تبليغاتX
فرياد ياران سهند

چند زیرنویس بر انقلاب ۵۷

منصور حکمت

 

( توضیح: آنچه که در زیر میاید چند زیرنویس از جزوه ای بنام "دورنمای فلاکت و اعتلای نوین انقلاب" است که در آبان ماه سال 58 توسط منصور حکمت نوشته شد و در آذرماه توسط "اتحاد مبارزان کمونیست" منتشر شد. خود جزوه را باید جداگانه خواند و اینجا مورد بحث ما نیست. نکته جالب اما این است که هشت نه ماه بعد از قیام بهمن، منصور حکمت از "دورنمای اعتلای نوین انقلاب" سخن میگوید و تزهایی در باره آن مینویسد و وظایف کمونیست ها را بحث میکند. و او بهیچ وجه در دیدن این "دورنما" تنها نبود و یا حتی اشتباه نمی کرد. در سال 58 چنان جوش و خروش انقلابی در ایران در جریان بود که تصورش برای آنها که از نزدیک شاهد آن نبودند دشوار است. در واقع جدال بین انقلاب 57 و ضد انقلاب اسلامی تازه بعد از قیام 22 بهمن بطور جدی شروع شد. سال 58 این جدال در ابعادی وسیع ادامه داشت و هنوز به هیچ وجه امر تضمین شده ای نبود که ضد انقلاب اسلامی بتواند پیروز شود. برای اینکه تصویری از آن اوضاع داشته باشیم، ما چند زیرنویس از همان جزوه را اینجا چاپ میکنیم. خواندن اینها برای نسل جدید حتما بسیار جالب خواهد بود. برای نسل 57 ای ها هم بسیار خاطره انگیز است.

در این زیرنویس ها شما بروشنی میتوانید فشار عظیم انقلاب بر کل بورژوازی و سرمایه داری ایران را حس کنید. تقلا و تلاش بورژواها و حکومت اسلامی برای حفظ سرمایه داری از تعرض یک انقلاب کارگری را می توانید حس کنید. فشار عظیم مبارزه انقلابی را میتوانید ببینید، عقب ماندگی و خاصیت های غیر کارگری و بورژوایی چپ آنوقت را میتوانید ببیند و البته روشن بینی و نمایندگی کردن آن خصلت کارگری و سوسیالیستی در انقلاب 57 توسط منصور حکمت را.

تیتر فوق و سوتیترها همه از ماست. اصل جزوه و ربط زیر نویس ها با مطالب جزوه را میتوانید در سایت منصور حکمت بخوانید. برای مقصودی که ما اینجا داریم آن ارتباط تعیین کننده نیست. هر زیرنویس در خود موضوعی جالب و مفهوم است و گوشه ای از واقعیات انقلاب 57 را تصویر میکند. و در عین حال اسنادی از آنقلاب هستند.

در ضمن در یکی دوجا ما توضیحات کوتاهی در دو پرانتز داده ایم. همه پرانتزها و تاکیدات از منصور حکمت است.

و آخر اینکه این زیرنویس ها را در رابطه با بحثمان در باره انقلاب 57 انتخاب کرده ایم. جوانان کمونیست)

زیرنویس اول:

انقلاب کارگران علیه سرمایه!

بورژوازى و نمايندگان سياسى آن در هر حرکت و اظهار نظر خود نشان ميدهند که چگونه خود، بر خلاف هواداران "بورژوازى ملى" در جنبش چپ، هيچگونه توهمّى نسبت به منافع و وظايف و ظرفيت‌هاى طبقاتى و سياسى خود ندارند. در دومين روز "سمينار تشخيص اولويت در بازسازى صنايع"، جناب دکتر على رشيدى مدير عامل بانک پارس چنين ميگويد:

"انقلاب ملت ايران حتى در ماههاى قبل از انقلاب (!) براى صنايع عوارضى ايجاد کرده بود که مهمترين آنها عبارت بود از: اعتصابات... بعد از انقلاب عوارض ديگرى گريبانگير صنايع گرديد که مهمترين آنها عبارتند از: افزايش هزينه عامل کار ...کم‌کارى - بى‌کارى - اعتصابات - بى‌انضباطى... معوّق ماندن بازپرداخت تعهدات به خارج(!)، به عوامل فوق بايد مشکلات اجتماعى اقتصادى را نيز به شرح زير اضافه کرد... ٤- تيرگى افق روابط سياسى که عدم اطمينان (منظور عدم اطمينانِ سرمايه جهانى است!) نسبت به مراودات با ايران را ايجاد کرده است".

جناب رشيدى پس از اينکه به اين صراحت هم سِنخى خود را با تهرانى جلاد ((شاه)) (در طلبکارى از انقلابى که براى برچيدن نسل خود اين حضرات آغاز شده است) آشکار ميکند، چنين نتيجه ميگيرد که "در حال حاضر بايد تکليف مالکيت و... نيز نيروى انسانى کاملا روشن شود. اکنون که در آستانه قطع روابط اقتصادى و صنعتى با امپرياليسم آمريکا هستيم (لابد از طريق بازپرداخت تعهدات به خارج(!!)... به ديگر کشورهاى امپرياليستى هم نبايد تکيه و اعتماد کنيم (!) و استقلال عمل خود را حفظ نماييم." (انقلاب اسلامى ٢٨/٨/٥٨ تأکيدها از ماست).

در روز سوم همين کنفرانس جناب دکتر مجرد منافع ارتجاعى و ضد انقلابى سرمايه و نيز وظايف دولت بورژوايى را چنين جمعبندى ميکند: "... بايد به مشکلات پرسنلى و کارگرى توجه شود، زيرا حدود نيمى از صاحبان صنايع و مديران نيز اين مشکل را يکى از عوامل کاهش توليد نام ميبردند و اما پيشنهادات صاحبان بخش صنعت به اين قرار است: کمک (!) به ايجاد انضباط کارگرى، ايجاد مراکز آموزشى- فرهنگى (بخوان مراکز ارعاب پليسى و تحميق مذهبى) براى آموزش کارگران، کمک به تشکيل اتحاديه‌ها و شوراهاى کارگرى (؟!) ، تجديد نظر در قوانين وزارت کار در تعيين حقوق کارگران و کمک مالى دولت به آن دسته از صنايع که در اثر افزايش دستمزد کارگران در مضيقه مالى قرار گرفته‌اند..." در طرح کوتاه‌مدتى که براى رفع اين "عوارض" پيشنهاد شده است سرمايه‌داران انجام امور زير را خواسته‌اند: "... ٤- تجديد نظر در قوانين وزارت کار بمنظور تحقق نظم بيشتر در کارخانجات، ٥- از مديران، بخصوص مديران منتخب دولت حمايت قاطع‌ترى بعمل آيد تا ضمن جلب آنها امکان سرمايه‌گذارى از طرف بخش خصوصى فراهم شود".

