين رژيم اسلامي است که به چالش کشيده ميشود.

اجازه بدهيد بحثم را روشنتر بيان کنم. بدون جدايي مذهب از دولت٬ بدون جدايي دين از آموزش و پرورش٬ بدون مذهب زدايي از جامعه و کليه امور اجتماعي و لغو همه قوانين اسلامي و ضد زن٬ و نيز بدون مقابله با مردسالاري و کليه سنتهاي ملي- اسلامي عقب مانده و ارتجاعي ضد زن سخن گفتن از برابري زن و مرد پوچ است. بنابراين يک رکن مهم مبارزه براي برابري زن و مرد به زير کشيدن جمهوري اسلامي است. حتي جنبه فرهنگي اين مبارزه نيز مستقيما به مبارزه عليه اين رژيم ربط پيدا ميکند. زيرا همانطور که اشاره کردم جمهوري اسلامي حامي عقب مانده ترين عقايد٬ سنن و خرافات حاکم بر جامعه و حفظ و بقاي آنهاست. از همين رو حتي مبارزه در سطح فرهنگي نيز فورا رنگ و بوي سياسي ميگيرد.

بنابراين جنبش رهايي زن وزن مهمي در جنبش سياسي و اعتراضي و سرنگوني طلبي در ايران دارد. جنبشي بالنده که بايد با شعارهاي جدايي مذهب از دولت و آموزش و پرورش٬ نه به حجاب نه به آپارتايد جنسي و براي برابري كامل و بي قيد و شرط زن و مرد در کليه شئون اجتماعي٬ حول خواستهاي برابري طلبانه راديکال٬ سکولار و ماکسيماليستي خود متحد شود و با نقد و افشاي همه جريانات و نيروهايي که با تخفيف دادن به قوانين شرعي و سيستم حقوق مذهبي موجود بعنوان مانعي بر سر راه آزادي زنان عمل ميکنند٬ صفوف خود را متحد و متشکل کنداين يک نقش محوري و حياتي خواهد بود. بند ناف حکومتي که در ايران سرکار است، با پس راندن زنان به موقعيت انسانهاي درجه چندم بريده شده . اولين حملات ديناسورهاي اسلامي و رهبرشان خميني بر عليه زنان بود و تا همين امروز هم يک شاخص مهم اين حکومت حمله وقيحانه و وحشيانه در ابعادي غير قابل تصور بر عليه زنان است. در ايران مذهب و قوانين الهي در پوزيسيون است و هر زني که حق طلاق ميخواهد و يا آزادي و برابري را طلب ميکند، بنا به تعريف بايد به خدا و پيغمبر بد و بيراه بگويد که چنين اوضاعي را برايش تدارک ديده اند. در ايران يک جنبش اعتراضي قوي بر عليه مذهب و اسلام، بر عليه حکومت جنايتکار اسلامي و بر عليه سنتهاي مردسالار و ضد زن در جريان است. هر حرکت اعتراضي زنان، مستقيما گلوي رژيم را فشار ميدهد و به اين معني تا همين امروز جنبش عليه حجاب و آپارتايد و زن ستيزي يک جنبش قوي و موثر در ايران است. در انقلاب آتي در ايران، معضل زنان و ستمکشي زنان و بي حقوقي مطلق آنها يک موضوع حياتي خواهد بود. اگر جمهوري اسلامي با سرکوب زنان و با حمله به آنها اولين قدمها را در سرکوب انقلاب ۵٧ برداشت، اين بار جنبش برابري طلبانه زنان با مبارزه عليه حجاب و آپارتايد جنسی، با مبارزه عليه همه قوانين و سنتهاي عقب مانده در ايران، ضربات مهلکي بر اين رژيم و بر مردسالاري و فرهنگ ضد زن وارد کرده و در انقلاب آتي در ايران پيشتاز حمله به حکومت و کليت سيستم و قوانين و مقررات خواهد بود. جمهوري اسلامي همانگونه كه ميدانيم و اينجا هم اشاره كردم يك رژيم آپارتايد جنسي است. ابعاد زن ستيزي و جنايات اين رژيم بر جهانيان آشکار است. ما در ٨ مارس امسال با شعار رژيم آپارتايد جنسي را محکوم کنيد٬ کمپيني قدرتمند را در دستور داريم و حول اين خواست تلاش ميکنيم که انسانهاي آزاديخواه در سراسر جهان را به حمايت و همبستگي با جنبش رهايي زن در ايران فرا بخوانيم. ما در ٨ مارس امسال از همه انسانهاي آزدايخواه در سراسر جهان ميخواهيم رژيم اسلامي را بخاطر زن ستيزيش و بخاطر جناياتش محکوم کنند و آنرا از همه مراجع بين المللي اخراج و طرد کنند. ما در ٨ مارس امسال در تدارک مراسم بزرگ در انگليس و آلمان و سوئد و کشورهاي مختلف جهان هستيم و با دعوت فعالين سرشناس و راديکال اين عرصه در سطح جهاني تلاش ميکنيم که کمپين اعتراضي خود عليه رژيم آپارتايد جنسي در ايران را به جلو بريم و بيشترين حمايت ها را از جنبش براي آزادي زن در ايران را جلب نماييم.

در ايران نيز نه به حجاب و نه به آپارتايد جنسي بعنوان اعتراض ما به اين سمبل هاي ارتجاعي و بربريت رژيم اسلامي است و ما در تلاش بسيج و به حركت در آوردن بخشهاي هرچه وسيعتري از زنان و بخشهاي مختلف مردم براي برپايي يک هشت مارس بزرگ بعنوان يک روز اعتراض مهم عليه ستم کشي زن در جامعه هستيم. از همين روز حرف ما اينست كه در هشت مارس امسال كه در عين حال صدمين سالگرد هشت مارس است بايد با شعارهاي نه به آپارتايد جنسي٬ نه به حجاب ٬ نه به تبعيض٬ زنده باد سوسياليسم به استقبال صدمين سالگرد هشت مارس در ايران برويم و در و ديوار ها را با اين شعار ها پر كنيم.

امسال ما در شرايط ويژه اي به استقبال ٨ مارس ميرويم. ما شانزده آذر سرخ را پشت سر گذاشتيم. شانزده آذري که جنبش براي برابري زن و مرد جايگاه مهمي در آن داشت و "جنبش دانشجويي متحد جنبش زنان و جنبش کارگري" يک شعار برجسته و مهم آن بود. شانزده آذري که به اسم چپ به ميدان آمد و رنگ خود را بر اوضاع سياسي جامعه زد. در چنين شرايطي ما به استقبال يک هشت مارس بزرگ و با شکوه ميرويم و با پلاکاردهاي زنده باد سوسياليسم٬ زنده باد آزادي ٬ زنده باد برابري ٬ گرامي باد هشت مارس را به شانزده آذر سرخي که پشت سر گذاشتيم وصل خواهيم کرد و اعلام خواهيم کرد که جنبش براي آزادي و برابري عقب ننشسته و با زندان و سرکوب نيز عقب نمي نشيند. ما در هشت مارس امسال رساتر از هر وقت شعار زنداني سياسي آزاد بايد گردد را فرياد خواهيم زد و خواهان آزادي فوري و بدون قيد و شرط تمامي دانشجويان دستيگر شده و همه زندانيان سياسي خواهيم شد.

ما امروز در يک موقعيت خطيري قرار داريم و بايد بکوشيم با برپايي يک هشت مارس بزرگ تعرض رژيم به جنبش آزاديخواهي و برابري طلبي و زنداني کردن دانشجوياني که به اسم چپ به ميدان آمدند را پاسخ دهيم و سنگرهاي بدست آمده تا کنونی چپ و آزاديخواهي در جامعه را تثبيت کنيم

ما همه انسانهاي آزاديخواه را به تدارک اجتماعات بزرگ و با شکوه در دانشگاهها٬ در خيابانها و ميادين اصلي شهر ها فراميخوانيم تا در اين روز با قطعنامه ها و بيانيه هاي خود کيفرخواست خويش عليه ستم کشي زن در اين جامعه را اعلام کنند و فرياد آزادي و برابري را سردهند.

انتظار داريم که فعالين چپ و راديکال در جنبش براي برابري زن و مرد نيز با همين تصوير و چشم انداز به استقبال هشت مارس بروند. ما همه تلاشمان را خواهیم کرد که با برپايي يک هشت مارس قدرتمند با شعارهاي نه به آپارتايد جنسي٬ نه به حجاب٬ نه به تبعيض٬ زنده باد سوسياليسم٬ اين روز را به يک روز مهم تاريخي تبديل خواهيم کرد.

اينها خطوط كلي حركت ما در هشت مارس امسال است و براي آن با تمام قوا تلاش خواهيم کرد و همه فعالين چپ و راديکال جنبش رهايي زن را فراميخوانيم که در هشت مارس تريبون ها را از آن خود کنند و فرياد اين اعتراض باشند.*

+ نوشته شده توسط سهند در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 16:59 |
پرنوگرافى و شرقزدگى

دوست عزيز اوسا مراد در وبلاگ آزادى بيان بحث پر پيچ و خم پرنوگرافى و آزادى جنسى را پيش کشيده است که لازم ديدم نکته وار چند ملاحظه در مورد آن را اينجا بنويسم. اميدوارم در فرصت مناسبى بتوانم اين بحث را بصورت جمع و جورترى ارائه کنم.

با وجود اينکه با بعضى از نکات اين نوشته در مورد برجسته بودن ديدگاه مردسالارانه در پرن و تجارى شدن رابطه انسانها در جوامع بورژوازى توافق دارم، اما از نوشته اوسا مراد بوى شرقزدگى متساعد است که مشام را آزار ميدهد. بنظر ميرسد نويسنده قبل از هرچيز از اينکه بدن زن در برابر دوربين قرار ميگيرد و پستى و بلنديهاى آن در انظار عموم بنمايش در مى آيد ناراحت است و اين ناراحتى هرچند ظاهرا از زاويه دفاع از حقوق زن مطرح ميشود اما خواسته و يا ناخواسته از ديدگاه يک مرد شرقى است که بدن زنان و جنسيت آنان را تابو ميداند و صحبت کردن و بنمايش گذاشتن آنرا ناپسند بحساب ميآورد.

استدلالهاى اوسا مراد مرا ياد نظريات آل احمد در نقد کالا شدن و مصرفى شدن زن غربى انداخت.شخصا با پرنوگرافى درخود نه تنها مخالفتى ندارم بلکه آنرا در شکاندن تابوهاى جنسى و دادن آموزش جنسى مخصوصا در جوامعى مانند ايران لازم ميدانم. تاريخا پرنوگرافى نقش مهمى در تغيير ذهنيات جامعه در مورد جنسيت و مخصوصا جنسيت زنان داشته است. فيلمهاى پرنو در زمان انقلاب جنسى اروپا و آمريکا در دهه هاى ٦٠ و ٧٠ ميلادى به تغيير افکار عمومى اين جوامع، به رها کردن زنان از قيد بردگى جنسى و اعلام وجود جنسى آنها کمک کرد. قبل از آن زن غربى همانند زنان در جوامع اسلام زده، از حرف زدن و ابراز تمايلات جنسى خود منع ميشد. او طبق سنتهاى رايج قرار بود در رابطه جنسى فردى پاسيو و تابع تمايلات مرد باشد. بدن زن و جنسيت او تابو و صحبت در مورد آن شرم آور بود. انقلاب جنسى اين فضا را شکست. زنان بخود جرات دادند که از خود، بدن خود و تمايلات جنسى خود صحبت کنند و از ابراز تمايلات جنسى خود خجالت نکشند. کتابهاى متعددى که آندوره در اين رابطه نوشته شد، جنبش سوزاندن کرستها در ملا عام و ظاهر شدن هرچه بيشتر زنان در برابر دوربينهاى تلويزيون و سينما نمودهاى برجسته اين انقلاب بودند. عليرغم اينکه بورژوازى و سيستم اقتصادى آن امروز چه استفاده اى از اين دستاورد ميکند، آزادى جنسى و بنمايش درآوردن سکس در برابر چشمان بينندگان کمک زيادى به گذر جامعه از دوران عقب ماندگى و سرکوب جنسى زنان به فضائى بازتر و برابرتر در اينمورد کرده است. زن غربى با وجود اينکه هنوز در موقعيتى نابرابر و فرودست نسبت به مردان قرار دارد اما به يمن مبارزات آزاديخواهانه و به يمن از سر گذراندن انقلاب جنسى، فرسخها از زنانى که هر روز به انواع و اقسام در چنگال ارتجاع اسلامى سرکوب ميشوند و مورد تحقير قرار ميگيرند جلوتر است.

فيلم پرنو مانند هر چيز ديگرى در جوامع سرمايه دارى تبديل به ابزارى براى استثمار و سود آورى شده است و طبيعتا سازندگان آن تلاش خواهند کرد فرهنگ مردسالار و ضد زن را توسط آن بازتوليد کنند. اما اين درخود نبايد باعث شود که ما نقش و اهميت فيلم پرنو را کاملا زير سوال ببريم. نمايش صحنه هاى سکسى عاشقانه و انسانى، بعنوان بخشى از رابطه انسانها نه تنها بد نيست بلکه در آموزش سکس به جوانها و در دادن تصوير درستى از نيازهاى جنسى مردم ميتواند خيلى هم مفيد و لازم باشد. بستگى به اين دارد که آنرا چگونه نشان دهى و چه پيامى را بخواهى برسانى. پرنوگرافى هم مانند هر صنعت ديگرى بخشها و انواع مختلف دارد که انسان ميتواند بر اساس آن قضاوت کند. من با هرنوع فيلم پرن سايکو مازوخيستى که در آن انسانها شکنجه ميشوند و درد و رنج آنها در برابر دوربين براى لذت عده اى بنمايش در مى آيد بشدت مخالفم و معتقدم قانون بايد آنها را ممنوع کند. همچنين استفاده از کودکان را در اينمورد غير انسانى و قبيح ميدانم و فکر ميکنم دولت و قانون بايد دخالت جدى کنند و عاملين آن را بعنوان مجرم مجازات نمايند.ـ در غير اينصورت ايستادن در برابر پرنوگرافى بصرف اينکه بدن زن را بنمايش ميگذارد برخوردى عقب مانده و شرقزده است. بايد در برابر استفاده هاى غير انسانى و مردسالارانه از پرنوگرافى ايستاد همانطور که بايد در برابر استفاده از دستاوردهاى علمى براى ساختن بمب ايستادـ اما شعارى که اوسا مراد در انتهاى نوشته اش مطرح کرده "فيلمهاى پرنو مستقل از يک ترفند تجارى، يک توهين بزرگ در برابر انسانهاسـت در برابرش بايستيم" شعارى عقب مانده است

+ نوشته شده توسط سهند در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 16:37 |
هر كيشي براي خود مراسم و آيينها و فرمايشاتي دارد كه پيروان آن كيش بايد به آن عمل كنند،‌ ولي آيا هرآنچه را كه از نياكان به ما رسيده بايد كوركورانه پذيرفت؟ چرا ما براي تصميم گيري همواره دستهايمان بسته است؟ چرا نميتوانيم جامعه خود را همانگونه كه دوست داريم بسازيم و ببينيم؟ چرا هر آنچه را كه از ما مي خواهند- حتي اگر خود نخواهيم- بايد انجام دهيم؟ چگونه بايد به مبارزه خواسته هاي ديگران برويم؟‌ اينها پرسشهايي است كه فقط با آگاهي داشتن از انگيزه هاي پيدايش اينگونه آيينها ميتوان به آنها پاسخ داد. اميد است گامي هرچند كوتاه در اين راه برداشته شود.

بي گمان حجاب و پوشش اسلامي يكي از مهمترين آيينها و فرمايشات كيش اسلام مي باشد.. بلكه شايد يكي از نام آورترين آيينهاي زنانه بدون رقيب باشد (‌در كنار آيين مردانه ريش گذاشتن )، و از آنجايي كه پوشش يكي از نمادهاي عفاف و پاكدامني ،‌پاكي و زهد و برتري در انديشه اسلامي مي باشد از جايگاه ويژه اي در اين انديشه برخوردار است . در برابر آن بي حجابي در سخنان اسلامي به عنوان نمادي از پستي،‌ فساد و فرومايه اخلاقي به شمار مي آِيد. از اينجا است كه بسياري از اسلام گرايان در سخن از فرمانهاي اخلاقي درون آيين پوشش و درباره فلسفه و پيامدهاي نيك آن بسيار كتاب و نوشته آورده اند.

پرسشي كه اين جا پيش مي آيد اين است كه، تا چه اندازه اين فرمان و پيامدهاي نيك اخلاقي كه درباره آن سخن به ميان مي آورند در نخستين دوره اي كه بنيان گذاري شده بود نيز از اهداف دستيابي شده بوده؟ بدين معنا كه آيا پيامبر و خداي او نيز بر اساس دستيابي به چنين اهدافي دستور به گذاشتن حجاب و پوشش داده اند؟ براي پاسخ به چنين پرسشي مي بايد به شرايط تاريخي آن دوره كه در فرمان پوشش نقش بسزايي داشته بازگرديم.

نخستين بار پوشش در سيماي يك فرمان و بوسيله آيه59 سوره الأحزاب بر سر ما افكنده شد!: يا أيها النبي قل لأزواجك و بناتك و نساء المؤمنين يدنين عليهن من جلابييهن ذلك أدني أن يعرفن فلا يؤذين وكان الله غفورا رحيما.

اي پيامبر به زنان و دختران خود و زنان مومنين بگو كه خويشتن را به چادر فرو پوشندكه اين كار براي اينكه آنها شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند مي باشد،‌ همانا خداوند آمرزنده ومهربان است.