پيام بورژوازى به نوکران سياسيش روشن است. "کارگران بايد سر جايشان بنشينند، مالکيت بايد مشروع و قانونى اعلام شود، مزدها بايد کاهش يابد، شوراها و سنديکاهاى طرفدار رژيم ايجاد شود و اطاعت بى چون و چراى کارگران از سرمايه و سرمايه‌داران تضمين گردد، تا موانع انباشت سرمايه مرتفع گردد". در يک جمله "کارگران عليه سرمايه انقلاب کرده‌اند، انقلاب را سرکوب کنيد!". و "الحمدالله" امام به اندازه کافى از نوکران سرمايه به "سرورى" زحمتکشان منصوب کرده است. جانشين خلف فروهر ((اولین وزیر کار جمهوری اسلامی))، اسپهبدى، دست بسينه براى اجراى اوامر سرمايه، در سايه توجهات امام، حاضر است. او در مصاحبه‌اى با روزنامه جمهورى اسلامى از پيمانى که با سرمايه دارد سخن ميگويد:

"بنظر بنده اکثر کارفرمايانى که در ايران مانده‌اند افرادى هستند که به اين کشور علاقه دارند، که در سال هاى گذشته با يک انگيزه ملى و ميهنى (!!) شروع بکار نموده‌اند. يعنى وقتى که امکانات کار کردن از امروز کمتر بوده است و اينها را بايد تشويق کرد و دولت بايد مشکلات اينها را برطرف کند چون ميتوانند نقش مهمى داشته باشند و ما هم چاره‌اى نداريم چون وجودشان هم مفيد است و هم لازم(!). البته يک موضوعى هست که متأسفانه بايد گفته شود (يعنى حرفهاى قبلى نيازى به گفتن نداشت!) و آن عدم انضباطى است که در حال حاضر در سطح مملکت وجود دارد (که بدون شک در زمان شاه وجود نداشت و جناب اسپهبدى هم مشکلى نداشت!). البته اين بيشتر وظيفه وزارت کار است که هر چه زودتر با يک برنامه مشترک و يا موضعى ما با دوستانمان که در کارخانه هستند (!) تماس بگيريم و آنها را روشن کنيم (!!) که هر چه زودتر برگردند سرکارشان و از کم‌کارى و تحصن خوددارى نمايند (که اگر بنفع خودشان نباشد لااقل بنفع اسلام، سرمايه‌دارى و آقاى اسپهبدى هست!) و هرگونه رفاه و تقاضايى (کذا!) که آنها بکنند در صورتى قابل تأمين است که توليد ملى ما رو به افزايش باشد و کاهش پيدا نکند. بر اثر انقلاب و مشکلاتى که بعد از انقلاب داشته‌ايم توليد داخلى خيلى تنزل کرده است، واردات نداشته‌ايم و اگر وضع به همين منوال پيش برود در آينده با افزايش قيمت و تورم سرسام آور مواجه خواهيم بود. بنابراين (يعنى بنا بر منافع سرمايه) نفع ملى ما در اينست که هر چه زودتر رابطه بين کارگر و کارفرما درست شود و امنيت اقتصادى براى وطن ما حاصل گردد." (جمهورى اسلامى ١٩ مهر ١٣٥٨ صفحه ٥ مصاحبه با على اسپهبدى وزير کار - تأکيدها از ماست.) 

اينها نمونه‌هاى کوچکى است از خط مشى بورژوازى در انقلاب حاضر، خط مشى‌اى که ضروريات حرکت سرمايه، بخصوص در بحران کنونيش، به بورژوازى ديکته ميکند. کسانى که با اشتياق زياد بدنبال "استفاده از تضادهاى درون طبقه حاکمه"، از هر گونه پرده‌پوشى براى اقشار ليبرال بورژوازى فروگذار نميکنند و يا کسانى که "تضاد" منافع خرده بورژوازى و "دار و دسته خمينى" را با بورژوازى ليبرال و دولت به رُخ طبقه کارگر ميکشند ميبايد مشخصا به اين نکته توجه کنند که تا آنجا که به تثبيت مشروعيت مالکيت و حاکميت سرمايه و ايجاد "انضباط" کارگرى، يعنى به دو رکن اساسى مشى ضد انقلابى امپرياليسم و بورژوازى، مربوط ميشود، رهبرى خرده بورژوايى و بخصوص فرد خمينى از هيچ حمايتى نسبت به بورژوازى فروگذار نکرده است. خمينى در ديدار با سرمايه‌داران و بازاريان خطر انقلاب کارگران و زحمتکشان را به آنان گوشزد ميکند و همسويى منافع سرمايه‌داران و رهبرى خرده بورژوايى را به آشکارترين نحو بيان ميدارد:

"اگر در يک مملکت اسلامى طورى بشود که در کارخانه‌ها و از بين کارگران انفجارى بشود اين انفجار از محيط يک مملکتى است که مدعى اسلام است و آنوقت نه روحانى ميتواند آن را خاموش کند و نه کس ديگر، و اين خطر است براى همه شما و همه ما"، و نيز در روز سوم آبان، يعنى بدنبال شکست مفتضحانه ارتش و پاسدارانش در کردستان، شکست پاسدارانش در انزلى، مبارزات گسترده کارگران بيکار و موج وسيع مبارزات دمکراتيک دانشجويان و دانش‌آموزان و اوج گرفتن مبارزات انقلابى، وحشت زده ميگويد: "انفجار اگر در زمان طاغوت حاصل ميشد ماها ميتوانستيم با نصيحت، با موعظه، با امر مهارش کنيم، اما اگر انفجار در متن اسلام حاصل بشود ديگر قابل مهار نيست."

اسپهبدى‌ها، فروهرها، چمران‌ها و شاکرها همه در سايه حمايت امام و "ايدئولوژى اسلامى" به سرکوب انقلاب کارگران و زحمتکشان برخاسته‌اند. سياستى که در محتوا و عمل تنها ميتواند در خدمت دشمن اصلى پرولتاريا (يعنى بورژوازى) قرار گيرد. اين واقعيتى است که ميبايد در تعيين موضعگيرى طبقاتى خمينى و يارانش در انقلاب حاضر مدّ نظر پيشاهنگان طبقه کارگر قرار گيرد و نه حملات يک خط در ميان، بى محتوا و لفظى‌اى که خمينى‌ها و قطب‌زاده‌ها نثار "غرب" (و نه امپرياليسم) ميکنند. خمينى و رهبرى خرده بورژوايى بطور کلى امروز بمنزله عصاى دست بورژوازى (ولو بدنبال منافع قشرى خويش) در تحميق و تخدير توده‌ها، در ايجاد تفرقه در صفوف کارگران و زحمتکشان مبارز و در سرکوب سازمانها و نهادهاى دمکراتيک و انقلابى زحمتکشان (و بويژه سازمانهاى کمونيستى) به انجام وظيفه مشغول است.

زیرنویس دوم:

گردو در خانه قاضی!