(واژه جلابيه كه در اينجا آنرا چادر يا پوشش مي ناميم : لباسي كه هم اكنون هم بسياري از زنان در كشورهاي عربي از آن بهره مي برند و آن لباس بلندو گشادي است كه تمام اندام زن را ميگيرد ولي در گذشته گويي اين لباس از سر و بالاي پيشاني آغاز ميشده چنانكه واژه جلابيه خود از جبين يا همان پيشاني آمده(بازگشت به تفسير الطبري )]

اولين ايستگاه شگفتي در اين آيه كه فرمان حجاب را آورده عبارت(ذلك أدني أن يعرفن فلا يؤذين) مي باشد. يعني : اين كار براي اين است كه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند. براستي هدف از اين آيه چه بوده؟ و آيا حكمت و هدفي در فرمان حجاب براي زنان مي باشد چنانكه لحن و روش آيه نشان ميدهد؟

پاسخ اين پرسشها در دلايل فرود آمدن آيه حجاب مي باشد..

القرطبي مي گويد: از آنجايي كه زنان عرب به حكم عادت بدون پوشش بودند و همانند كنيزان چهره خود را در ديد و نگاه ديگران ميگذاشتند باعث ميشد كه مردان ديگر به آنان نگاه كنند و درباره آنها انديشه هاي گوناگون صورت بگيرد براي همين خدا به پيامبرش فرمان داد كه به آنها دستور دهد براي بيرون رفتن از خانه و انجام دادن كارهايشان (قضاء حاجت) حجاب بپوشند،‌ و آنان در بيابان جلوه ويژه اي پيدا ميكردند و از كنيزان تشخيص داده ميشدند.. و بانويي از زنان پيش از اين آيه براي انجام كاري بيرون رفته بود برخي از مردان بدكار به گمان اينكه او كنيز ميباشد جلوي او را گرفته و خواهان تجاوز به او شده بودند پس آن زن فرياد زد و اين ماجرا را به پيامبر گزارش كردند آنگاه اين آيه نازل شد(تفسير القرطبي درباره سوره الأحزاب).

[ براي روشن شدن خواننده بايد اين نكته را اضافه كنم كه تازيان ميان همسر رسمي و كنيز واكنش متفاوت از خود نشان ميدهند،‌ همسر رسمي يك شخص داراي جايگاه ويژه اي ميان مردمان خود مي باشد و جزو ناموس و از گروه خاندان شوهر به شمار مي آيد حال آنكه كنيز جزو داراييها و برده هر شخص به شمار مي آيد. حتي در ميان تازيان امروزي و متمدن چنين رسمهايي نيز ديده مي شود،‌ چنانكه اگر شخصي از كنيز بچه دار شود فرزند بوجود آمده از فرزندان آن شخص نمي باشد مگر اينكه خود وي به داشتن آن اعتراف كند وگرنه جزو بي اصالتها يا به گفته خودشان «نغل»‌ مي باشد. هنگامي اين رسم غير منطقي شگفت ساز مي شود كه اگر آن فرزند دختر باشد و پدر راستين او به او اعتراف نكند و او را به فرزندي نخواند پس از رسيدن به سن نه سالگي و چون از داراييها و زاييده برده او ميباشد ميتواند با او نزديكي نيز انجام دهد و هيچ قانوني نميتواند جلودار وي باشد!]

ابن كثير ميگويد: بدكاران و اراذل مدينه شبها بيرون مي آمدند........ پس اگر زني را مي ديدند كه پوشش داشت ميگفتند كه اين آزاد است پس با او كاري نداشتند و اگر زني را بدون پوشش مي ديدند ميگفتند كه او كنيز مي باشد و به او حمله ميكردند.(ابن كثير:3/855).

هرچه در ميان كتابهاي تاريخي اسلامي بيشتر مي گرديم شگفتي ما از جامعه عرب آن دوران بيشتر مي شود چنانكه ابن سعد آورده: زنان پيامبر براي انجام كارهاي خويش شبها از خانه بيرون مي رفتند و منافقين سر راه آنان قرار ميگرفتند و آنان را آزار ميدادند پس شكايت كرده و منافقين را خواستند پس پاسخ دادند ما فقط اين كار را با كنيزان انجام مي داديم!!‌ پس آيه حجاب نازل شد.( طبقات ابن سعد:8/141)

الطبري نيز اين را تاييد ميكند و ميگويد: اي پيامبر به همسران خود و زنان مومنين بگو كه همانند كنيزان لباس نپوشند، و هنگامي كه براي انجام كارها از خانه بيرون ميروند موها و چهره خود را نمايان نكنند، و پوششي بر خود داشته باشند كه هر پستي جلوي آنها را نگيرد.( تفسير سوره الأحزاب)

و بدين گونه..... اگر آزاده اي بيرون مي رفت گمان ميبردند كه كنيز مي باشد و مورد آزار قرار ميگرفت... خدا دستور داد كه در پوشش با كنيزان متفاوت باشند و خود را بپوشانند.(طبقات ابن سعد:8/141)

و نيز طبري با گفته اي از «مجاهد» مي افزايد: بپوشانند خود را تا همه بدانند كه آزاده اند و مورد آزاري چه از راه گفتار و چه نگاه هر فرو مايه اي قرار نگيرند.

 

پس ريشه حجاب يك فرمايش طبقاتي مي باشد كه داراي هدفي ريشه اي براي نشان دادن آزاده از كنيز مي باشد.. همچنين تمامي صحابه و ياران محمد همين برداشت را از حجاب داشته اند چنانكه «عمربن الخطاب» در مدينه مي گشت پس اگر كنيزي را مي يافت كه داراي حجاب مي باشد او را با چوب معروفش مي زد تا اينكه حجاب را از سرش بياندازد و مي گفت: براي چه كنيزان همانند آزادگان مي گردند؟(طبقات ابن سعد:7/127)

براستي ميتوان ديد كه يك نگرشي ميان همه مفسرين قرآن مي باشد كه آيه حجاب فقط براي نشان دادن آزاده از كنيز ناز ل شده بود.

واين ناچيز ترين و كمترين شكل شناخته شدن بود كه ميتوان براي تفاوت گذاشتن زنان آزاد از كنيز و برده انجام داد تا مورد آزار و نگاه بد قرار نگيرند.(البيضاوي:4/386) البته پيداست و براي ما مثل روز روشن كه خدا و پيامبر عقل كل و داناي همه چيز بوده اند ولي تنها راهي كه به عقلشان رسيده همين بوده.

خداوند به پيامبر خويش(ص) فرمود كه اي پيامبر به زنان و دختران خود و زنان مومنين بگو كه در هنگام بيرون رفتن براي انجام كارهايشان در پوشش همانند كنيزان نباشند و موهاي خود و چهره ها را نمايان نسازند بلكه بر روي خود پوششي بياندازند تا هر فرومايه اي بداند آنان آزاده هستند و جلوي آنها را نگيرد وآنها را با سخن بد آزار ندهد.(الطبري 22/45)

در كتابهاي ديگر نيز همين داستان را مي يابيم: زنان پيامبر(ص) براي انجام كارهايشان شبها از خانه بيرون مي رفتند پس مردماني از منافقين جلوي آنان را ميگفرتند و آنان را آزار مي دادند و هنگامي كه از ايشان پرسش مي شد پاسخ ميدادند ولي ما اين كار را با كنيزان انجام مي دهيم پس اين آيه نازل شد كه يا أيها..... پس دستور داد كه بدان عمل شود تا از كنيزان شناخته شوند،‌ و ابن جرير از أبي صالح آورده كه پيامبر(ص) به مدينه آمد و منزلي در آنجا نداشت پس زنان پيامبر(ص) و ديگران شبها براي انجام كارهايشان بيرون از خانه ميرفتند مرداني در سر راه نشسته بودند براي سخن پراكني به زنان پس خدا آيه اي نازل كرد كه يا أيها النبي.... تا با پوشش زن آزاد از كنيز شناخته شود.

و ابن سعد از محمد بن كعب القرظي آورده: مردي از منافقين جلوي زنان مومنين را ميگرفته و آنان را آزار ميداده و اگر به او هشدار ميدادند مي گفت گمان كردم كه كنيز است پس خداوند به آنان دستور داد ه كه در پوشش با كنيزان متفاوت باشند و پوششي بر خود بياندازند كه چهره را بپوشاند مگر يك چشم تا شناخته شوند.(الدر المنثور:6/659)

آنچه در اين آيه نيز جالب است پوشش گزيده شده براي زنان است چنانكه اگر مسلماني بخواهد به فرمان خدا گوش فرا دهد نبايد به جز آن چيز ديگري برگزيند. د ركتاب الدر المنثور چنين ادامه مي دهد كه: عبد بن حميد و ابن جرير از قتاده در گفته اين آيه كه اي پيامبر... گفته است كه :‌خدا به آنها فرمان داد كه اگر بيرون رفتند با پوشش باشند تا به كمترين شكل شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند چون كنيز را استفاده ميكردند_منظور جنسي است_ پس خداوند بازداشت از اينكه آزاده همانند كنيز باشد و عبد بن حميد از الكلبي درباره آيه ادامه داده كه زنان براي انجام كار بيرون ميرفتند و اراذل جلو ي آنان را ميگرفتند و آزار ميدادند پس خدا فرمود كه خود را با «جلابيه» بپوشانند تا آزاده از كنيز شناخته شود......و ابن جرير و ابن مردويه از ابن عباس در باره آيه چنين مي گويد كه : ..... خدا دستور كه چادر بپوشند و سر آن بر روي پيشاني خود محكم كنند....پس اگر اراذل زني را با پوشش مي ديدند به او كاري نداشتند ولي اگر بدون پوشش بود مي دانستند كه كنيز است و دور او را مي گرفتند....(اين است حقوق بشر وآزادي اسلامي)...و أبي حاتم از سعيد بن جبير آورده كه منظور از انداختن «جلابييهن» پوشش است بر روي پيشاني و صورت و زني مسلمان بر او حرام است كه غريبه اي او را بدون پوشش بر روي چهره ببيند و آنرا بر بالاي سر محكم ببند و بر روي گودي سينه بياندازد، و ابن أبي حاتم از عكرمه درباره اين آيه آورده كه «جلباب» يا پوشش را چنان بياندازند كه گودي سينه آشكار نشود، و ابن منذر و ابن أبي حاتم از محمد بن سيرين آورده كه از عبيدا السلماني پرسيدم او پاسخ داد كه پوشش همانند چادر و پارچه اي كه روي سر و صورت بياندازند و يك چشم خود را از آن بيرون بياورد.(دقت كنيد كه بايد يك چشم باشد و دو چشم جزو گناهان مي باشد و نقض كردن دستورات الهي).