اين ضرورت و محدوديت حرکت سرمايه را بازرگان در يکى از ذکر مصيبت‌هاى تلويزيونى خود به روشنى بيان کرده است: " پول نفت را نميتوان صَرف هزينه‌هاى جارى (بخوان خرج رفاه زحمتکشان) کرد، بلکه بايد اين ثروت را صَرف هزينه‌هاى عمرانى (بخوان انباشت و گسترش سرمايه) نمود... بقول مرحوم دکتر مصدق اين ثروتى که يک روز تمام ميشود بايد تبديل به ثروتى شود که هميشه باقى بماند... و از طرفى يک ضرب‌المثل فارسى هم داريم که ميگويد در خانه قاضى گردو (يعنى پول) زياد است اما حساب و کتاب دارد" (يعنى بايد به سرمايه تبديل شود). بعبارت ديگر سرمايه‌دار تنها هنگامى پول در اختيار کارگر و زحمتکش ميگذارد که اين پول به مثابه سرمايه متغير عمل کند و آنهم در صورتى که اين سرمايه از سودآورى لازم (با توجه به ضروريات انباشت در هر مقطع معيّن) برخوردار باشد. کمونيستها بايد با هر گونه خيال‌پردازى خرده بورژوايى که تخفيف بحران کنونى سرمايه‌دارى وابسته ايران را با ارتقاء سطح معيشت کارگران سازگار ميداند، و براى تحقق آن چشم اميد به بورژوازى و خرده بورژوازى بسته است، قاطعانه مبارزه کنند. در شرايط کنونى بورژوازى ايران براى تخفيف بحران نظام توليدى‌اش، محتاج تشديد استثمار کارگران و زحمتکشان و لاجرم حمله‌اى وسيع به سطح معيشت آنان است. در مقابل کارگران و زحمتکشان نميتوانند به هيچ دستاورد رفاهى عمده‌اى دست يابند بى آنکه به مبارزه خويش عليه حاکميت سرمايه و امپرياليسم بر توليد شدت بخشند.

زیرنویس سوم

عمل انقلابی و ضد انقلابی

ببينيد چگونه جبر اقتصادى و منافع طبقاتى از لابلاى "سکوت على‌وار" و فرياد "اباذر وار" سياستمدارانِ نوظهور بورژوازى و مباشرين خرده بورژواى آنان رخ مينمايد. جناب دکتر سامى، که هشت ماه پس از نوروز خونين سنندج و دو ماه پس از قتل ناجوانمردانه پزشک انقلابى دکتر رشوند بدست حکومت همچنان بعنوان وزير بهدارى در دولت مصدر کار بوده است و در مقابل اين جنايات کلامى هم بر زبان نياورده است، علل استعفاى خود را از دولت و "گرويدن" به صفوف مردم مبارز را چگونه توضيح ميدهد، و عجز بورژوازى را در تحمل کوچکترين بهبود رفاهى در زندگى کارگران و زحمتکشان چگونه آشکار ميکند. او در اعتراض به دولت بازرگان مينويسد که:

"دولت خود بوسيله فشار مردم بطور نامنظم به جلو رانده شد... و عمل انقلابى که بکار انداختن توليد کشاورزى و چرخهاى صنايع و فعاليتهاى بازرگانى بود(!) در ششماهه اول حکومت با دست بدست کردن برنامه‌ريزان اقتصادى و تنظيم کنندگان بودجه به تأخير افتاد و در برابر با اقدام بى مطالعه افزايش حداقل دستمزد، مراکز توليدى را مواجه با مشکل جديدى کرد که هنوز هم آثار آن در کليه شئون اقتصادى کشور مشهود است." (بامداد، دوشنبه ٧ آبان ص ٢ ستون ٦ تأکيد از ماست).

براى دکتر سامى، مثل هر روشنفکر بورژواى ديگر، عمل "انقلابى" يعنى براه انداختن چرخهاى صنايع و تجارت بر متنى از فقر توده‌ها، و همه اينها بوسيله دولتى مقتدر که در مقابل فشار توده‌هاى مردم به "جلو" رانده نشود.

+ نوشته شده توسط سهند در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 5:43 |

هفته قبل بحثی را در باره انقلاب 57 شروع کردیم از این زاویه که کمتر انقلابی در تاریخ چنین وارونه جلوه داده شده است. گفتیم که دلیل اصلی این وارونگی و تحریف ، اساسا خصلت واقعی و رادیکال انقلاب 57 بود که منافع کل بورژوازی (چه قطب های جهانی و چه جنبش های داخلی) و در واقع تمامی جهان کهنه را مورد تهدید قرار میداد و این منافع ایجاب میکرد و هنوز میکند تا آن انقلاب وارونه جلوه داده شود، سرکوب و منکوب شود. حتی خاطره انقلاب 57 چنانکه واقعا بود خطرناک است!

 

برای ادامه بحث فکر کنم مفید باشد ابتدا اگر خیلی فشرده هم شده به جایگاه تاریخی انقلاب 57 نگاهی بیندازیم. چرا که یکی از پایه های اصلی تحریف انقلاب 57 ارائه تصویری ایرانی و شرقی و اسلامی و محدود و محلی از این انقلاب است.

 

انقلاب 57 و دهه هشتاد

 

انقلاب 57 در پایان دهه هفتاد و ابتدای دهه هشتاد قرن بیست میلادی رخ داد. (برخی انقلاب 57 را به همان سال 57 محدود و گاه حتی به قیام بهمن خلاصه میکنند. اما در واقع انقلاب 57 حدود سه سال در جریان بود. انقلاب بطور واقعی ماهها قبل از قیام بهمن شروع شد و علیرغم وجود دستگاه حاکم شاه از پایین قدرت میگرفت و قوی تر میشد، و بعد از قیام هم علیرغم قدرت گیری خمینی و ضد انقلاب، دقیقا به دلیل اینکه قیام دستگاه دولتی بورژوازی را درهم شکسته بود، باز انقلاب عملا قدرت و تداوم داشت. سرکوب انقلاب توسط ضد انقلاب اسلامی با کشتارها و قتل عام های خرداد سال 60 به سرانجام رسید.) میدانیم که در دهه هشتاد قرن بیست تحولات بسیار تعیین کننده ای در سطح جهان آغاز شد. تحولاتی که چهره جهان در دهه 90 قرن بیست و دهه حاضر، دهه اول قرن بیست و یک، را تماما تغییر داد: سقوط شوروی و شکست سرمایه داری دولتی تحت نام سوسیالیسم در شرق، افول سوسیالیسم و کمونیسم بورژوایی بعنوان تعبیر رسمی و بستر اصلی کمونیسم ("شکست کمونیسم") ، آغاز تهاجم راست جدید (تاچریسم و ریگانیسم و..) و پایان دولت ولفر در غرب ، پایان جنگ سرد و بهم خوردن تعادل سیاسی قبلی، عروج خونین نظم نوین و دوره سردرگمی سیاسی و ایدئولوژیک بورژوازی، عروج مذهب و قومیت و محلی گری و یک عقبگرد تاریخی از مدنیت بورژوایی، دوره رعب و وحشت و دولت پلیسی و تاخت و تاز میلتاریسم و تروریسم دولتی از یکسو و تروریسم اسلامی از سوی دیگر و ...