و در تفسير «الصنعاني»‌و غيره نيز چنين چيزي مي بينيم و لي «الضحاك» و «الكلبي» با مردمان خود احساس هم دردي مي كردند:‌اين آيه براي زناكاراني آمد كه در خيابانهاي مدينه در پي زنان مي رفتند و اگر در شب آنها را مي ديدند براي آنها چشمك مي زدند پس اگر زن ساكت مي ماند در پي او مي رفتند و اگر فرياد مي زد او را رها ميكردند و فقط كنيزان را ميخواستند ولي نمي توانستند كه تشخيص دهند چون به يك پوشش بودند پس اين آيه نازل شد و پيامبر فرمود كه زنان آزاد در پوشش با كنيزان متفاوت باشند و جلابيهن جمع الجلبات مي باشد و آن پارچه اي است كه زن را از بالا پوشش مي دهد و ابن عباس گفته كه از سر و چهره پوشش دهند مگر يك چشم تا دانسته شوند كه زن آزاده اند ... و همانا خداوند بخشنده و مهربان است... و همچنين افزوده كه «انس» از كنار «عمر بن الخطاب» مي گذشته و پوشش روي او بوده پس به وي گفت اي كنيز آيا خود را همانند آزاده ها كردي اين پوشش را بيانداز.(تفسير البغوي 3/544)

اين تفسير از آيه مزبور و پوشش در آن دوران تنها از كتاب اهل تسنن نيست،‌ كتابهاي شيعه نيز چنين چيزي را تأييد مي كنند،

_ (ذلك ادني ان يعرفن) براي آنكه از كنيزان شناخته شوند،‌(فلا يؤذين)‌ مورد آزار آناني كه نگاه پاك ندارند قرار نگيرند.(الصافي نوشته كاشاني:5/203)

_آنان (زنان آزاد) همانند كنيزان مورد آزار مردان بد نگاه قرار نگيرند.( تفسير شبر:1/425)

_در دوران جاهليت زنان آزاده و كنيز بدون پوشش بيرون مي رفتند پس مردان با نگاه بد به دنبال آنان ميرفتند پس به آنها دستور داده شد كه با پوشش از آزار آنان دوري كنند... و مردان چشم داشت به كنيزان داشتند و با آنان شوخي ميكردند و گاهي اين شوخي ها به آزاده هم مي رسيد،‌ و اگر به آن مردان هشدار داده مي شد ميگفتند گمان برديم كه كنيز هستند پس خداوند بدين وسيله هيچ بهانه اي براي آنان نگذاشت. (مقتنيات الدرر نوشته طهراني: 8/325)

_ الجلباب عبارت از سر انداز زن مي باشد و آن مقنعه اي است كه پيشاني و سر او را در بر ميگرفته در هنگامي كه براي انجام كاري از خانه بيرون مي رفته، برعكس كنيز كه بدون پوشش سر و پيشاني بيرون ميرفته. الجلابيب: چادرها وپارچه اي كه زن روي چهره خود مي انداخته تا بدين وسيله از كنيز شناخته شود و از آزار مردان در پناه باشد. ( برگزيده هاي التبيان نوشته حلي:2/203)

_ پوشش سر و چهره نزديك به شناخته شدن آنان بنام آزاده اي بوده كه داراي صفت پاكي و درستي ميباشد پس جوانان اوباش جلوي آنان را نگرفته چنانكه در دوران جاهليت اين يك عادت بود، (‌فلا يؤذين) يعني كه اهل نگاه بد جلوي آنان را نگيرند و آزار ندهند چنانكه با كنيزان انجام مي دادند.( الجديد، محمد السبزواري النجفي:5/453)

پس از خواندن تفسيرهاي گوناگون و نسبتا همانند از اين آيه درباره فلسفه حجاب به يك نتيجه ميرسيم و آن شناخته شدن زن آزاد از كنيز مي باشد، پس به درستي جاي شگفتي است براي هر آنچه از بهره حجاب به ما آموزش داده اند و صبح و شب توي گوش ما خوانده اند از پاكي ها،‌ نگهداشتن زن،‌ نشانه زهدو.... و اگر پوشش اسلامي اين همه حكمت و آرمانهاي والاي انساني داشته چرا فقط به زن آزاد بسنده كرده؟ اگر پوشش نشانه اي از نجابت و درستي و پاكي است و بازدارنده زن از گناه و جلودارنده فحشا چرا كنيز از آن بي بهره مانده؟ مگر كنيز پاك و نجيب نيست؟ آيا اسلام كنيز را يك انسان با ارزش كه بايد اندام خود را از ديد مردان نگاه دارد نمي داند؟ آيا كنيز شخصيت و جايگاه انساني ندارد؟ چرا كنيز بايد سر و موهاي خود رانمايان سازد؟ تقريبا به گفته تمامي مذاهب تسنن درباره حجاب كنيز:

عورت كنيز همانند عورت مردان است چه از كمر و شكم و كناره ها، و سر هر دوي آنها عورت نمي باشد،و همانند مردان از ناف تا زانو مي باشد( گزيده كتابهاي مذاهب حنبلي، شافعي،مالكي،‌حنفي، و كتابهاي البيهقي، شرح العمده، مغني المحتاج،الدر المختار)

اگر براستي اسلام در پي پاك نگاه داشتن جامعه اسلامي از فحشا و بالا بردن جايگاه زن از پستي ها و بدكاريها مي باشد چرا تفاوتي ميان اين دو گذاشته؟ آيا هر دو زن نيستند و باعث گمراه كردن مردان نخواهند

شد؟و هر دو نميتوانند غريزه جنسي مرد را به هيجان در آورند؟ چه سودي براي جامعه خواهد داشت اگر آزاده پوشيده باشد و كنيز در برابر مردان لخت و برهنه باشد؟ آيا در آن هنگام مردان برانگيخته نخواهند شد؟ بر اساس دستورات قرآني تنها آزاده ميتواند مصونيت و پاكي داشته باشد و كنيز را هر شخصي ميتواند به او تجاوز كند و مورد آزار جنسي قرار دهد!!!!!!! آيا اين برابري است؟ آيا اين فلسفه حجاب است؟ پاسخ اين پرسشها همانند نمونه هاي ديگري كه در كيش اسلام ديده ايم بسيار آسان است:

كنيز در اسلام يك موجود كاملا انساني نمي باشد وي همانند آنچه كه «هشام بن عبدالملك» مي گويد آتش شهوت گائيدن است!!!!!! از بهره بردن از اين واژه پوزش ميخواهم ولي اين همان چيزي است كه در كتابهاي اسلامي آمده و آنرا يك واژه عربی ناب مي دانند_ عكاك النيك_ (مفاخره الجواري – جاحظ:2/91)

جايگاه كنيز و مزد و نگهداري او از آزاده كمتر بوده و او خريد و فروش مي شود،‌شايد امروز نزد كسي باشد و فردا نزد ديگري، از ‌همانند شدن او به آزاده جلوگيري شده،‌و آزاده از او شناخته شده است چنانكه در او نمايان مي گردد سر و چهار سوي اندامش.(الجواهر الدريه:2/123)

اگرچه در جامعه امروزي شايد كنيزي نمي بينيم ولي آزاده هاي ما جايگاه بهتري از او ندارند،‌ ولي بايد بدانيم كه جايگاه كنيز در كشورهاي همسايه هنوز هم همانند 1400 سال پيش مي باشد. آيا در جامعه خود ما حجاب توانسته زنان را آزادتر و هيجان مردان را مهار كند؟ آيا زن با زندگي كردن در كشورهاي پيشرفته از جايگاه و پاكدامني او كاسته شده؟ و براي اينكه جنايتي صورت نگيرد او را از عوامل جنايت ميدانند؟ اين پرسشهايي است كه پاسخ آنها را نتوانستم در هيچ يك از كتابهاي اهل تسنن يا شيعه بيابم. اميدوارم شما بتوانيد.