 

همچنین، بخوبی میتوان دید که این تحولات سیاسی در عین حال انعکاس و محصول تحولاتی اقتصادی در سرمایه داری جهان دهه هفتاد و هشتاد قرن بیست میلادی بود. انقلابات پی در پی در تکنولوژی و خصوصا نقش روز افزون کامپیوتر و ارتباطات و در مجموع بالا رفتن روز افزون بار آوری ، فقط اهرم اصلی پیروزی سرمایه داری بازار آزاد غرب بر سرمایه داری دولتی شرق نبود. بلکه در عین حال پایه مادی تهاجم راست جدید، افول دولت ولفر و پایان دوره برتری رفرمیسم بورژوایی در غرب بود. نه فقط این، که همین انقلابات تکنولوژیک و گسترش بی سابقه بازار جهانی و تولید جهانی ، تقریبا تمامی گوشه و زاویای جهان را تحت سیطره مناسبات سرمایه داری درآورد. به یک معنی دوره موسوم به امپریالیسم (که از اواخر قرن نوزده و اوائل قرن بیست آغاز شده بود) به معنی کلاسیک آن پایان میافت و جای خود را به دنیای بسیار درهم تنیده تر سرمایه داری جهانی داد.

 

بویژه سقوط شوروی در پایان دهه هشتاد نقطه عطف تعیین کننده در کل این تحولات و در تاریخ بشریت معاصر است. جوهر اساسی این نقطه عطف این بود که دوره ای را پایان میداد که بعد از شکست انقلاب اکتبر (در اوائل دهه 30 قرن بیست) در تاریخ معاصر شروع شده بود. مشخصه اصلی آن غائب بودن طبقه کارگر با پرچم و حزب و مانیفست مستقل خود در صحنه سیاست و اعمال قدرت، و بعوض تقلیل یافتن به گروه فشاری بر انواع جنبش های ناسیونالیستی و رفرمیستی بورژوایی بود که (خواه تحت نام کمونیسم روسی و چینی و خلقی و غیره، خواه تحت نام سوسیال دمکراسی و غیره) در تمام این دوران یا در حکومت بودند و یا بعنوان نیروی اصلی اپوزیسیون و نماینده اعتراض جامعه دست بالا داشتند. انقلاب 57 درست در آستانه این نقطه عطف تاریخی صورت گرفت و هم عناصر دوره ای که پایان می یافت را در خود داشت، و هم عناصر دوره ای که داشت شروع میشد را با خود حمل میکرد. عناصر دوره قبل پس زده میشدند و عناصر دوره بعد با برجستگی مطرح میشدند.

 

در باره شعار "استقلال"

 

بگذارید یک مثال بزنم. همه میدانیم که شعار "استقلال" یا صحیح تر "استقلال از امپریالیسم"، ساختن یک "اقتصاد ملی و خودکفا" یکی از شعارهای مطرح در جریان انقلاب 57 بود که توسط اپوزیسیون سنتی ایران ، یا همان جنبش ملی اسلامی، از چپ تا راست آن مطرح شد و به انقلاب 57 تحمیل شد. (خمینی با شعار "مرگ بر شاه" دست بالا گرفت و بعد "استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی" را بعنوان شعار اثباتی اش طرح کرد.)

 

"استقلال" شعار قدیمی بورژوازی و خرده بورژوازی ناراضی ایران بود. (نه فقط نیروهایی مثل جبهه ملی که همینطور اغلب گروههای چپ قبل و مقطع 57 شعار "استقلال" و "مرگ بر شاه سگ زنجیری امپریالیسم" و نظیر این را مطرح میکردند.) این یک ویژگی مختص به ایران نبود. در تمام دنیای قرن بیستم و دوره به اصطلاح امپریالیسم، "بورژوازی ملی" و "استقلال از امپریالیسم" مضمون اصلی بسیاری از جنبش هایی بود که حتی نام سوسیالیسم و کمونیسم را برخود میگذاشتند. (هنوز هم این شعارها از مقدسات چپ سنتی و غیر کارگری و بازمانده از دوره قبل در خیلی نقاط جهان است.) اما در جریان انقلاب 57 دقیقا همین شعار بلافاصله مورد نقد عملی و نظری انقلاب قرار گرفت.

 

فقط این منصور حکمت نبود که در اثر مشهور خود "اسطوره بورژوازی ملی و مترقی" بار دیگر نقد مارکسیستی و لنینی و کارگری از سرمایه داری و امپریالیسم را به میان می آورد و نشان میداد که چگونه سودآوری کلیه اقشار سرمایه در گرو حرکت و سود آوری سرمایه امپریالیستی و در واقع جهانی است، و اینکه "بورژوازی مستقل و ملی" یک اسطوره ساخته و پرداخته بورژواها است که تازه اگر هم بخواهد تحقق پذیرد بشدت ارتجاعی و واپسگراست. کارگران نیز، آنهم در ابعاد میلیونی و در عمل اجتماعی، دقیقا در مقابل همین "بورژوازی مستقل" که حالا در قامت جمهوری اسلامی به قدرت رسیده بود ایستاده بودند. شوراهای کارگری اداره امور کارخانه را بدست میگرفتند. احساس صاحب اختیاری میکردند و 40 ساعت کار را اجرا میکردند و دستمزدها را افزایش میدادند.

 

بخوبی بخاطر داریم که چطور بازرگان نخست وزیر خمینی (که دست بر قضا تجسم انسانی و سمبل "بورژوازی ملی و مستقل ایران" در نزد چپ سنتی مقطع 57 بود!) در قصه گویی های هفتگی اش در تلویزیون از دست این "سیل انقلاب" به فغان و فریاد بود. (بازرگان جمله مشهوری در باره انقلاب 57 داشت که نقل محافل بود: "ما باران رحمت میخواستیم ولی خداوند سیل نازل کرد!") و از آنطرف "کمیته های انقلاب اسلامی" (یعنی ارگانهایی که خمینی و جنبش ملی اسلامی در شرایط انقلابی و خلاء دستگاه دولتی و بصورت جنبشی ساخته بودند) یک وظیفه اصلی و حساس شان حمله به شوراهای کارگری بود که حاضر نبودند نصایح "بورژوازی ملی و مستقل" را قبول کنند. (تا آنجا که یادم می آید برای هر منطقه کارگری یک "کمیته" درست کرده بودند که وظیفه اینها مبارزه با "ضد انقلاب" یعنی شوراها و اعتصابات و اقدامات کارگران همان منطقه بود!) بعبارت دیگر انقلاب 57 گرچه با توهم به همین شعار "استقلال" قدرت را به خمینی و شرکاء واگذار کرده بود، در عین حال بوضوح پایان دوره سر کار گذاشتن کارگر و انقلاب و آزادیخواهی با "استقلال" و "بورژوازی ملی" و "ضد امپریالیسم" را به نمایش میگذاشت. نقد مناسبات اقتصادی حاکم نه فقط در نوشته های "مارکسیسم انقلابی" آن دوره بلکه در ذهنیت و تلقی و تجربه توده های وسیع از چهارچوبه نقد بورژوای ناراضی به این یا آن گوشه مناسبات حاکم فراتر میرفت و نقد کارگری و سوسیالیستی و مارکسی به بنیاد استثمارگرانه مناسبات سرمایه داری جای آنرا میگرفت. بورژوازی باید فکر دیگری میکرد. همچنانکه جمهوری اسلامی هم سرانجام نه با قصه های بازرگان و شعار و وعده "استقلال" که با نعره های خمینی "که از همان اول باید قلم ها را می شکستیم و چوبه دار برپا میکردیم"، و با یک نسل کشی تمام عیار توانست انقلاب 57 را سرکوب کند.

 

انقلاب نشان داد که فرق اساسی بین حکومت شاه "سگ زنجیری امپریالیسم" و حکومت خمینی - بازرگان "مستقل و ضد امپریالیسم" وجود ندارد. (1) نشان داد که همه اقشار بورژوازی چگونه در حفظ شرایط عمومی استثمار سرمایه داری یکی از آن دیگری وحشی تر اند. اگر اختلافی هست بر سر این است که کدامیک عملا میتوانند این شرایط را حفظ کنند و تداوم بخشند! انقلاب نشان داد که قرار دادن "بورژوازی ملی" و "خودی" و "کوچک" و "مظلوم" در مقابل "امپریالیسم" و بورژوازی "بیگانه"، "غارتگر" و "اجنبی"، جملگی لاطائلات است که عینیت پیش چشم همه پایان آنرا اعلام میکرد و باید برای همیشه به زباله دان تاریخ سپرده میشد. و این فقط در مورد مقولات "استقلال" و "بورژوازی ملی" صادق نبود. این فقط یک مثال برجسته بود. در مورد تمامی تزها و مفاهیمی که بورژوازی رفرمیست یا انواع سوسیالیسم های بورژوایی و غیر کارگری آن دوره در جریان انقلاب 57 در چنته داشتند وضع بهمین منوال بود. از سندیکا گرایی در مقابل جنبش شورایی تا پوپولیسم و سوسیالیسم خلقی و جهانسومی، و تا موارد حاشیه ای تر نظیر "راه رشد غیر سرمایه داری" توده ای ها تا تز "سه جهان" و "نیمه فئودال نیمه مستعمره" مائوئیست ها و غیره در مقابل انقلاب واقعی و رادیکالیسم کارگری بعضا حتی بدون نقد نظری جدی به کنار گذاشته میشدند. در واقع همه انواع سوسیالیسم بورژوایی محتوای واقعی خود را نشان میداند و رنگ می باختند.

 

در آن مقطع کسی از سقوط و افول انواع سوسیالیسم بورژوایی بطور کلی (که ده سال بعد در جریان فروپاشی شوروی بطور خیره کننده و در قامت کامل خود رخ داد) هنوز صحبت نمی کرد و نمی توانست صحبت کند. ولی الان که به لطف وقایع بعدی میتوانیم به گذشته نگاه دقیقتری داشته باشیم می بینیم که چطور انقلاب 57 در واقع روندهای بعدی را بشارت میداد. و این البته صرفا به این دلیل است که آن انقلاب در یک بعد تاریخی و جهانی محصول همان روندهای پایه ای اقتصادی و اجتماعی بود که دهه هشتاد میلادی و نقاط عطفش را بوجود آورد. انقلاب 57 قبل از هر چیز محصول تاریخ جهانی آن مقطع از زندگی بشر بود. گفتن این شاید بدیهت بنظر برسد. ولی این دقیقا یکی از موارد مهم تحریف انقلاب 57 است. قرار دادن تصویری ایرانی، شرقی و اسلامی و محدود و محلی از آن انقلاب، بجای واقعیت مدرن، جهانی و کارگری انقلاب 57 که با خشونت تمام و با انواع وارونه سازی و کذب سرکوب شد.

 

در ادامه بحث

 

افشای این تحریف و زدون این دروغ ها از چهره انقلاب 57 حائز اهمیت فوق العاده ای است. نه فقط بخاطر پاک کردن غبار کذب از یک واقعه تاریخی، بلکه به این خاطر که همین وجه واقعی انقلاب 57، همین وجه جهانی، مدرن و عمیقا سوسیالیستی – کارگری آن امروز به مراتب شفاف تر و با قدرتی صد چندان سربلند کرده و به پیش میرود. برای پیشروی آسانتر این حرکت مفید است که سابقه و ریشه های قدرتش نشان داده شود و بعوض تاریخ سازی ها و سیاه بازی های ایدئولوژیک نظیر همین ایرانی و اسلامی جلوه دادن انقلاب 57 از سر راه کنار زده شود. پایین تر جایگاه تاریخی انقلاب 57 در مبارزه کارگری و سوسیالیستی جهان را مختصرا بررسی خواهیم کرد. اما قبل از آن لازم است به مکان انقلاب 57 در تاریخ معاصر ایران بازهم خیلی مختصر و فشرده بپردازیم. در این بخش باید نشان داد که چگونه اتفاقا همه آن جنبه های ایرانی و اسلامی و شرقی مشخصه ضد انقلاب 57 و نه خود آن انقلاب است. و آنچه که محتوای واقعی انقلاب 57 را میسازد اتفاقا جنبشی نوین و انسانی است که نه در انقلاب مشروطه و تحولات 20 تا 32 و نظیر آن، که در عالیترین دستاوردهای سیاسی و اجتماعی بشر، یعنی سوسیالیسم جنبش طبقه کارگر صنعتی غرب با اول مه و هشت مارس اش، با کمون پاریس و انقلاب اکتبرش و با مارکس و لنین اش ریشه دارد. برجسته کردن این وجه واقعی از انقلاب 57 است که برای مثال توضیح میدهد آن استقبال زایدالوصف انقلابیون آن دوره از "کتابهای جلد سفید" (کتابهای مارکسیستی) به چه جهت بود. شعار "آزادی، برادری، حکومت کارگری" از کجا آمد. منشاء جنبش شورایی انقلاب 57 چه بود و اول مه و هشت مارس وسیع و پرقدرت سال 58 از کجا ریشه میگرفت. توضیح میدهد که چرا کمونیسم کارگری در ایران بود که پرچم برنامه ای و حزبی اش را بعد از چندین دهه مجددا از زمین بلند میکرد. همینطور همین وجه در عین حال خیلی وقایع امروز را توضیح میدهد. که چگونه همان اول مه و هشت مارس اکنون بدرجات بیشتر مایه وحشت رژیم حاکم است، که چگونه "تهاجم فرهنگی" که سران جمهوری اسلامی هر روز از آن مینالند در واقع حرکت جامعه و نسل امروز برای پس زدن همین جنبه های کاذب شرقی و اسلامی و ایرانی است که ضد انقلاب 57 به دم انقلاب بست و تحت نام آنها انقلاب واقعی را سرکوب کرد. اما بعد از 29 سال نتوانسته است این واپسگرایی شرقی و اسلامی و ایرانی را به فرهنگ جامعه تبدیل کند که برعکس فرهنگ رسمی حکومتی آشکارا در برابر فرهنگ مدرن و انسانی مردم و نسل جدید شکست خورده است.