 

------------------------------------------------------------

 

 

شکاکان به اسلام، محمد بن زکریا رازی.

 

شاید ابوبکر محمد بن زکریا رازی (865-925) را بتوان بزرگترین آزاد اندیش تمام دنیای اسلام نامید. وی بزرگترین پزشک دنیای اسلامی و یکی از بزرگترین پزشکان تمام زمانها بوده است. رازی در حدود 200 کتاب در زمینه های بسیار متنوع و مختلف نوشت. بزرگترین اثر پزشکی وی دایره المعارف جامع الکبیر معروف به المعادی است که نوشتن آن در حدود 15 سال طول کشید. مطالعه دفاتر پزشکی ای که رازی نوشته است به خوبی نشان میدهد که رازی شخصی بسیار آزاد اندیش بوده است و از تعصب و انجماد فکری کاملا بدور بوده است. در این دفاتر رازی بطور دقیق و مشخص بهبود بیمارانش، مشکلات آنها و راه های درمان آنها و نتیجه این درمانها روی بیماران را ثبت کرده است. رازی یکی از اولین رساله ها را در مورد بیماری های واگیردار آبله و سرخک نوشت، که بعد از اختراع دستگاه چاپ در اروپا این رساله ها از اولین کتابهایی بود که ترجمه شد و چاپ شد.

اما چیزی که باعث شد مسلمانان به شدت رازی را تکفیر کنند، دیدگاه های رازی در مورد ادیان بود. رازی هیچ آمیختگی و همگونی ای را در میان فلسفه و دین نمیدید. در دو کتاب روشنگرانه که یکی از آنها بعدا یکی از معروف ترین کتابهای کفر آمیز آزاد اندیشان اروپایی (سه دغلکار 1) را نیز بطور مستقیم تحت تاثر خود قرار داد، تنفر و ضدیت خود از ادیان مبتنی بر وحی را آشکار کرد. کتاب کفر آمیز رازی "در باب رسالت" از دست مخالفان وی نجات نیافت، اما این روشن است که محور اصلی کتاب ارجحیت استدلال بر وحی و معرفی فلسفه بعنوان تنها راه حقیقت و سعادت بوده است. اما از آثار کفر آمیز رازی، تنها قسمتهایی که یک نویسنده اسماعیلی بر آن نوشته است باقی مانده است، در اینجا دو نظریه بنیادی و جسورانه از این اثر را باز خواهیم گفت.

همه انسانها برابر هستند، و بطور برابری دارای استعداد استدلال شده اند، و نباید استعداد استدلال خویش را در برابر ایمان کور دست کم بگیرند و از دست بدهند. این استدلال است که انسان را قادر میسازد تا حقایق علمی را مستقیما دریافت دارد. رازی پیامبران را بطور اهانت آمیزی "بزهای ریش بلند" میخواند و میگوید این بزهای ریش بلند هرگز نمیتوانند ادعا کنند که دارای برتری فکری و روحانی خاصی نسبت به بقیه هستند. در ادامه میگوید این بزهای ریش بلند در حالی که مردم را با غرق کردن خود در دروغهایی که از خود تراوش میکنند به اطاعت کور کوران از "گفتار ارباب" فرا میخوانند؛ ادعا میکنند که با پیامی از طرف خدا آمده اند.

معجزات پیامبران نیرنگهایی هستند که بر حیله گری استوارند، و یا داستانها و روایاتی که از آنها به یاد مانده است مشتی دروغ است. باطل بودن تمام چیزهایی که پیامبران میگویند ااز این حقیقت آشکار میشود که گفتارهایشان با یکدیگر در تضاد است، پیامبری آنچه پیامبر دیگر منع کرده را در حالی که خود را مخزن و انبار حقایق میداند مجاز میگرداند. انجیل تورات را نقض میکند و قرآن انجیل را. در مورد قرآن بعنوان مثال، که یک مجموعه طبقه بندی شده از "افسانه هایی پوچ و متناقض" است که بطور مضحکی آنرا بی مانند میخوانند و این در حالی است که در واقع ادبیات و زبان، سبک و این لاف معروف "فصاحتش" از بی عیب و نقص بودن بسیار دور است.

آداب و رسوم، سنت و تنبلی فکری باعث میشود که انسانها رهبران مذهبیشان را کورکورانه دنبال کنند. ادیان اصلی ترین دلیل جنگهای خونینی بوده اند که نوع انسانها را بلا زده کرده است. ادیان همچنین دشمن ثابت قدم تفکر فلسفی و تحقیقات علمی بوده اند. نوشتارها و کتابهای به اصطلاح مقدس بی ارزش هستند و ضرر آنها برای انسانها تاکنون بیشتر از فایده آنها بوده است، در حالی که نوشتارهای قدمایی همچون افلاطون، ارسطو، اقلیدس و بقراط تابحال خدمات بسیار بیشتری را به انسانیت به سمر رسانده است.

کسانی که دور رهبران دینی جمع میشوند یا کم مغز هستند یا زنان و نوجوانان هستند. دین حقایق را خفه میکند و کینه را پرورش میدهد. اگر قرار باشد کتابی درون خودش حقانیت و نتیجه از وحی بودن اش را آشکار سازد، رساله های هندسی، ستاره شناسی، پزشکی و منطق میتوانند این ادعا را خیلی بهتر از قرآن مشخص کنند. این ادعای رازی در مقابل مسلمانان تندرویی مطرح شده است که میگفتند زیبایی و فصاحت قرآن (که رازی آنرا رد کرده است) رسالت محمد و حقانیتش را به ثبوت میرساند.

در فلسفه سیاسی، رازی معتقد بود که اشخاص میتوانند در یک جامعه منظم بدون اینکه در وحشت از قوانین مذهبی ای که پیامبران انسانها را به پیروی از آنها مجبور ساخته اند زندگی کند. مسلما چیزهایی که شریعت اسلامی آنها را منع کرده است، همچون نوشیدن شراب نتوانسته است دردسری برای رازی ایجاد کند و همانطور که رفت، رازی معتقد بود که این فلسفه و استدلالات انسانی است که باعث سعادت و پیشرفت انسانها است نه دین و مذهب.

و بالاخره رازی معتقد به پیشرفت فلسفی و علمی بود. معتقد بود که علوم از نسلی به نسل دیگر پیشرفت میکنند. معتقد بود که اشخاص باید با بینش آزاد و بدون تعصب باشند، و مشاهدات تجربی را تنها به این دلیل که با پیشفرض های قبلی آنان همخوانی ندارد رد نکنند. رازی معتقد بود که کارهای علمی و فلسفی او با کارها و نظریات انسانهایی از لحاظ علمی برتر از او، در آینده جایگزین خواهد شد.

از آنچه گذشت آشکار است که رازی پرقدرت ترین انتقادات را در دوران میان سالی تاریخ مدرن، چه در اروپا و چه در جهان اسلام بر علیه دین انجام داده است. آثار کفر آمیز او بطور مشخص و دقیق باقی نمانده است اما همین خبر از شرایطی آزاد در جامعه اسلامی "که در جاهای دیگر در آن دوران وجود نداشته است" میدهد.

"گویا نویسنده این متن اصلی این نوشتار از سرانجام رازی که اسلامگرایان به جرم کفر ورزیدن و نفی کردن وحی آنقدر با کتاب خودش بر سرش کوبیدند تا کور شد و اینکه علی رغم آنکه پزشکی میخواست اورا تیمار کند هرگز اجازه نداد وی را مداوا بکنند و میگفت نمیخواهد دنیای اینچنین را بار دیگر ببیند، اطلاع ندارد، و از این روست که به خطا گمان میکند رازی در شرایط آزادی میزیسته است. و نکته عجیب تر این است که نویسنده چطور توانسته است از اینکه از رازی کتاب کفر آمیزی باقی نمانده نتیجه گیری کند که رازی در شرایط آزادی زندگی میکرده است."

( نویسنده )

ما معتقدیم رازی از ارزشهایی حمایت میکند که ما نیز آنها را بسیار گرامی میداریم: خردگرایی، شک گرایی در مذهب، اعتقاد به علم، بکار گیری استدلال در حل مسائل انسانی، تجربه گرایی، تعصب نورزیدن و عدم اعتماد کور به سنت ها.

یافتن این ارزشها در تمامی اعصار بسیار دشوار است و این باعث میشود که جایگاه انسانی که در اوایل قرن 10 ام زندگی میکرده است و پایبند به این ارزشها بوده است بسیار والا باشد، و در واقع اگر قرار است جامعه اسلامی به افتخار گذشته خود برگردد، اینها تنها ارزشهایی است که بدانها نیازمندیم.

 

1) نام کتاب به لاتین De Tribus Impostoribus است و ترجمه انگلیسی آن قابل دسترسی است. این کتاب از کتب کلاسیک اروپاست که نویسنده آن مشخص نیست. در آن به بررسی و نقد سه شخصیت دینی یعنی موسی، عیسی و محمد پرداخته میشود.