ترس از همین جنبه واقعی انقلاب 57 که امروز با قدرت عظیم تر سر بلند میکند همچنین توضیح میدهد که چگونه اپوزیسیون بورژوایی جمهوری اسلامی و از جمله جناب شاهزاده رضا پهلوی امروز باید پیام به مردم ایران بدهد و انقلابشان را همین جمهوری اسلامی تعریف کند. یعنی کاری که خود جمهوری اسلامی شب و روز مشغول آن هست و موفق هم نمی شود. بعبارت دیگر آن اشتراک منافع پایه ای که بین شاه و خمینی و همه جنبش های بورژوازی در سرکوب و وارونه جلوه دادن انقلاب 57 وجود داشت، امروز نیز در بین وارثان سیاسی شان نیز به روشنی در مقابله با جنبش رادیکال، مدرن و سوسیالیستی که برای تغییر وضع موجود به میدان آمده مشاهده میشود.

 

------------------------

(1) یک متن جالب در این مورد نوشته منصور حکمت با عنوان "دوجناح در ضد انقلاب بورژوا امپریالیستی" است. که بطور مشخص و در حالی که وقایع بطور زنده در جریان بود جایگاه حکومت خمینی و جناح های آنرا تحلیل میکند.

+ نوشته شده توسط سهند در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 5:38 |