 

------------------------------------------------------------------

 

براي اولين بار انديشهُ خداي يگانه چگونه بوجود آمد

 

كتاب سينوحه كه مشتمل بر حكايتهاي تاريخي ملتهاي باستاني همچون هاتي و ميتاني و كوش مي باشد. توسط سينوحه پزشك دربار مصريان در 1350 سال پيش از ميلاد مسيح نوشته شده است. اين كتاب به خط دموتيك كه تغيير يافتهُ خط هيروگليف است نوشته شده و توسط ميكاوالتاري به زبان فرانسه تدوين و ترجمه شده است. با خواندن اين كتاب با حقايق حيرت انگيزي آشنا مي شويم . از جمله اينكه مصريان در حدود 4000 سال پيش از چه تمدن عظيمي بر خوردار بوده اند. آنها براي درمان بعضي از بيماريهاي نا علاج كاسهُ سر را مي شكافتند. تا به قول خودشان بخارات شيطاني و گاهي تومورهاي درد زا را از سر فرد مورد نظر بيرون كنند. براي اينكه خوانندگان عزيز را ترغيب به خواندن اين كتاب كنم بايد اضافه كنم كه سينوحه در اين كتاب از ساخت دندان مصنوعي و همينطور از تست ادرار براي پي بردن به حاملگي يا عدم حاملگي سخن به ميان آورده است. كه در جاي خود بسيار تحسين بر انگيز است. نكتهُ ديگري كه در اين كتاب حائز اهميت است اين است كه چگونه در طي قرون يك عمل خدا پسندانه و در زمان ديگر خدا ناپسند جلوه مي كند. براي مثال اگر در آن زمان لباس زنان به گونه اي بود كه شكمشان را پوشانده بود اين عمل را بر عليه ميل خدايان مي دانستند. براي آنان بسيار عجيب بود كه زني بسيار پوشيده در انظار مردم ظاهر شود .در جاي ديگر از اين كتاب به راز يكي از خدايان كه ماري عظيم الجثه بيشتر نبوده است پي مي بريم. آنچه در اين كتاب براي من بيشتر از هر چيزي جلب توجه كرد پي بردن به اينكه خداي يگانه براي اولين بار چگونه بوجود آمد مي باشد

پس از اينكه آمون هوتپ سوم از سلسلهُ 18 فراعنه مصر بواسطهُ شكافتن سرش توسط پاتور سر شكاف سلطنتي زندگي را وداع مي كند ? پسر صرعي او جانشين وي مي شود. در آن زمان پرستش آمون مرسوم بود . آمون در نام فراعنه بيانگر نام همان خدا بود كه در معابد بتهايي براي پرستش او ساخته بودند. آمي كاهن بزرگ معبد آمون بود . كه معشوقه زن فرعون متوفي بود. در طول داستان سينوحه متوجه خواهيم شد كه آمون هوتپ چهارم كه بعدها به اخناتون تغيير نام ميدهد در واقع فرزند نا مشروع همين كاهن بزرگ است و نه فرزند آمون هوتپ سوم

اخناتون پس از اينكه به سلطنت رسيد درصدد بر آمد آتون خداي ناديدني را جايگزين آمون كند. وي نام خود را از اخنامون به اخناتون تغيير داد. حتي دستور داد كه قبر فراعنه پيشين را بشكافند و در همه جا حتي در كتاب ارواح كه همراه مردگان دفن مي شد واژه آمون را به آتون تغيير دهند. اين فرعون يكتا پرست براي مسلط كردن آتون بر آمون باعث چه جنگها و خونريزيهايي كه نشد. اما اينكه چگونه انديشهُ خداي ناديدني در ذهن او شكل گرفت بسيار شنيدني است.

در اينجا متن كتاب سنوحه را عينا" براي خوانندگان محترم نقل مي كنم

در جلد دوم كتاب سينوحه ترجمه ذبيح اله منصوري صفحه 539 مي خوانيم كه :"مادر فرعون به من گفت (سينوحه)من ميدانم كه تو خواهر نداري(منظور از خواهر در اينجا به معني همسر است)و يقيين دارم زنهايي هستند كه تو آنها را بپسندي. زيرا در شهر افق زنهاي زيبا بسيار هستند.و زنهاي شهر افق سخت گير نيستند. واگر تو بخواهي حاضرند با تو زندگي كنند و من تو را مردي آرام و متين ميدانم . آرامش و متانت تو به قدري است كه گاهي من ناراحت مي شوم و فكر مي كنم خوب است كه يك سوزن در تن تو فرو نمايم. كه ببينم چگونه جست و خيز مي كني . ولي بايد قبول كنم كه تو مردي خوب هستي گو اينكه حيرت مي كنم تو كه يك دانشمند هستي از اين خوبي چه استفاده اي مي كني زيرا كسي كه دانشمند است احتياج به خوبي ندارد. زيرا تجربه به من آموخته است كه فقط اشخاص احمق و كساني كه هيچ كاري از دستشان ساخته نيست خوب مي شوند. ولي از ديدار تو خوش وقت مي شوم . زيرا وقتي تو را مي بينم مي فهمم كه تو مردي هستي كه اگر به من خوبي نكني هرگز بدي نخواهي كرد. به همين جهت مطلبي به تو مي گويم كه به مرد ديگر نگفته ام. و آن مربوط به آتون مي باشد.

آتون را من و در واقع آمي بوجود آورديم. و منظور من و او اين بود كه بوسيلهُ آتون خدايي آمون را از بين ببريم. تا اين كه قدرت پسرم و ما زياد شود.

ولي من و آمي پيش بيني نمي كرديم كه كه موضوع آتون اينقدر بزرگ شود. و سبب عدم رضايت ملت گردد.

گويا ميداني و اگر نمي داني خيلي ساده هستي كه كه آمي اغلب به ديدن من مي آيد و به مصاحبت با من مي نشيند.. ولي خيلي از او خوشم نمي آيد براي اينكه خيلي از خود تعريف مي كند. . روزي كه آمي خداي جديد را به وجود آورد من تصور نمي كردم كه طوري در پسرم موثر واقع شود كه او روز و شب را در فكر آتون باشد. ولي حال اينطور شد.و پسرم چنان مجذوب آتون گرديده كه تصور مي كنم ديوانه است. و بايد سرش را شكافت و جنون را از جمجمه اش خارج كرد. موضوع ديگري كه سبب حيرت من شده اين است كه نفر تي تي(همسر اخناتون) با اينكه زني زيبا مي باشد چرا پيوسته براي فرعون دختر مي زايد. وقتي زن زيبا باشد توجه و علاقهُ مرد را به خود جلب مي كند و تو كه پزشك هستي ميداني كه وقتي مردي از روي علاقه با زني ازدواج كرد او نبايد دختر بزايد

با خواندن كتاب موسي و يكتا پرستي كه در سايت كافر مي توانيد به آن دسترسي پيدا كنيد متوجه خواهيد شد كه موسي اولين كسي نبود كه انديشهُ خداي يگانه و ناديدني را تبليغ كرد . بلكه او ادامه دهندهُ راه اخناتون بود.

مطلب ديگري كه در كتاب سينوحه براي من جلب توجه كرد موضوع ختنه مردان است. با خواندن اين كتاب متوجه مي شويم كه ختنه رسمي بود متعلق به مصريان و هيچگونه ارتباطي با مذهب ندارد.در كشور هاي ديگر چنين رسمي نبود . و اگر متوجه مي شدند مردي ختنه شده است به مصري بودن او پي مي بردند.

از آنجا كه موسي مصري بود اين رسم را به عنوان يكي از رسوم مذهبي وارد دين يهوديت كرد و از آنجا وارد اسلام شد.

من در صدد بر آمدم كه بدانم عمل ختنه كه در اصل نشان دهندهُ هويت مصريان بوده است ربطي به اصول بهداشتي دارد يا خير.

پس از خواندن مقالات مختلف كه همهُ منبع اينترنتي داشتند به نتايج قابل توجهي دست يافتم. از جمله اينكه مضرات ختنه كردن پسران بيشتر از منافع آن است. اين پوستهُ به ظاهر اضافي نقش هاي گوناگوني ايفا مي كند .يكي از اين نقشها اين است كه اين لايه? يك لايهُ محافظ است. هم از نظر تماس نداشتن با عوامل عفونت زا و هم در ايجاد پوششي كه از اصطكاك سر آلت تناسلي جلو گيري مي كند. نكتهُ ديگر اينكه اين لايهُ پوششي حاوي مقدار زيادي سلولهاي عصبي است كه در تحريكات جنسي بسيار موثر است . و از آنجا كه لايهُ داخلي اين پوسته حاوي سلولهاي چربي است. از خشك شدن سر آلت تناسلي جلوگيري مي كند. نقش ديگري كه اين پوسته ايجاد مي كند تماس ناحيه Gدر زنان است .اما ناگفته نماند طبق تحقيقات به عمل آمده ? سرطان آلت تناسلي تنها 2 درصد در افرادي كه ختنه شده بودند كمتر از افراد ختنه نشده بود. چون اين درصد بسيار كم است بنا بر اين وجود اين پوستهُ اضافي بهتر از نبود آن مي باشد. حال اين سوال پيش مي آيد كه اگر اين پوسته اضافي و به درد نخور است چرا خدا مردان را اينگونه مي آفريند. سپس متوجه نقص خلقت خود مي شود و امت موسي و محمد براي نشان دادن ايمان خود بايد نسيان خدا را جبران كنند.