تاريخ شکست نخوردگان

چند کلمه به ياد انقلاب ٥٧


2
ميگويند در سالهاى اخير يک روند "بازبينى" و "بازنگرى" در بين انقلابيون و چپگرايان اپوزيسيون ايران در جريان بوده است. نگاهى به نشريات متعددى که اين طيف بويژه در خارج کشور منتشر ميکند به وجود چيزى از اين دست صحه ميگذارد، هرچند در اينکه "بازبينى" کلمه مناسبى براى توصيف اين روند باشد جاى ترديد جدى هست. در خلوت، وقتى بيان حقيقت کسى را نميرنجاند، ميتوان اين روند را يک روند ندامت توصيف کرد. اما در انظار عموم، جايى که، بويژه اين روزها، نزاکت سياسى (Political Correctness) حکم ميراند، شايد کلمه "نو انديشى" معادل بهترى باشد. يکى از اولين قربانيان اين روند نو انديشى مقوله انقلاب و انقلابيگرى بطور کلى و انقلاب ٥٧ بطور اخص بوده است.
3
هر ماه کوهى مطلب توسط افراد و محافل و جريانات متشکل از بازماندگان و انقلابيون پا به سن گذاشته انقلاب ٥٧ منتشر ميشود. خواندن و تعقيب کردن همه اينها و شريک شدن در مشغله ها و دنياهاى ذهنى نويسندگان آنها هم عبث و هم بسيار دشوار است. اما ديدن روند "نو انديشى" که ذکرش رفت سخت نيست. ميتوان از شيوه "تداعى معانى" که يک ابزار روانشناسهاست سود جست و عکس العمل اين ادبيات را به کلمات کليدى اى، مثلا خود مقوله انقلاب، چک کرد. تصويرى که بدست مى آيد جاى ابهام باقى نميگذارد. انقلاب: افراط، انقلاب: خشونت، انقلاب: استبداد، انقلاب: انهدام.
4
و چرا که نه؟ آخر چه کسى از اين بازماندگان انقلاب ٥٧ هست که بتواند يک لحظه چشمانش را ببندد و به ١٧ سال گذشته فکر کند و خاطرات شيرينى به يادش بيايد؟ ميليونها مردم به زندگى در ارتجاعى ترين و وحشيانه ترين نظام اجتماعى محکوم شدند، جامعه اى مبتنى بر ترس، فقر و دروغ بنا شد که در آن خوشى ممنوع است، زن بودن جرم است، زندگى کردن جزا است و فرار غير ممکن است. يک نسل کامل، شايد نيم بيشتر مردم، اصلا به اين جهنم چشم گشوده اند و جز اين خاطره اى ندارند. و براى بسيارى ديگر، زنده ترين خاطره، ياد چهره هاى فراموش نشدنى انسانهاى پاکى است که بخون کشيده شدند. مگر نه اينست که نقطه آغاز اين کابوس سال ٥٧ بود، سال انقلاب؟
5
شايد براى بعضى عاقبت نافرجام انقلاب ٥٧ در اين روند "نو انديشى" نقش داشته است. اما نه وسعت اين ندامت و نه تلخى لحن و هيسترى نوانديشان امروز، هيچيک را نميتوان با ناکامى انقلاب ٥٧ توضيح داد. انگار کنار پلى نشسته ايد و بازگشت لشگر شکست خورده اى را ميبينيد. غير قابل انتظار نيست که اين شکست خوردگان را محزون، مبهوت، ساکت و افسرده بيابيد. اما اين جماعت مشت گره کرده اند. وقتى دقيق تر گوش ميکنيد، ميبينيد انگار دارند سرودى را زمزمه ميکنند، آرى، اشتباه نميکنيد، اينها دارند به جنگ ميآيند، به جنگ "سرزمين" و "اردوگاه" و "قلعه" خود، يا بهرحال آنچه خود روزگارى چنين پنداشته و ناميده بودند. اينها دارند براى انتقام از "خود" و "خودى" هاى ديروز برميگردند. براى کسى که از داخل قلعه به بيرون نگاه ميکند، اين حتما منظره هولناکى است.
6
کمتر انقلاب ناکام و جنبش شکست خورده اى چنين تلخ توسط مشتاقان ديروزش بدرقه شده است. انقلاب مشروطيت، جنبش ملى شدن صنعت نفت، دوران حکومت آلنده، انقلاب پرتقال، اعتصاب معدنچيان انگلستان، براى مثال، همواره احترام زيادى نزد پيش کسوتان و شرکت کنندگان خود داشته اند. علت نو انديشى امروز انقلابيون ديروز ايران را بايد جاى ديگرى جستجو کرد. واقعيت اينست که همين سالها، سالهاى پس از انقلاب ٥٧، در سطح جهانى مصادف با رويداد به مراتب مهمترى بود. سقوط بلوک شرق، که اين اواخر ديگر فقط در تبليغات عوام فريب ترين سخنگويان پيمانهاى ورشو و ناتو و هالوترين طرفدارانشان به آن "اردوگاه سوسياليسم" اطلاق ميشد، يک زلزله سياسى و اجتماعى بود که کل دنيا را تکان داد. نفس حذف يک قطب از جهانى دو قطبى، جهانى که همه چيزش، از اقتصاد و توليد تا علم و هنر، براى دهها سال بر محور تقابل اين دو قطب شکل گرفته بود، به اندازه کافى زير و رو کننده بود. اما آنچه در قلمرو افکار و انديشه تعيين کننده بود، اين واقعيت بود که حاکمان جهان و گله وسيع سخنگويان و مبلغين جيره خوارشان در دانشگاه ها و رسانه ها، توانستند سقوط شرق را سقوط کمونيسم و پايان سوسياليسم و مارکسيسم تصوير کنند. کل اين شعبده بازى البته بيش از شش سال بطول نيانجاميد و تمام شواهد امروز حاکى از اينست که اين دوران فريب ديگر به سر رسيده است. اما اين شش سال دنيا را تکان داد. اين پايان سوسياليسم نبود، اما سرنخى بود به اينکه پايان سوسياليسم واقعا چه کابوسى ميتواند باشد و دنيا بدون فراخوان سوسياليسم، بدون اميد سوسياليسم و بدون "خطر" سوسياليسم، به چه منجلابى بدل ميشود. معلوم شد جهان، از حاکم و محکوم، سوسياليسم را با تغيير تداعى ميکند. پايان سوسياليسم را پايان تاريخ خواندند. معلوم شد پايان سوسياليسم پايان توقع برابرى است، پايان آزاد انديشى و ترقى خواهى است، پايان توقع رفاه است، پايان اميد به زندگى بهتر براى بشريت است. پايان سوسياليسم را حاکميت بلامنازع قانون جنگل و اصالت زور در اقتصاد و سياست و فرهنگ معنى کردند. و بلافاصله فاشيسم، راسيسم، مرد سالارى، قوم پرستى، مذهب، جامعه ستيزى و زورگويى از هر منفذ جامعه بيرون زد.
7
موج "نو انديشى" اى که بدنبال اين ماجرا در سطح کل جهان براه افتاد ديدنى بود. در يک مسابقه بين المللى ندامت و خودشيرينى، فضايل ديروز عار شمرده شدند، اصول ديروز نفرين شدند و آرمانهاى ديروز به ريشخند گرفته شدند. حقارت و تسليم بعنوان معنى زندگى به کرسى نشست. در فرهنگ توابيت روشنفکران نظم نوين، هرکس که زندگى بهترى براى همنوعانش ميخواست و معتقد بود که وضع موجود ميتواند و بايد تغيير کند، هرکس که به برابرى انسانها قائل بود و به يک آينده بهتر دعوتشان ميکرد، هرکس که از لزوم تلاش جمعى آدمها براى تاثيرگذارى بر سرنوشت و سهمشان در جهان سخن ميگفت، هرکس که دولت و جامعه را در قبال فرد و آسايش و آزادى او مسئول ميدانست، از هزار و يک تريبون، خوشخيال، قديمى، کم عقل و پا در هوا لقب گرفت. ياس نشان خرد شد، رها کردن آرمان هاى والاى بشرى واقع بينى و درايت خوانده شد. ناگهان معلوم شد که هر ژورناليست تازه استخدام و هر استاديار تازه به کرسى رسيده و هر سرهنگ بازنشسته پاسخ غولهاى فکرى جهان مدرن، از ولتر و روسو تا مارکس و لنين، را دارد و کل معضل آزاديخواهى و برابرى طلبى و تلاشهاى صدها ميليون انسان در چند قرن اخير، جز اتلاف وقت بيحاصلى در مسير رسيدن به عمارت با شکوه "پايان تاريخ" نبوده است و بايد هرچه زودتر به فراموشى سپرده شود.
8
در متن اين فضاى بين المللى است که انقلابيون ديروز به "باز انديشى" پيرامون انقلاب ٥٧ و انقلابيگرى بطور کلى نشسته اند؛ و نتايجى که گرفته اند بيش از آنکه از ناکامى انقلاب ٥٧ ناشى بشود، مديون روند تمسخر ايده آلها و اصول در مقياس بين المللى است که چند سالى به مد روز بدل شد.
9
گفته اند که تاريخ را همواره فاتحين مى نويسند. اما بايد افزود که تاريخى که شکست خوردگان مى نويسند به مراتب دروغين تر و مسموم تر است. چرا که اين دومى جز همان اولى در لباس تعزيه و نوحه و تسليم و خودفريبى نيست. اگر تاريخ داستان تغيير است، آنگاه تاريخ واقعى تاريخ شکست نخوردگان است. تاريخ جنبش و مردمى است که همچنان تغيير ميخواهند و براى تغيير تلاش ميکنند. تاريخ کسانى است که حاضر نيستند ايده آلها و اميدهاى خود براى جامعه بشرى را دفن کنند. تاريخ مردم و جنبشهايى است که در انتخاب اصول و اهداف خويش مخير نيستند و ناگزيرند براى بهبود آنچه هست تلاش کنند. انقلاب ٥٧ در تاريخ فاتحين و شکست خوردگان هر دو، پله اى در عروج اسلام و اسلاميت و مسبب شرايطى است که امروز در ايران حاکم است. در تاريخ واقعى، اما، انقلاب ٥٧ جنبشى براى آزادى و رفاه بود که در هم کوبيده شد.