اميدوارم كه همهُ ما روزي به ايران سربلند بازگرديم . و ايراني بسازيم عاري از هر گونه خرافات و عقايد عقب افتاده. به اميد آن روز

+ نوشته شده توسط سهند در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 14:52 |

خون و خاطره

 برای شهيد پيشتاز : دکتر حسين فاطمی

به نوجوانی من اتفاق می افتاد

تو را به جانب ميدان تير می بردند

تنت ز دشنه دژخيم، همچنان مجروح

زبان به روزه و جانت ز هرم تب، می سوخت

خبر، بريده به مشهد رسيده بود

تو را به جانب ميدان تير می بردند

غروب بود و چه پائيز ارغوانی محزونی

و من دويده بودم و از زير خاک باغچه بيرون کشيده بودم باز،

کتاب ها و مجلات، خاک خورده خود را

و روزنامه های بی تو را، سرمقاله های تو را

که سال پيش چنان با غرور می خوانديم

سر کلاس به هنگام درس اجتماعی و انشاء

و بحث می کرديم

و عکس های تو را در کنار تخت " پدر"

که سخت دوست شان داشتم ،

ز گردوخاک به تندی زدوده بودم و اطراف خويش چيده بودم شان

درون خلوت تنهائی اطاقک درسم

و شام بود و چه پائيز بغض کرده خاموشی

صدای گرم تو در ذهن من طنينی داشت

طنين آن سخنانی که در مراسم بعد از فرار شاه

ميان خلق، به هنگام مهرو موم کاخهای سلطنتی می گفتی

تو را به جانب ميدان تير می بردند

و برگهای خيس کبود درخت های خانه ما می ريخت.

و روز بعد، سراسيمه، مادرم پرسيد:

چه پيش آمده بودت که تا سحر ديشب،

به های های، چنان می گريستی در خواب؟

و بيست سال همی بيش نيز از آن روز و روزگار گذشت

و همرهان تو اما نه، پيروان تو آری

به جد و جهد، چنين راه سنگلاخ پر از پرتگاه را،

به پای خسته و مجروح

و گاه نيز به دندان و چنگ، طی کردند

به سال های پياپی به کندی و تندی

و در تمامی اين سال ها حضور تو می بود

که می شکفت به هنگامه ها و ميدان ها

و در تقاطع سلول هها و زندان ها

به واپسين لحظاتی که اشکبوسه بدرود دوست، بدرقه می کرد،

شهيد لحظه ديگر را

و اين چنينان بود

و کاروان شهيدان، مدام سوی تو می آمد

و نبض اين مبارزه می کوفت تا گريخت سرانجام دشمن اين خلق

نخست مرحله طی شد.

به چهل سالگی ام اتفاق می افتد

 پس از گذار ز دالان جان فشانی يک نسل-

که سالروز به خون خفتن تو را بتوانيم بر مزار تو، اينگونه، گرد هم آئيم

و باز می بينم

چه سال های دگر در نبرد بايدمان بگذرد

که تا سراسر اين سرزمين ميهن خونبار را

به قهر خلق، ازين گند ريشه های آفت ديرينه پاک کنيم

و اين ستمزده گان، اين برادران ديگرمان را

به تيره های فراوان قوم ايرانی

ز بند رسته و همدوش و سرفراز بيابيم

به زير آبی اين آسمان ايرانشهر

+ نوشته شده توسط سهند در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 14:32 |

مرز آزادی بیان کجاست؟

پیرامون هنردوستی اسلام سیاسی!!!

 

این عنوان مسابقه ای است که روزنامه همشهری با همکاری خانه کاریکاتور ایران با کلی جایزه و متعلقات و تبلیغات و داد و فریاد آنچنانی برای به طنز کشیدن واقعه کشتار یهودیان در آلمان بدست نازی ها معروف به هولوکاست، اعلام کردند. هدف از طرح این مسابقه جدای اهداف تفرقه افکنی دست های سیاه پشت پرده آن به گفته مجریانش، پیدا کردن مرز آزادی بیان و اثبات وجود یا عدم وجود آن در اروپاست!!!.

 

آنچه قبل از هر چیزنظر هر انسان آگاهی را به خود جلب میکند نام این مسابقه کاریکاتوری است که به نظر من پر از حماقت های کودکانه و بزمچه وار است. آنچه مسلم است این است که آزادی بیان چه در اصطلاح و چه در لغت، به معنای ابراز بیان آزاد عقیده و طرز فکر، بدور از هرگونه حد و مرز و ترس و واهمه از عواقب آن است. ودقیقا این همان نکته ای است که برگزارکنندگان این خیمه شب بازی به آن توجه نکرده اند و آن دقیقا همان مرزی از آزادی بیان است که جمهوری اسلامی به دنبال آن میگردد تا حد آن را در اروپا به دست آورد.

 

ادبیات سیاسی رژیم اسلامی در تمامی ادوار حیات ننگینش برای هرگونه آزادی، چه آزادی عقیده، چه آزادی های فردی و اجتماعی، مرزی بسیار تنگ و محدود قائل بوده و هست وبه خیال خود که در اروپا نیز برای ابراز عقیده حد و مرزی وجود دارد سراغ آن را با برگزاری این مسابقه و به قول خود تحریک کننده دول اروپائی میگیرد. اسلام سیاسی در تمامی مراحل و مقاطع، برای انسان های قربانی در آن جامعه خط مشی تعیین میکند و با آیاتی که محمد، سر دسته همه این اسلامگرایان در زمان مستی و هیپنوتیزمی خود برای رام کردن زنانش جهت سوء استفاده بیشترجنسی ار آنان استفاده می کرده، در پی اداره جامعه است و اجازه عدول از این به اصطلاح اصول و فروع دینی را به هیچ بنی بشری نمیدهد کما آنکه عدول از هر یک از این اصول با چماق رژیم جواب داده میشود و از قبل بدون توجه به نیاز زمان و اقتضای جامعه، بر اساس قوانین ضد انسانی اسلامی، اجازه هرگونه ابراز بیان و عقیده را سلب کرده است و چه رسد به اینکه این آزادی حد و مرزی هم داشته باشد!!!. سلب آزادی بیان و زیر پاگذاردن اعتقادات مردم نه تنها برای اولین بار از سوی رژیم جهل و سانسور اسلامی بلکه توسط خود محمد صورت می گرفت. تصویر زیرین گویای جریحه دارکردن اعتقادات مردم قبل از اسلام توسط محمد است که نیازی به هیچ توضیح تکمیلی ندارد.

 

 

 این هم احترام به مقدسات به روایت اسلام سیاسی

 

مرز آزادی بیان در کشور های اسلام زده را خوشبختانه درطی روزهای اخیر، به وضوح در خبر های تصویری و تلویزیونی دیدیم که فقط به خاطر تعدادی کاریکاتور در روزنامه های چند کشور اروپائی، صد ها مزدور اسلام سیاسی در مقابل سفارت خانه های اروپائی، با میمون بازی ها و درآوردن ادا و اصول حیوانی، دست به اعتراض به این بیان حقیقت در قالب کاریکاتور زدند و بصورتی آشکار، تحمل ناپذیری اسلام سیاسی از بیان واقعیت و حقیقت را به معرض نمایش افکار عمومی گذاشتند و اکنون بدون توجه به هیچگونه حساب و کتابی میخواهند مرز آزادی بیان که خود بوئی از ان نبرده اند را در اروپا را کشف کنند!!!.

 

قبل از اینکه این خلق ستیزان اسلامی بخواهند به دنبال پیدا کردن مرز آزادی بیان در غرب بگردند میبایستی نخست، یک سری به زندان های پر و پیمان خودشان بزنند و فوج فوج دگر اندیشانی را ببیند که فقط به علت بیان کوچکترین در خواست، جهت احقاق حد اقل حقوق انسانی خود راهی سیاه چال های رژیم شده اند و سال های سال است که به دست فراموشی سپرده شده اند و بدون تکلیف و رسیدگی عادلانه به پرونده شان، لحظه شماری برای بوسه بر طناب دار میکنند یا اینکه نیم نگاهی به زندان های انفرادی دهشتناک اوین و رجائی شهر و هزاران جای مخفی و نیمه مخفی بیاندازد که در آنجا شکنجه گران اسلامی بعد از وضوء و طلب آمرزش گناهانشان از حضرت حق، دست به شکنجه روحی و جسمی وحشیانه آزاذ اندیشان و خردورزان میزنند تا شاید بتوانند به خیال خودشان مرز آزادی بیان را نگه دارند که مبادا مرز آزادی بیان زیر پا گذاشته شود.

 

بله این است مرز آزادی بیان در ایران. حکم اعدام وسپس بعد از تلاش های سازمان یافته ما در خارج از کشور14 سال حبس برای دگر اندیشی که فقط به امر ساده ای مانند تقلید از مجتهد انتقاد داشت و یا پاره کردن و دریدن شکم و خارج کردن اعضا و جوارح درونی نوجوانی که تغییر دین داده بود وسپس سوزاندن بدنش و یا باز هم از این دست اقدامات اسلامگرایان مانند همین چند روز پیش دستگیری و حبس و شکنجه وبلاگ نویس جوانی در بندر عباس که هم اکنون در آستانه اعدام قرار دارد آن هم فقط به علت مقاله ای که در آن بر اساس تفاسیر و تعابیر حضرات حزب ا...توهین به صاحت مقدس بنیانگذار اسلام سیاسی، دجال زمانه، پیرترور و اعدام، خمینی فاشیست تلقی شده است. ابراز عقیده و بیان در ایران کلمه ای بسیار شیک و پیک و فقط و فقط کلمه ای تئوریک و ظاهری بود که استحاله گران دوم خردادی آنرا از جیبشان بیرون آورده بودند تا آنرا دستمایه ای برای زور آزمائی و برخ کشی در مقابل دولتمردان اروپائی جهت هر چه بیشتر سرکیسه کردن آنان و باجگیری قرار دهند. مرز آزادی بیان در ایران بوی خون و سرکوب شکنجه و تهدید و ارعاب و چماق هزاران گند و کسافت دیگر میدهد. خطوط بالائی این نوشته را تصحیح میکنم و به نبودن هرگونه آزادی بیان در ایران تحت حکومت ملایان اسلامی اشاره میکنم و فریاد بر می آورم که در اروپا هر چه که نباشد آزادی بیان و عقیده امری نهادینه و آمیخته با فرهنگ این ملل است و به یاد روزی که هم شاگردی ام درمدرسه ای که در آن درس میخواندیم در جواب به سوالی که مدیر مدرسه از او پرسید جواب داد که من مسلمان هستم و با مسیحیان مشرک کاری ندارم و عقیده ای به دین شما ندارم می افتم زمانی که مدیر از او پرسیده بود که برای نیم ترم آینده بهتر است برای دریافت نمره بالا تر، درس دینی (تعلیمات دین مسیح) را بجای فلسفه انتخاب کنی می افتم. یا زمانی که در همین تلویزیون های آلمان یکی ازبرنامه سازان تلویزیونی، مسیح و تعالیمش را مسخره میکرد. در هیچکدام از این موارد نه آن همشاگردیم را روز بعدا بر دار و سوزانده شده دیدم و نه خبری از انفجار ساختمان صدا و سیمای آن شبکه تلویزیونی آلمانی بدست مسیحیان دو آتشه شنیدم گویا که اصلا آن برنامه را فقط من دیدم و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و نه صاحت مسیح هزاران سال مرده شکسته نشده و نه احساسات ملیون ها مسیحی جریحه دار نشده است. نمیدانم آقای سردبیر همشهری چه خیالی در سر دارند و به دنبال چه می گردند. به هرجهت من نوعی که خودم به هولوکاست با تمامی زیر و بمش اعتقاد دارم چون تمامی اتفاقات آن در جزء به اثبات رسیده آرزوی برگزاری آبرومندانه این نوع فعالیت های از نظر من صرفا هنری را دارم. ما برای آزادی بیان هیچ حد و مرزی قائل نیستیم و سوای مقاصد سیاسی شوم رژیم اسلامی از برگزاری این مسابقه، احترام به نظرآندسته از کاریکاتوریست های اجیر نشده ای میگذارم که نه از روی لج و لج بازی بلکه از روی مطالعه و طرز فکر خودشان، این واقعه دلخراش تاریخی را سوژه ای برای کاریکاتور های خود می کنند. راستی من به شخصه بعد از باب شدن این بحران کاریکاتوری یا به قول حمید تقوائی کاریکاتورهای بحران، میخواهم از این عرصه جدید مبارزاتی که خودمان برنده بلامنازع آن هستیم، نهایت استفاده را ببرم و از خرافاتی که حداقل با احترام به نظر مسلمانان از نظر خودم مزخرف است با توجه به سطح سواد و علمی که دارم، کاریکاتورهائی رسم کنم. کاریکاتورهائی از واقعه معراج پیامبراسلام، تولد امام علی از دیوار کعبه، حرکت دادن خورشید با انگشت یک دست که این معجزه را به محمد نسبت میدهند زمانی که علی بر روی پایش خوابیده بود و یا کاریکاتوری از زندگی امام زمان در مثلث برمودا یا هزار و یک خزعولات دیگر اسلامی که تمامی قلم و دوات دنیا برای به تحریر در آوردن آنها کفایت نمی کنند رسم نمایم که شاید در این راه بتوانم استعداد های نهفته درونی ام در امر نقاشی آن هم نقاشی با کلاسی مثل کاریکاتور را بیدار کنم و دگر اندیشان را در این فاز مبارزاتی یاری دهم

+ نوشته شده توسط سهند در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 14:29 |

این نامه را به دانشجویان زندانی چپ در زندانها می نویسم. امید دارم که همین نامه به درون زندان برود، خوانده شود تا من رفقایم را در آغوش بگیرم. جوانانی که از وجودشان احساس غرور میکنم، هیچگاه تصور نمیکردم که در زندگی سیاسی ام این روز را شاهد باشم که با نسل بعد از خودم زیر یک سقف بنشینیم، بدون تفاوت نسلی با هم از ساختن یک آینده بهتر سخن بگوییم. من یک کمونیس39ساله هستم. درست زمانی که در سن و سال این دانشجویان بودم دستگیر شدم و 1 سال زندانی کشیدم، کف پاهایم هنوز و بعد از16سال که از آن روزها میگذرد، جسم مرا توام با درد حمل میکند و بدنبال زندگی میکشاند. من هم زمانی که در دست همین دژخیمان اسلامی اسیربودم، در همان شکنجه گاه 209 اوین و در همان سلولهای بند ها و آموزشگاه و آسایشگاه و در اطاقهای قزل حصار در زیر سرکوب و شکنجه های روزانه قرار گرفتم، تحقیر شدم، فحش شنیدم و زیر لب با بلند شدن سفیر صدای شلاق که بر کف پایم کوبیده میشد، برای خودم سرود "سر اومد زمستون" را خواندم!

بعضی از رفقای دانشجوی چپ اصلا در زمانی بدنیا آمدند که من در بازداشتگاه مخوف 209 اوین بودم. در آن زمان اوضاع سیاسی و کلا همه چیز با امروز فرق میکرد. کسی که کابل میزد و شکنجه میکرد و تهدید به اعدام میکرد قدر قدرت بود. امروز به یک تلنگر مردم بندند. آن زمان جنبشی که صدای ما را به بیرون مرزهای ایران ببرد با این قدرت وجود نداشت. امروز به جرئت میتوانم بگویم در هیچ کجای جهان چنین جنبشی وجود ندارد که علنا و آشکارا از درون زندان به خارج مرزهای ایران پیام یک زندانی دربند رسانده شود. در آن زمان بسیاری از کسانی که مثل من دستگیر و زندانی شدند حتی اسمشان را کسی نشنیده بود. امروز در سایت اینترنتی چشمانم پر از اشک میشود وقتی که میبینم عکس دانشجویان عزیز چپ و مقالات و سخنانشان قبل از دستگیری آذین بخش این صفحه است. اینها همه نه اتفاقی است و نه آسمانی. چپ که موتور اصلی آن را کمونیسم کارگری به حرکت در آورد عامل و بانی این تغییر اوضاع است. در آن سالها وظیفه ما این بود که جبهه مقاومت برای حفظ دستاوردهای انقلابی که خمینی با همکاری سازمان سیا و غرب آن را به تاراج برد و لباس اسلامی به تن آن کرد و سپس وحشیانه سرکوب کرد، تشکیل بدهیم. امروز جنبش ما در حال تعرض است. راستش را بخواهید من فکر میکنم اگر مقاومت آن روز ما نبود، تعرض امروز به این شکل که امروز هست پا نمیگرفت و دو نسل به هم وصل نمیشد. در آن سالهای سیاه سرکوب 60 تا71زندگی ما با هیچ امیدی به حمایت و بدون هیچ روزنه ای به آزادی از اعدام، بوسیله هزاران هزار زندانی چون من بسر شد. گاه اوقات وقتی این لفظ را میشنوم که میگویند رژیم صد هزار اعدام، از خودم سئوال میکنم که آیا مردم میدانند این رقم چه معنی میدهد؟

من میخواهم با این نامه ام به همه دانشجویان چپ و انقلابی و کمونیست، فعالین کارگری و حقوق زن که امروز دستگیر و شکنجه میشوند بگویم امروز در هر اتاق و دخمه و سلولی که بر بدن، کف پا و پیکر جوانی شلاق میزنند، نه خود شما، نه فقط بازجو و شکنجه گرانتان، بلکه ما، یعنی من و هزاران نفر مثل من حضور داریم. ما جلوشان را میگیریم، ما نمی گذاریم روی تپه های اوین ببرند، ما کاری کردیم که حتی وقتی میزنند میترسند!

دلم میخواهد این را همه شما بدانید. قلب من و همه ما با شماست. ما تمام تلا