10
مصائب دوران پس از انقلاب در ايران را بايد بپاى مسببين آن نوشت. مردم حق داشتند رژيم سلطنت و تبعيض و نابرابرى و سرکوب و تحقيرى را که شالوده آن را تشکيل ميداد نخواهند و به اعتراض برخيزند. مردم حق داشتند که آخر قرن بيستم شاه نخواهند، ساواک نخواهند، شکنجه گر و شکنجه گاه نخواهند. مردم حق داشتند در برابر ارتشى که با اولين جلوه هاى اعتراض کشتارشان کرد دست به اسلحه ببرند. انقلاب ٥٧ حرکتى براى آزادى و عدالت و حرمت انسانى بود. جنبش اسلامى و دولت اسلامى نه فقط محصول اين انقلاب نبود، بلکه سلاحى بود که آگاهانه براى سرکوب اين انقلاب، هنگامى که ناتوانى و زوال رژيم شاه ديگر مسجل شده بود، به ميدان آورده شد. برخلاف نظرات رايج، جمهورى اسلامى وجود خود را در درجه اول مديون شبکه مساجد و خيل آخوندهاى جزء نبود. منشاء اين رژيم قدرت مذهب در ميان مردم نبود، قدرت تشيع، بيعلاقگى مردم به مدرنيسم و انزجارشان از فرهنگ غربى، سرعت بيش از حد شهرنشينى و کمبود "تمرين دموکراسى"، و غيره نبود. اين خزعبلات ممکن است بدرد کارير شغلى "شرق شناسان" نيم بند و مفسرين رسانه ها بخورد، اما سرسوزنى به حقيقت ربط ندارد. جريان اسلامى را همان نيروهايى به جلوى صحنه انقلاب ٥٧ کشيدند که تا ديروز زير بغل رژيم شاه را گرفته بودند و ساواکش را تعليم ميدادند. آنها که پتانسيل راديکاليزاسيون و دست چپى از آب در آمدن انقلاب ايران را ميشناختند و از اعتصاب کارگران صنعت نفت درس خود را گرفته بودند. آنها که به يک کمربند سبز در کش و قوسهاى جنگ سرد نياز داشتند. براى "اسلامى" شدن انقلاب ايران پول خرج شد، طرح ريخته شد، جلسه گرفته شد. هزاران نفر، از ديپلوماتها و مستشاران نظامى غربى تا ژورناليستهاى هميشه باشرف دنياى دموکراسى ماهها عرق ريختند تا از يک سنت عقب مانده، حاشيه اى، کپک زده و به انزوا کشيده شده در تاريخ سياسى ايران، يک "رهبرى انقلاب" و يک آلترناتيو حکومتى براى جامعه شهرى و تازه - صنعتى ايران سال ٥٧ بسازند. آقاى خمينى نه از نجف و قم و در راس خيل ملاهاى خر سوار دهات سر راه، بلکه از پاريس آمد و با پرواز انقلاب. انقلاب ٥٧ تجسم اعتراض اصيل مردم محروم ايران بود، اما "انقلاب اسلامى" و رژيم اسلامى محصول جنگ سرد بود، محصول مدرن ترين معادله سياسى جهان آن روز. معماران اين رژيم، استراتژيستها و سياست گذاران قدرتهاى غربى بودند. همانها که امروز از درون لجنزار نسبى گرايى فرهنگى، هيولاى مخلوق خودشان را به عنوان محصول طبيعى "جامعه شرقى و اسلامى" و درخور مردم "جهان اسلام" يکبار ديگر مشروعيت ميبخشند. کل امکانات اقتصادى و سياسى و تبليغاتى غرب براى ماهها قبل و بعد از بهمن ٥٧ براى به کرسى نشاندن اين رژيم و سر پا نگاهداشتن آن بسيج شد.
11
اما اينکه نفس اجراى اين مهندسى اجتماعى در ايران مقدور شد، مديون اوضاع و احوال و نيروهاى سياسى و اجتماعى داخل ايران بود. ماتريال کافى براى اين کار فراهم بود. حرکت اسلامى در همه کشورهاى منطقه وجود داشته است. اما تا رويدادهاى ايران در هيچ مقطعى اين جنبش به يک جريان سياسى قابل اعتنا و يک بازيگر اصلى در صحنه سياسى اين کشورها بدل نشده بود. (ضد) انقلاب اسلامى را نه به نيروى ناچيز حرکت اسلامى، بلکه روى دوش سنتهاى سياسى اصلى اپوزيسيون ايران ساختند. ضد انقلاب اسلامى را روى دوش سنت ملى و باصطلاح ليبرالى جبهه ملى ساختند که از کارگر و کمونيست بيش از هر چيز هراس داشت و تمام عمرش را زير شنل سلطنت و عباى مذهب به جويدن ناخنهايش گذرانده بود. سنتى که در تمام طول تاريخش قادر نشد حتى يک تعرض نيم بند سکولار به مذهب در سياست و فرهنگ در ايران بکند. سنتى که رهبران و شخصيتهايش جزو اولين بيعت کنندگان با جريان اسلامى بودند. ضد انقلاب اسلامى را روى دوش سنت حزب توده ساختند که ضد - آمريکايى گرى بهر قيمت و تقويت اردوگاه بين المللى اش فلسفه وجودى اش را تشکيل ميداد و رژيم اسلامى را، مستقل از اينکه چه به روز مردم و آزادى مياورد، زمين بارورى براى مانور و مانيپولاسيون ميديد. رژيم اسلام را روى دوش سنت منحط ضد - مدرنيست، ضد "غرب زدگى"، بيگانه گريز، گذشته پرست و اسلام زده حاکم بر بخش اعظم جامعه هنرى و روشنفکرى ايران ساختند که محيط اوليه اعتراض جوانان و دانشجويان را شکل ميداد. خمينى پيروز شد، نه به اين خاطر که مردمانى خرافاتى عکس او را در ماه ديده بودند، بلکه به اين خاطر که اپوزيسيون سنتى و اين فرهنگ منحط ملى و عقبگرا، او را، که در واقع وارداتى ترين و دست سازترين شخصيت سياسى تاريخ معاصر ايران بود، "ساخت ايران"، خودى و ضد غربى تشخيص داد و به تمجيدش برخاست. ضد انقلاب اسلامى محصول اين بود که ابتکار عمل در صحنه اعتراضى از دست حرکت مدرنيستى - سوسياليستى کارگران صنعت نفت و صنايع بزرگ، به دست اپوزيسيون سنتى ايران افتاد. اينها بودند که پرسوناژ خمينى و سناريوى انقلاب اسلامى را از غرب تحويل گرفتند و عملا به توده مردم معترض فروختند.
12
عليرغم همه اينها، معرکه گيرى اسلامى تنها توانست وقفه اى در روند انقلاب ٥٧ ايجاد کند. رويدادهاى دوره بلافاصله پس از قيام بهمن نشان داد که ديناميسم انقلاب هنوز برجاست. نشان داد که مردم، هرچه بر زبانشان انداخته شده بود، بهرحال نه براى اسلام بلکه براى آزادى و رفاه اجتماعى به ميدان آمده بودند و هنوز در ميدان مانده بودند. بالاخره، انقلاب ٥٧ مثل اکثر انقلابات، نهايتا نه با فريب و صحنه سازى، بلکه با سرکوبى بسيار خونين به شکست کشيده شد. فاصله ٢٢ بهمن ٥٧ تا ٣٠ خرداد ٦٠ تمام آن فرصتى بود که اسلام و حرکت اسلامى با همه اين سرمايه گذارى ها و تلاشها توانست براى موکلين مستاصل رژيم شاه بخرد. و البته از اين بيشتر نياز نداشتند. در تاريخ واقعى ايران، ٣٠ خرداد به ١٧ شهريور ميچسبد و حلقه بعدى آن است. خمينى، بازرگان، سنجابى، مدنى، فروهر، يزدى، بنى صدر، رجايى و بهشتى، نامهايى هستند که بايد بدنبال محمدرضا پهلوى، آموزگار، شريف امامى، بختيار، اويسى، ازهارى و رحيمى آورده شوند، بعنوان مهره هايى که يکى پس از ديگرى جلوى صحنه ميآيند تا شايد راه انقلاب و اعتراض مردم را سد کنند. رژيم سلطنت و مهره هاى رنگارنگش در مقابل ضربات پى در پى جنبش اعتراضى شکست خوردند. حکومت اسلامى، در عوض، قادر شد فرصت بخرد، نيروى ارتجاع را بازسازى کند و انقلاب مردم را به خونين ترين شکل در هم بکوبد. دستور کار هر دو رژيم يک چيز بود.
13
نيم بيشتر مردم ايران جوان تر از آنند که حتى خاطره گنگى از انقلاب ٥٧ داشته باشند. رابطه اينها با رويدادهاى آن دوره بى شباهت به رابطه نسل انقلابيون ٥٧ با وقايع دوران مصدق و ماجراى ٢٨ مرداد نيست. دورانى سپرى شده و غير قابل لمس که ظاهرا فقط در ذهن نسل معاصر خودش زنده و مهم تلقى ميشود. روايتها از آن دوران زياد و مختلفند، اما بيش از آنکه چيزى راجع به حقيقت تاريخى بگويند، راجع به خود راوى و مکانش در دنياى امروز حکم ميدهند. انسان هميشه از دريچه امروز به گذشته مينگرد و در آن در جستجوى يافتن تائيدى بر اراده و عمل امروز خويش است. نوانديشان ما نيز در نگاه به انقلاب ٥٧، در پى برافراشتن پرچمى در ايران ٧٥ هستند. اما اين پرچم هميشه وجود داشته است. اينکه هر بار چه کسى، با چه تشريفاتى و با زمزمه چه اوراد و آياتى، زير اين پرچم حضور به هم ميرساند مساله اى ثانوى است.

+ نوشته شده توسط سهند در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 14:10 |